عطر اردی‎بهشت که پیچید توی حیاط، چای دم می‎کنم، دوربین را روی سه پایه تنظیم می‎کنم و با بهار ، کنار گل‎ها منتظر لبخندت می‎مانیم. عزیزجون هم آن گوشه‎ی حیاط کنار حوض نشسته است و دارد دانه‎های گردالوی تسبیح فیروزه‎ای‎ اش را توی دست‎هایش می‎چرخاند و لبخند می‎زند... انگار نه انگار که سالهاست مُرده است...!

 

                            زیر سایه ی مهربان ِ مهربانان

  عمر ِ رسیدن به آرزوهایتان، کوتاه تر از چشم بر هم زدنی...آمین : )

 

+ خانوم ِلبخند :) |

 

از بعضی از لحظه‎ها نمی شود عکس گرفت، فقط باید آن‎ها را قاب کرد و روی طاقچه‎ای در کنج دل نشاند! مثل لحظه‎ی خندیدن به بستنی ِ آب شده وقتی حرف‎ها شیرین‎تر از بستنی ِ شکلاتی هستند، مثل لحظه‎ی سر کشیدن ِ قهوه‎ی تلخی که بدون شکر هم به لطف حضور ِ دوست، زیاد تلخ به نظر نمی‎رسد. مثل لحظه‎ی فراموش کردن ِ تمام غم‎ها کنار پنجره‎ی تمام قد، رو به شهری که خاطرات ِ خوبِ زیادی از آن نداری..!

از آدم های ساده و بی تکلف و گفت و گوهای دوستانه حتا اگر هیچ عکسی باقی نماند، همین که ساعتی در کنارشان بودن از حجم غصه‎ها کاسته است و یک لبخند ِ از ته دل، مهمان ِ لب‎های آدم شده است، کافیست تا این روزها و لحظه‎ها برای همیشه در فهرست بهترین روزهای عمرت و این آدم‎های با صفا تا ابد در فهرست بهترین آدم های ملاقات شده‎ی زندگیت قرار بگیرند.

 

+ خانوم ِلبخند :)

 

رفته بودم خوابگاه ِ دوستان را ببینم ، پایم را که توی اتاق‎شان گذاشته بودم به این فکر کرده بودم که حجم دلتنگی‎ها در یک اتاق شش نفره ، شش برابر می شود یا بر شش تقسیم می‎شود؟!

دست خودم نیست که دلتنگی‎ها را ضرب و تقسیم می‎کنم، هرچه باشد بیش از نیمی از عمرم را صرف ریاضیات کرده‎ام و چندین واحد دلتنگی پاس کرده‎ام...! دلتنگی که دلیل نمی‎خواهد، آدم گاهی برای صدای نخراشیده‎ی عمو سبزی فروش ِ محله هم دلش تنگ می‎شود. برای آقای پستچی با همان لبخند گشاد هم همینطور... تو که جای خود داری!


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+ خانوم ِلبخند :)
 

شخصیت ِ اول فیلم دخترک جوانی بود که بنا بر بیماری اش قرار بود تنها مدت کوتاهی زنده بماند. دفترچه ای با عنوان دفتر ِ آرزوها درست کرده بود و تیتر ِ همه ی آرزوهای ریز و درشتش را نوشته بود.آرزوی کوچکی مثل بازی کردن با پروانه ها و برف بازی،  آرزوی متوسطی مثل دیدن ِ دنیای زیر آب، آرزوی خاصی که فقط یک بار در هرسال امکان برآورده شدن دارد مثل رقص طاووس ها زیر ِ اولین باران و آرزوی خیلی خیلی بزرگی مثل نجات ِ یک انسان ِ غریبه...دخترک تیترهای دیگری هم بین آرزوهایش داشت مثل رساندن ِ دو عاشق به یکدیگر و همه ی آرزوهایش متعلق به شخص خودش نبود.دفترش همیشه همراهش بود و هرکدام از آرزوهایش که برآورده می شدند، دوربینش را از توی کوله پشتی اش بیرون می آورد و از لحظه ی به وقوع پیوستنش عکس می گرفت.عکسش را توی صفحه ی متعلق به همان آرزو می چسباند و روی آرزویش خط می کشید. در یکی از سکانس های پایانی فیلم، دفترچه ی آرزوهایش را به نزدیک ترین همراهش سپرده بود و گفته بود اگر من نتوانستم روی باقی ِ آرزوهای این دفتر خط بکشم، ادامه ی آرزوهایم را تو برآورده کن..

تا به حال به دفتر آرزوها فکر نکرده بودم. از آرزو که حرف میزنم منظورم پرسه در خیالات نیست. شاید اگر چند هفته پیش اتفاقی آن فیلم را نمی دیدم هیچوقت به یاد آرزوهای گذشته ام نمی افتادم. آرزوهایی که خیلی هایشان دیگر آرزو نیستند چون یا محقق شده اند یا به حدی دست نیافتنی بوده اند که از لیست آرزوها خط خورده اند و هر از چند گاهی با یک خاطره یا نشانه زنده می شوند. اگر سال های قبل چنین دفتری درست کرده بودم، حتما این روزها با ورق زدنش خیلی چیزها را به خاطر می آوردم. مثلا آرزوهای کوچکم را که در گذر زمان گم شدند و آنقدر فرّار بودند که مثل قطرات ِ آب از لا به لای مُشتم چکیده بودند و توی زمین فرو رفته بودند.

دفتر آرزوهای هیچ دو نفری قرار نیست شبیه هم باشد. من اعتقاد عجیبی دارم که آدم ها شبیه رویاها و آرزوهایشان هستند و آرزوهای هر شخص انقدر شخصی است که هیچکس حق ندارد راجع به درست، غلط یا حتا مسخره بودن ِ آن اظهار نظر کند. باید بروم تا دیر نشده آرزوهایم را حتا اگر تعداد انگشت شماری از آن ها باقی مانده باشد توی دفتر آرزوهایم ثبت کنم. باید بروم تا قوم مغول باقی مانده ی آرزوهایم را به تاراج نبرده است آن ها را ثبت کنم و از لحظات برآورده شدن شان، نشانه ای ،کاغذی ؛ عکسی به یادگار بگذارم . باید توی تیتر یکی از صفحه هایش بنویسم :  اولین پاییزی که قاصدک ِ پشت پنجره را با هم فوت می کنیم... و تا آن موقع صبر کنم...بعد از آن هم خیالم راحت باشد دفترچه ام را به کسی خواهم سپرد که آرزوهایش را کنار آرزوهای من ثبت کرده است و  آرزوهایم را هم مثل خودم دوست خواهد داشت و از آن ها مراقبت می کند.

 

 

+ خانوم ِلبخند :)