به نام او"

پارسال یادم می آید اولین باران ِ پاییزی که باریده بود،شیرینی خامه ای از همان ها که رویش غرق ِ کاکائو است و من برایش غش میکنم،خریده بودم برده بودم کلاس... استاد با خنده گفته بود "خانم جان شما که جریمه نداشتی"..گفته بودم این شیرینی ِ اولین باران ِ پاییزی است..!

امسال اولین باران ِ پاییزی را مهمان جاده بودم.باران خودش را به شدت به تن ِ پنجره میزد.برف پاک کن خراب شده بود و صدایی آشنا از ضبط ِ ماشین داشت میخواند" بین من و تو هنوز ؛ یه ریز برف میاد..به دیدنم که میای، لباس ِ گرم بپوش..."

و من به این فکر کرده بودم که چقدر لباس های زمستانی ام را بیشتر از لباس های تابستانی ام دوست دارم  و چقدر آدم ِ روزهای گرم نیستم و چقدر دلم میخواهد روی کره ای زندگی کنم که هر چهار فصل سالش، باران باشد.البته گمان نکنم خدا گُلی در کُرات دیگر آفریده باشد که به خاطرش باران بفرستد...هنوز دوست دارم مثل روزهای چهار،پنج سالگی ام فکر کنم باران به خاطر گُل ها میبارد..

امروز صبح که چشم هایم را باز کردم آسمان باز مهربان شده بود.کاری ندارم که هوا چند نفره بود. فقط خوب میدانم آن وقت کوتاه ِ دم صبح که از کلاس بیرون زده بودیم و دست دوستانم را گرفته بودم و چیلیک چیلیک عکس انداخته بودیم هوا، هوای چهار نفره ی دوستانه بود...هوا، هوای ایستادن کنار پنجره بود که باران صورتت را خیس کند... هوا، هوای قدم زدن در جاده ی دانشگاه بود تا ایستگاه اتوبوس..

 

 

 

 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل..

خوب است...

مثل همین باران ِ بی سوال...

که هی می بارد

که هی اتفاقا آرام و

شمرده ؛

شمرده می بارد...

 

«علی جان ِ صالحی»

 

 

 


برچسب‌ها: یک رفیقانه ی آرام
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

حتی اگر در این آب و هوای مطبوع ِ پاییزی، امکان یا موقعیت سفر رفتن نداشته باشید، خواندن مجموعه سفرنامه های دلنشین ِ منصور ضابطیان،آن هم با زبانی سلیس و شیوا ، خالی از لطف که نیست هیچ، بلکه کلی اطلاعات جالب در اختیار آدم های علاقمند به فرهنگ کشورهای مختلف، قرار میدهد.

بدون ِ ذره ای شک و ابهام باید گفت، نگارش این دو جلد کتاب انقدر مخاطب پسند است که دلتان قیلی ویلی میرود که ای کاش جلدهای دیگری از این کتاب در دست چاپ و نشر باشد و یکروز بشود که با نویسنده اش دور ِ دنیا را گشت.

"جوان های ایرانی یا اهل سفر نیستند یا اگر هم باشند،گرفتن ویزای اروپا برای شان مشکل است و از آن گذشته حس ماجراجویی و کشف جاهای ناآشنا در آنها کمتر است.به این مسئله باید مسائل اقتصادی را از یک طرف و تلقی ما از مسائل اقتصادی را هم از طرف دیگر اضافه کرد.درست است که وضعیت بد ِ اقتصادی باعث می شود پولی برای سفر باقی نماند ، اما فراموش نکنیم که ما بیش از جوانان دیگر نقاط ِ دنیا در گیر تجملات هستیم. برای یک جوان استرالیایی یا ژاپنی یا انگلیسی، رفتن به سفر مهم تر از داشتن ِ موبایل است.اغلب جوان های ما یک میلیون تومان پول موبایل می دهند و فقط گوشی های  شان می تواند همه ی زندگی ِ یک جوان اروپایی را بخرد و آزاد کند،اما پای شان را از شهرشان بیرون نگذاشته اند.آنها ترجیح می دهند به جای کشف ِ سرزمین های دیگر، برای دوستانشان اس ام اس های بی مزه بفرستند."

(タイトルなし) のデコメ絵文字مارک و پلو | نشر مثلث | نویسنده:منصور  ضابطیان |چاپ چهارم

 


برچسب‌ها: کتاب ها را آهسته با من ورق بزن, یه لقمه نون پنیر مهمون ما باشید حالا
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 

 محل بوسه گاه آدم ؛ درست روز عید جوش بزند به طوری که با فرود هر بوسه بر گونه ات بگویی آخ!!ولی لبخند بزنی..هوا هم ابری باشد و اولین باران ِ پاییزی، باریدن گرفته باشد و کیف آدم سرشار از بوی عیدی باشد!.... حضرت حافظ هم بگوید"غبار ِ غم ، برود! حال،خوش شود حافظ...."

 

(タイトルなし) のデコメ絵文字 عید همچنان مبارکتون (タイトルなし) のデコメ絵文字

 

 


برچسب‌ها: من به جز آبی نگاهت آسمانی نمی شناسم
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

 

این چند وقت هرچه چشمم به کافه هایی که جدیدا افتتاح شده اند، خورده است ، بیشتر از هر چیزی این عبارت "wifi free " که روی در ِ ورودی کافه نصب شده، برایم جالب توجه بوده است..به این فکر کرده ام که شاید در نگاه اول ؛ این عبارت می تواند فوق العاده به نظر بیاید برای امثال ِ من که از ورود تکنولوژی به عرصه های مختلف استقبال میکنند یا به نوعی خوره ی تکنولوژی محسوب میشوند.

اما فقط کمی بیشتر که فکر کرده ام به این نتیجه رسیده ام که کافه ها نیازی به wifi  ندارند.. کافه محل آرامش است. تا دوست هست..، تا آدم ها هستند..، تا کتاب هست .. تا موسیقی ِ لایت و موضوع برای گپ و گُفت و فرصتی برای لبخند و خاطره بازی هست ،تا کیک شکلاتی و قهوه و چای هست.. تا وقتی پشت دریاها شهریست ..!دور باید شد از دست این امواج ِ مزاحم..

خواستم بگویم یک قرن ِ دیگر هم که بگذرد، من باز ترجیح میدهم اگر روزی مدیریت کافه ای را بر عهده گرفتم، روی در ِ ورودی اش بنویسم "no wifi".. یک کافه با تلفن های قدیمی روی هر میز، که فقط قابلیت شماره گیری داشته باشد..تجربه ی لحظاتی هم عصر بودن با مرحوم الکساندر گراهام بل، شاید به آدم ها یادآوری کند که پیام ها و تکست ها هرگز نمی توانند به اندازه ی شنیدن ِ صدای کسی که مدت ها با او صحبت نکرده ای و دلتنگش هستی ، لذت بخش باشند..!

مگر این روزهای شلوغ چقدر فرصت ِ با هم بودن ها را فراهم میکند؟! همیشه باید جایی باشد که آدم دست دوستی را بفشارد و حرفهایش در گلویش رسوب نکند..جایی که با کسی صحبت کند که مدت هاست صدایش را نشنیده است ..حتا تر جایی که کمی تنها باشد و خودش را مرور کند..،جایی که صدای دینگ دینگ نوتیفیکیشن های ممتد ِ انبوه ِ برنامه های اجتماعی، آرامشش را به هم نزند. جایی که ضعیف یا قوی بودن سیگنال های wifi ،بی اهمیت ترین اتفاق ِ دنیا باشد.

 

*عنوان«علی جان ِ صالحی»

 


برچسب‌ها: پایانش به عهده ی مخاطب است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |