مرتضی پاشایی عزیز، کسی که با صدای خوبش روزهای زیادی زندگی کردیم ، زود رفت ... بدترین قسمت ِ مرگ آدم‎ها اونجاییه که باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کرد و این کلمه‎ی همیشه چقدر آزاردهنده است اما خاصیت هنر اینه که یک هنرمند در قلب طرفدارانش هیچوقت نمیمیره .درسته که نبض مرتضی دیگه نمیزنه اما نبض احساسش توی همه ی ترانه هاش جاری میمونه.

نه تنها برای مرتضای دوست‎داشتنی بلکه برای میلیون ها انسانی که در این کره‎ی خاکی با درد ِ سرطان، دست و پنجه نرم می‎کنند و مردونه برای زندگی و زنده موندن می‌جنگند باید سر ِ تعظیم فرود آورد..باید احترام ِ تمام قد قائل شد برای کسانی که تا آخرین لحظه تسلیم ِ سرطان نمیشن.. بگذریم از این بیماری ِ بی‎معرفت که گاهی نمیشه شکستش داد و برای انتقام گرفتن و به خاک نشوندن ِ این حریف ِ نامرد، باید صحنه ی زندگی رو ترک کرد و رفت...حتا توی یک جمعه ی پاییزی...

"23 آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه"

برای شادی روح مرتضای عزیز که از جسم خسته اش پر کشید، دعا کنیم... برای شفای جسم خسته‎ی همه‎ی آدمهایی که گرفتار این بیماری جانفرسای سخت هستند هم دعا کنیم..

و به این شعار ِ قشنگ ِ محک هم کمی فکر کنیم که سرطان جدا از درد هزینه هم دارد..


برچسب‌ها: اگر گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده ست
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 


پاییز را به این خاطر دوست دارم که مادرم متولد ماه دوم ِ آن است. آبان برایم گُل گلی است چون مادرم مسیری به اردی‎بهشت است. بوسه هایش طعم خوش ِ گیلاس می‎دهد. گرمی دست‎هایش با خورشید نسبت دارد و من به جز آبی ِ نگاهش آسمانی نمی‎شناسم.



*نان را از من بگیر اگر می‎خواهی..

هوا را از من بگیر، اما

خنده‎ات را نه !

نان را..هوا را...

روشنی را..بهــــــــــار را..

از من بگیر..

اما خنده ات را هــــــرگز..

تا چشم از دنیا نبندم..


*پابلو نرودا

برچسب‌ها: خدا بخندد به خاطر تو
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

به نام او"

بیشترین شکنجه برای ما آدم‎های ته‎دیگ دوست همین است که گیر یک آدم ته‎دیگ دوست تر از خودمان بیفتیم. البته فکر نمی‎کنم کسی بیشتر از من ته‎دیگ را دوست تر داشته باشد چرا که من قابلیت این را دارم که در تمامی وعده‎های صبحانه و ناهار و شام از یک بشقاب ته‎دیگ تغذیه کنم و دیگر هیچ... حالا اگر ته‎دیگش سیب‎زمینی باشد و یک کاسه سالاد شیرازی با آبغوره‎ی فراوان هم کنارش باشد می‎شود بال درآورد و به آسمان هفتم پرواز کرد.‎

به این نتیجه رسیده‎ام که یکی از معیارهای انتخاب ِ جان ِ جانان را باید به این موضوع اختصاص بدهم و مطمئن شوم که ته‎دیگ دوست تر از من نیست..دلیل منطقی‎ام هم این خواهد بود که جان ِ جانان که ته‎دیگ دوست باشد، بهار ِ بابا هم طبیعتا ضایقه اش یا شبیه جان ِ جانان خواهد شد یا شبیه مامان ِ خودشیفته اش که من باشم و به شدت عاشق موجودی به نام ته‎دیگ هستم... آن وقت یک عدد من میمانم که مامان ِ بهارم و دل گنجشکی‎ام اجازه نمی‎دهد مثل این روزهایی که دختر ِ خانه ام ، سهم ِ ته‎دیگ ِ بقیه ی اعضای خانواده را به نفع خودم تصرف کنم..

بلاخره آدم وقتی مامان ِ بهار باشد .. وقتی جان ِجانانش ته‎دیگ دوست باشد..باید از خیلی از دلبستگی‎هایش دل بکند... و چه خوب که من یک‎روز مامانِ بهار می‎شوم؛ حتی اگر هیچ بخشی از ته‎دیگ قابلمه‎ای که خودم غذایش را پخته‎ام؛ سهم ِ من نباشد..


+داشتم در خیابان های اطراف خانه مان را با گوگل مپس پرسه می زدم که رسیدم به خیابانی که تا به حال اسمش را هم نشنیده بودم چه برسد که در آن قدم بزنم.از آنجایی که یک عدد مهندس بیشتر به این اسم نمی‎شناختم؛ عکسش را سیو کردم که نشان ِ صاحبش بدهم و بگویم چقدر یادت کردم ممار..ولی اسم وبلاگش را بین لیست وبلاگ هایم پیدا نکردم..آدرسش را توی تب مرورگرم نوشتم.بلاگفا گفت:گشتم نبود، نگرد نیست... ناصر جان جان ؛ هم بار و بندیلش را بست و رفت ولی کاش بی خبر نمی رفت.. هر کجا هست، روزهایش پرتقالی باشد.



برچسب‌ها: برای بهار
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |