X
تبلیغات
:: قابــی به وسـعـتِ ضــربانِ زمــان ::

*خرم آن روز کز این منزل ویران بروم..
راحت ِ جان طلبم و از پی جانان بروم

*حافظ

+دوستان هر کس رمز خواست بگه :)

ادامه مطلب
+ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :) |


به نام او"

یه وقتایی که مامانم موهاش خیسه و بوی شامپو میده..مدام میرم میگم مامان ببینم موهات چه بویی میده؟!بعدش میخندم در حالی که بین موهاش نفس عمیق میکشم میگم من عاشق بوی شامپو ام..البته اول تر، عاشق موهای توام ...از بچگی عادتم بود... از وقتی که کوچولو بودم ؛ تا الان که مثلا قد کشیدم ولی به قول "عین، هنوز مغز فندقی ام ، هروقت دستامو با صابون میشورم،میام میگیرمشون جلوی مامانم میگم مامان بو کن،ببین چه بوی خوبی میده..!!

این شامپو جدیده که بابا خریده بود و کلی هم ازش تعریف میکرد و ما بعدش فهمیدیم واسه مو نیست! واسه بدنه، انقدر بوی خوبی میده که منو ناخودآگاه مجبور میکنه هردفعه شلوار و روسری و مانتو و چادر و ..همه رو ببرم تو حمام، بعد در این شامپوئه رو باز کنم و خالیش کنم رو لباسام..بعدشم نم دار آویزونشون کنم به چوب لباسی اتاق که عطرش تو فضا پخش بشه! بعد وقتی خشک شدن،میپوشم باز به مامان میگم بیا ببین چه بویی میده..

یه شیشه ی کوچیک عطر دارم که برای تولد "ص خریده بودمش ولی پیش خودم موند. گذاشتمش بالای سرم کنار پنجره..بعضی وقتا که در اتاقمو باز میکنم چنان بوی عطر ملایمی تو اتاق پیچیده که فکر میکنم قبلا کسی اینجا بوده که من برای عطر تنش میمردم...!

چندسال پیش یه مغازه ای بود که لباس ازش میخریدم.هروقت وارد مغازه اش می شدم دیگه دلم نمی خواست برم بیرون..یه عطر خاصی استفاده میکرد که تا چند روز روی لباسایی که ازش میخریدیم می موند..کم مونده بود به "میم بگم تو رو خدا برو از صاحب مغازه بپرس این چه عطریه که انقدر موندگاره..!

عمیق ترین خاطره ای که همه ی اطرافیان ،از دوران دبستان تا الان از من تو ذهنشون مونده همینه که مامانم  براشون تعریف کرده این حانیه ی ما همیشه ، صبح ،هنوز چشماشو باز نکرده ،صبحانه نخورده داره جلو آینه به مقنعه اش ادکلن میزنه...!با همون استایل همیشگی!

یه وقتایی از مسیر پیاده رو که رد میشم..سوار آسانسور که میشم..سوار تاکسی که میشم...بوی عطرهای آشنایی به مشامم میخوره که دلم میخواد صاحبشو پیدا کنم و محکم بغلش کنم .

داشتم فکر میکردم که عطرها..بوها..چه نقش پررنگی تو زندگی من دارند..مثل وقتی که نوزاد میبینم و برای عطر تنش دلم ضعف میره..مثل وقتایی که مامان قرمه سبزی درست میکنه و من از تو کوچه واسه بوی قرمه سبزی هاش میمیرم..مثل وقتایی که وارد کتابخونه یا کتاب فروشی میشم و بوی ورقه و کاغذ نو حالمو خوب میکنه.. مثل بوی خاک بارون خورده که کاش میشد ریختش تو یه شیشه و درشو محکم بست که فرار نکنه..!مثل بوی سیب ..مثل بوی کیک وانیلی که دستپخت خانوم خونه باشه ..مثل بوی نون سنگک وقتی داغ داغ از تنور درمیاد... مثل بوی یک شاخه گُل مریم..

مثل بوی اردی بهشت و عطر بغل های تو...


*تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می سپارد


*علی جان ِ صالحی


بعدا نوشت: من همیشه تو اینجور مواقع لال میشم...امیدوارم خدا بهت صبر بده ثریای جان :(

روح مادر عزیزت غرق رحمت الهی..برای شادی روحشون دعا میخونیم.


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :) |


به نام او"

یک ساعت قدم زدن در خیابان های اطراف خانه مان، حوالی ساعت هشت و نه صبح ،مخصوصا وقتی بهار باشد؛ خیلی دل انگیز است.قدم زدن در همان خیابانی که انتهایش به همان پارک بازی بچگی هایم ختم می شود..خیابانی که این روزها دیگر پارک ندارد.شهربازی اش نابود شده و حصاری از جنس دیوارهای بتنی احاطه اش کرده است و من را از تمام آدم هایی که پارک بزرگ شهرم را غصب کرده اند، متنفر کرده است.انگار از در و دیوارش غم میبارد. بی شک سنگ فرش هایش برای صدای پای کودکان بازیگوشی که از سر و کول هم بالا می روند، تنگ شده است.....بگذریم، داشتم از پیاده روی حرف میزدم..از قدم زدن هایی که دلم میخواهد هوای صبح های بهاری را هورت بکشم توی ریه هایم و چقدر بی ذوق ام که چنین کاری نمی کنم.آدم اگر بهار را زندگی نکند، نمی تواند زمستانش را سر کند و چه بی ذوق آدمی هستم که بهار را نفس نمی کشم.

این دو سه روز بعد از تعطیلات، خیلی هم بد نگذشته است. درست است که روح و جسممان چرخه ی عادی و طبیعی خودش را فراموش کرده و هنوز دلش میخواهد چهار صبح بخوابد تا لنگ ظهر! ولی از اینکه کلاس های سر صبح ،موجبات نوازش صورتم را به واسطه ی باد بهاری؛ فراهم کرده است،بسی خوشحالم. راستش نوازش انقدر چیزی خوبیست که هر چه دیروز ،بابا اصرار کرد که صبر کن با ماشین برسانمت و به موقع نمی رسی دانشگاه و الخ...قبول نکردم .

این نظر شخصی من است که زندگی می تواند روزهای بهتری هم داشته باشد، اگر میشُد درصد ذوق های از دست رفته ی انسان هایی مثل من را ،با سر کشیدن یک لیوان آب پرتقالی که قرص جوشانی در حال حل شدن در آن است، جبران کرد و بازگرداند.



برچسب‌ها: یک بُرش از زندگی
+ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :) |


علی الحساب آهنگش باشد..بعدا پستش را نصب خواهیم کرد :)


بعدا نوشت:

این پست خیس است..اگر می نوشتم آب می برد اینجا را

+ شنبه شانزدهم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :)


به نام او"

بهارم،آن زمان که ما مدرسه می رفتیم، همیشه ی خدا بعد از تعطیلات عید نوروز باید یک انشا می نوشتیم و شرح میدادیم تعطیلات خود را چطور گذراندیم. انصافا هم کار مسخره ای بود برای من که همه ی تعطیلات بهاری را در خانه میگذراندم و پیک شادی حل میکردم و رویای اول شدنش را در سرم می پروراندم و هیچ کار خاص دیگری انجام نمی دادم. برای من انشا نوشتن از خاطرات عید بی مزه بود به بیمزگی همین خیارهای پنبه ای سفیدرنگ درختی که مزه ی آب هم نمیدهد..

امیدوارم روزی که تو به مدرسه میروی سیستم آموزشی ما آنقدر متحول شده باشد که معلم های انشایش آدم را مجبور نکنند از چیزهایی بنویسی که دوست نداری!(البته من این را در خواب هم نمی بینم.اینجا اگر ایران است، پس ما مجبوریم همیشه تن به کارهایی بدهیم که دوستشان نداریم)

اگر امروز نشسته ام پشت این قاب مجازی، و تلق تلق با انگشت هایم کیبورد را می نوازم فقط برای این است که به تو بگویم در زندگی ات جسارت داشته باش. اگر معلم انشا یک روز از تو خواست از چیزهایی بنویسی که دوستشان نداری، آنقدر جرئت داشته باشی که با دفتر سفید سر کلاس انشا حاضر شوی! و البته تحمل یک نمره ی صفر کله گنده را هم داشته باشی...!

اصلا میدانی؟ من دلم نمیخواهد تو به خاطر اینکه مادرت در گذشته معادلات لاپلاس خوانده و یک روز تمام عنصرهای جدول مندلیف را از حفظ بوده است ،مهندس شوی..اصلا شاید یک روز قبل از به دنیا آمدنت، همه ی کارنامه ها و لوح تقدیر هایم را پاره کنم که تو یک وقت چشمت بهشان نیفتد و به خاطر من ، علایقت را نادیده بگیری...همانطور که من مجبور شدم از خیلی علاقه هایم به خاطر پدر و مادرم بگذرم...!

قول بده قبل از آمدنت که آدم ترسویی نخواهی شد...راستش را بخواهی پدرت هم اگر آدم ترسویی بود دوستش نداشتم..



برچسب‌ها: برای بهار
+ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :) |



دلتنگ حرمی که نیست..ضریحی که رنگ طلاییش چشم نوازی نمیکند..

زائــــــــــری که نیست ...

کبوتری که برایش دانه بریزیم که نیست...

حیاطی که یک رکعت نماز عشق بخوانی در آن ..مثل ایوان نجف...که نیست..

ما که نیستیم..

این روزها هیچ چیز سر جای خودش نیست..

شرمنده ام بانوی عالم...



برچسب‌ها: دست به سینه با گل
+ جمعه پانزدهم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :)


به نام او"

بچه که بودم، یعنی چطور بگویم؟خیلی بچه که بودم دلم می خواست حتما یک کلکسیون داشته باشم.حالا کلکسیون هرچیزی که میخواهد باشد! مگر برای بچه ها این چیزها مهم است؟بچه ها وقتی دلشان چیزی بخواهد به خوب یا بد بودنش فکر نمی کنند. کلکسیون تمبر میم را دیده بودم و دلم کلکسیون تمبر می خواست.کلکسیون جعبه های تزئینی سیگار میم را دیده بودم و دلم کلکسیون جعبه های تزئینی سیگار می خواست.
یک روزی مثل فردا بود، کوچک بودم هنوز..رفته بودیم باغ...چندتا پروانه ی پرنقش و نگار توی توری های سیمی پنجره گیر افتاده بودند..! پروانه را تا به حال با انگشتان خود نگه داشته اید؟.. من نگه داشته ام.بال و پرش آنقدر ظریف است که با اشاره ی انگشتی پودر می شود..میم گفته بود میخواهی پروانه ها را برایت بگیرم؟..یکجایی ثابت که نگهشان داری مثلا لای کتاب؛ خشک می شوند..آنوقت میتوانی یک کلکسیون از پروانه های رنگی داشته باشی..گفته بودم نه! ته دلم دوست داشتم هااا ولی نمیدانم چرا گفته بودم نه!...
بعد از سال ها خوب فهمیده ام، به بعضی خاطره ها..به بعضی آدم ها..به بعضی چیزها..به پروانه ها، نباید دست زد..پودر میشوند و فرو می ریزند...

فردا اگر گذارم به آن باغ قدیمی بیفتد، حتما یک سر به آن پنجره خواهم زد..
کاش هیچ پروانه ای اسیر آن توری های خاک خورده نباشد..
*عنوان از علی جان ِ صالحی..


برچسب‌ها: طعم پرتقال تلخ می دهد
+ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 توسط خانوم ِلبخند :)

مطالب قدیمی‌تر
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ