به نام او"

نمیدانم یخچال چه خاصیت عجیبی دارد! بین طبقات یخچال چه حسی وجود دارد که آدم هی دوست دارد در یخچال را ببندد و باز کند. حتا وقت هایی که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداری باز دلت میخواهد در یخچال را باز کنی و انگشتت را بزنی توی کاسه ی ماست و در یخچال را ببندی.. وقت هایی که یک گرمای عجیب میدود زیر پوستت،باز دلت میخواهد در یخچال را باز کنی و گُل ِ هندوانه را از رویش جدا کنی و بگذاری توی لُپت و همینطور که مثل قند توی دهنت آب می شود، دوباره در یخچال را ببندی..حتا شده وقت هایی که در یخچال را باز میکنی،سبد سیب را میزنی کنار، در ِ ظرف لوبیا پلوی مانده از ظهر دیروز را برمیداری،به تخم مرغ هایی که روی شانه ی یخچال لمیده اند نگاه میکنی..به خودت می آیی میبینی هفت هشت دقیقه، مات ِ محتویات درون یخچال شده ای.در حالی که شکلات ها ریز ریز بهت میخندند،شیشه ی آب خنک را برمیداری و سر میکشی و در یخچال را میبندی..

یخچال موجود زبان بسته ی مهربانی است که علاوه بر تامین هوس های کودک بی قرار درونمان ،گمانم در آن گوشه موشه های درونش، معجون ِ رفع دلتنگی هم پنهان کرده باشد.اینطور که از شواهد معلوم است، آدم برای رفع خستگی و دلتنگی هایش گریه نمی کند فقط روزی هزار بار در یخچال را باز و بسته میکند.

 

+هوا یه جوری گرم و غیرقابل تحمل شده که احساس میکنم داریم میریم جهنم، منتها الان داغیم نمی فهمیم..!

 


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

گاهی وقتا بعضی نگاه ها و گفته ها و واکنش ها نسبت به مردم و کشوری که توش زندگی میکنیم میتونه خیلی جالب تر باشه وقتی از منظر ِ یک انسانی که کاملا غریبه ست با فرهنگمون، مطرح میشه.

آقای "بندیکت فورمان" یک عکاس و مستند ساز آلمانیه که به قصد یک سفر شش ماهه از مونیخ به ویتنام ، گذرش به مرز ایران و ترکیه میخوره و مشتاق میشه در ایران هم یه گردشی بکنه اما دلش گیر میکنه و تصمیم میگیره به گوشه و کنار ایران سرک بکشه و با همه ی مشکلات اسکان و اقامتی که براش پیش میاد، حدود یک سال در ایران ماندگار میشه و به عکاسی مشغول میشه .بیشتر سوژه های این آقا هم مردمان روستایی و طبیعت روستایی ایران هست.

طبق گفته ی خود ِ این عکاس،گاهی او آلمانی حرف میزده و مردم روستا هم فارسی صحبت میکردند ولی هردو طرف میتونستن منظور هم رو متوجه بشن و بهش ثابت میشه که ارتباط برقرار کردن با مردم حتما نیازی به دونستن زبان نداره.

و جالبترین نکته اش درباره زبان فارسی به این ماجرا برمیگرده که :

نخستین کلمات زبان فارسی رو نه از اشعار حافظ یا سعدی بلکه از متصدی هتلی در جنوب تهران می‌آموزد که هنوز هم بعد از ۶ سال به خوبی به یاد می‌آورد: «دل به تو دادم که بری ناز کنی، دل به تو ندادم که بری جگرکی باز کنی

 "بندیکت فورمان" میگه : «تا ماه‌ها معنی این جمله را نمی‌دانستم تا زمانی که دوستی برایم آن را ترجمه کرد و تازه فهمیدم که خدای من ،تمام این مدت چه می‌گفتم.»

نگاه این عکاس به سوژه هاش هم در نوع خودش بی بدیل بوده که گفته: «من با تمام این آدم‌ها پیش از عکاسی ساعت‌ها وقت صرف کردم. وقتی که انسان سفر می‌کند، انگار خودش را بازمی‌یابد. نگاهی که در چشمان این آدم‌هاست راهی به سوی قلبشان دارد.»

و گفتن این جملات آخرش فقط از کسی برمیاد که عاشق ِ عکاسیه و تنها به صرف یک حرفه بهش نگاه نمیکنه.

+چند تا از عکساشو میتونید تو ادامه ی مطلب ببینید .

 


برچسب‌ها: از گوشه و کنار جهان
ادامه مطلب
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 به نام او"

چندشب پیش در اخبار شبانگاهی از یک اختراع جالب صحبت میکردند.. جای تو خالی بود که ببینی چه لبخندی روی لب هایم پهن شد.. یک عده ای آن طرف دنیا نشسته بودند کنار هم و دستگاهی اختراع کرده بودند که من سال ها منتظرش بوده ام. یک وسیله ی جالب که میتواند بو ها را با خودش انتقال بدهد. مثلا میتواند عطر گُل مریم را از این طرف دنیا برساند به یک نفر که فرسنگ ها با ما فاصله دارد..یا میشود بوی غروب های پاییزی که هوا عطر خاک باران خورده دارد را گرو نگه داشت برای همه ی روزهای تابستانی که آدم دلش لک میزند برای قطره ای باران که خاک را تر کند. اینطوری دیگر عطر نرگس ِ شیراز فراموش نمیشود و میشود امید داشت که دیگر عطر شکوفه های اردی بهشتی از حافظه ی بویایی آدم حذف نخواهد شد.این دستگاه را اگر ده دوازده سال پیش اختراع میکردند ، من این روزها انقدر دلتنگ بوی نان سنگک های داغ ِ پدربزرگ نبودم...من فکر میکنم بشریت یکروز میفهمد و اعتراف میکند هیچ اختراعی لذت بخش تر از این نخواهد بود که آدمی بتواند آرشیوی از عطرهای دلنشینش را تا همیشه با خودش داشته باشد..بوی کاغذ نو..بوی قرمه سبزی مامان..بوی تن ِ نوزاد..بوی باران،،،بوی خاک باران خورده،،،

آخ که اگر یکروز این دستگاه به دستم برسد، می آیم اینجا مینویسم حالا دیگر آدمی هیچ وقت عطر تن کسی را که دوست دارد فراموش نخواهد کرد..

+عطف شد به این پست

 


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

حداقل ما که  آب شدن ِ دایی رو به چشم دیده بودیم. رنگ ِ پریده و کیلو کیلو وزن کم کردنش رو دیده بودیم،ریزش موهاشو دیده بودیم ! ما که تیره شدن رنگ پوستش به علت پرتودرمانی های متعدد رو دیده بودیم.اشک های بی اختیار مامان پشت گوشی تلفن و زنگ تلفن های گاه و بیگاه نگران کننده ی خونمون که هر دفعه خبر بدی رو به همراه داشت رو تجربه کرده بودیم.قطع امید دکترها رو شنیده بودیم.روز به روز خمیده شدن قامت دایی رو دیده بودیم که از شدت درد؛ قدرت روی پا ایستادن رو نداشت ! روزهای سخت زندگی که رنگ شادی رو از خونه ی ما برده بود، رو حس کرده بودیم اما برگشتن دوباره ی دایی به زندگی یعنی خدا بهتر میداند.یعنی خدا کاری به قطع امید دکترها و حتا نگاه نا امید شده ی ما نداشت. دایی این روزها خوب و سرحال است خدا رو شکر..و چکاب های شش ماهه اش میگه که دیگه خبری از غده هایی که مهمون بدنش بودند ، نیست.

حداقل ما که این روزها از سر گذروندیم باید اینبار طبیعی تر برخورد کنیم ولی تجربه ی تلخ سرطان چیزی نیست که آدم رو دوباره نترسونه.اینکه چند وقت پیش دوباره این غده ها تو بدن مادربزرگم ریشه دواندند. اینکه این روزها مادربزرگم با شیمی درمانی سرپنجه نرم میکنه ، اینکه این روزها به همه مون دوباره داره سخت میگذره.اینکه نمیتونم کنارش بشینم و بیشتر ببینمش از ترس اشک های بی اختیار...

 

+گوشه ی دل مهربونتون، در کنار دعا برای شفای همه ی مریضا،لطف میکنید اگر برای سلامتی مادربزرگ منم دعا کنید. دعا کنیم به امید روزی که تن ِ هیچ انسانی درگیر خزان ِ سرطان، این جانفرسای سخت ، نباشد.

+همچنین صبر برای همه ی بازمانده های سقوط هواپیمای تهران - طبس... روح عزیزان از دست رفته، شاد..

 


برچسب‌ها: مثل این است که شب نمناک است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او "

تابستان است .گرم است . مرداد ناجوانمردانه  بی رحم است و میسوزاند. درخت انجیر پوست انداخته است. ریحان های باغچه به طرز ناباورانه ای پژمرده و غمگین شده اند. شمعدانی را از ترس نامهربانی خورشید ؛ پشت پرده قایم کرده ام که برگهایش دستخوش حادثه ی تلخ ِ سوختن نشود... ! لباس تنم خیس ِ عرق میشود .. دستهایم اما..دستهایم را هرکار میکنم گرم نمیشود..

مُرداد ِ داغ ِ دستهایت را کجا گم کرده ام که دستهایم همیشه در اسارت ِ یخبندان ِدی ماه ، زمستان است...

 


برچسب‌ها: چرا مردم نمیدانند که در گُل های ناممکن هوا سرد است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

بخت ِ بد بین که فلک، گوهر ما برده به خاک...

شوک بزرگ یعنی یک روز از خواب بلند شوی و بفهمی کسی که تا همین چند هفته پیش دست در گردن بچه های والیبال و مقابل چشمان ِ میلیون ها تماشاگر بالا و پایین می پرید، حالا یک روبان ِ مشکی گوشه ی عکسش چسبانده اند و میگویند دیگر نیست..رفته است..

بچه های تیم گفتند والیبال فقط حسین را از دست نداد.. مرد ِ اخلاق و قلب ِ مهربانش را هم از دست داد..پدرش گفت : حسین تاج ِ سر ِ من  بود..تاج ِ سرم را از دست دادم...

ولی حقیقت این است که آخرین جمله اش به دوستانش این بود که "الکی الکی نَرَم یوقت...."

آخرش هم الکی الکی رفت... کسی که سهم زیادی داشت در به لبخند نشاندن ِ والیبال ِ ایران...

 

«دهم مرداد ماه هزار و سیصد و نود و سه»

سعدیا،مرد ِ نکونام نمیرد هرگز....مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

 


برچسب‌ها: اگر گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده ست
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

 دوست های صمیمی ِ آدم دو دسته اند:

یک دسته آنهایی که واقعا به شما نزدیک هستند و حداقل دوبار در هفته چشمتان به دیدارشان روشن میشود..شاید هم بیشتر.. سر هر موضوع بی مزه و بامزه ای با هم حرف میزنید و میخندید. حتا درباره ی ترک دیوار هم می توانید با هم ساعت ها گفتگو کنید. از یک لیوان آب خوردن و گاز زدن یک بستنی مشترک و از این دست اتفاقات ؛ شاید اتفاق خیلی عجیبی هم نباشد.

دسته ی دوم آنهایی هستند که ممکن است مدت های طولانی و مدید با هم صحبت نکنید اما به واسطه ی یک احساس درونی ، جزء صمیمی ترین دوستان شما به حساب می آیند. دوستانی که لازم نیست غم ها و شادی هایتان را برایشان شرح دهید چرا که از پشت چشم ها و لبخند هایتان؛ از پشت سردی و گرمی دست هایتان و شاید هم در فاصله ی دور؛ از پشت عکس ها و تکست هایتان حال شما را می فهمند.

آدم به هر دو دسته ی این دوست ها نیاز دارد.. به یک دوست صمیمی که به آدم یاد بدهد با چشمانش هم بخندد و هم به یک دوست صمیمی که اگر تا قله ی قاف با هم همسفر باشید؛ روی دو زانو بنشیند و بندهای کتانی شما را محکم کند...

 

+ طاقت بیار رفیق را بشنوید...

 


برچسب‌ها: یک رفیقانه ی آرام
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |