به نام او"

قبل تر ها که مدرسه میرفتم ، صبح زود اگر از کنار دفتر ِ مدیر مدرسه رد می شدم ، بوی چایی شیرین و نان سنگک داغ که به دماغم میخورد،دلم میخواست در ِ دفتر را بزنم و بگویم "مدیرجان می شود لطفا یک قاضی نون و پنیر هم برای من بگیری و یک لیوان چایی شیرین مهمانم کنی؟ " !!! با اینکه آدم صبحانه بخوری، نیستم و شاید تعداد وعده های صبحانه ام در عرض یک ماه، به سه چاهار بار هم نرسد! ولی خب عطر چایی شیرین انگار مستم میکند. از شش فرسخی وقتی بوی چایی شیرین می آید، هوس میکنم.. !

دیروزی که گذشت ، در مسیر کوچه ای که هر روز از آن میگذرم، عطر چایی شیرین پیجیده بود! خب طبیعتا کسی توی کوچه چایی شیرین نخورده بود!! و اینکه مثلا فکر کنیم عطر چایی شیرین از پنجره ی باز ِ یکی از همین خانه ها، به مشامم خورده باشد هم گزاره ای بعید به نظر می رسد!

ولی بدون ِ شک به تازگی آدمی از آن حوالی رد شده بود که عطرش بوی چایی شیرین میداد... من چقدر آدم های چایی شیرینی را دوست دارم.آن هم در عصر یک روز پاییزی ... :)

 

 

+یه تشکر خیلی ویژه بابت زحمتی که آقای بچه محل ؛ کشیدن و این یادگاری قشنگُ برای وبلاگ بنده ساختن!ممنونم بابت وقتی که پای این طرح صرف شده..والا به خدا راضی به زحمت نبودیم ولی خب هرچه از دوست رسد، نیکوست.. این پی نوشت حاوی مقدار زیادی ذوق و سپاس فراوان است : )


برچسب‌ها: اتفاقات بند انگشتی
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 

 

این دختره که در یک نیمکت سه نفره نشسته است و بی توجه به مقنعه ی سفید رنگش که کج شده ،زُل زده است توی لنز دوربین ِ قدیمی آنالوگ..همین دختره که لبخند روی لب هایش پهن شده و با یک دستش گُل ِ گلایل ِ صورتی را بالا گرفته و با دست دیگرش محکم کیفش را در بغل گرفته که مبادا روی زمین بیفتد ..همین دختره که مانتوی آبی نفتی پوشیده با کفش های عروسکی سورمه ای و کارت کلاس اولش را با سنجاق ته گرد ، روی سینه اش چسبانده اند..همین دختره که مادر جانش، دور مقنعه اش را تور دوخته بود.. همین دختره که روز اول مدرسه قطره ای اشک به چشمانش نیامد از بس که ذوق داشت..همین دختره که توی عکس هم لُپ هایش گل افتاده است....این دختره منم !

چقدر دلم برای این دختره تنگ شده است...برای همین دختره که دستانش بوی گُل میداد..برای همین دختره که قبل از اینکه الفبا را یاد بگیرد ،لبخند زدن را یاد گرفته بود...

این روزها این دختره را چقدر نمیشناسمش..! چقدر غریبه است.

 

*به پرنده ی مهاجر، الکی بگو که خوبه..

نگو طفلی شوق ِ پرواز، یه حکایت ِ دروغه..

 


برچسب‌ها: پایانش به عهده ی مخاطب است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

شهریور همیشه ماه خوبی بوده است..ماه ِ به اوج رسیدن ِ مسافرت های تابستانه..ماه ِ رنگ باختن ِ گرمای روزهای تابستانی ِ کویر ..شب های شهریور هم به غایت بهترین شب های تابستانی هستند.شب هایی که میشود زیر آسمان خدا نشست تا خُنکای نوازشگر ِ نسیم ؛دستی به صورتت بکشد.

دیشب دست مامان را گرفته بودم ساعت دو نصف شب ،به زور نشانده بودمش توی حیاط..هوا صاف و آسمان پرستاره بود.نسیم هم می آمد.مامان میگفت این هوا جان میدهد برای بیرون رفتن..! و من به این فکر کرده بودم که هوا , هوای قدم زدن است و یک صدای آرامش بخش که برایت بخواند :

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

 


برچسب‌ها: چرا مردم نمیدانند که در گُل های ناممکن هوا سرد است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

هیچ وقت فکر نمیکردم،با پای پیاده 658 ساعت راه باشد از اینجایی که من هستم،تا آنجایی که تو هستی،..نشانی ات را دادم به نقشه های گوگل ، گفت متاسفم ،نمی توانم این مسافت طولانی را مسیریابی کنم!،..نه مسیر هوایی نشانم داد نه مسیر آبی.. تنها کاری که برایم انجام داد؛فاصله مان را روی نقشه با یک خط آبی پررنگ نقاشی کرد..نوشت 3263 کیلومتر فاصله داریم..مشکل از نقشه ی گوگل نیست که نفهم است و نمیفهمد که این فاصله ؛یادآوری کردن ندارد وقتی از من تا تو مسیری نیست..مشکل از من است که نمیتوانم 658 ساعت بی وقفه راه بروم..آنقدر بدوم تا از نزدیک تولدت را تبریک بگویم..!

تولدت مبارک :)

 

 

 

*عنوان:بیژن نجدی


برچسب‌ها: اندازه ی تو هیچ کسی مهربان نبود
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به چشمانت بگو دست از مشاعره با چشمانم بردارد، حافظ ِ چشمانم دارد در برابر غزل ِ وحشی ِ چشمانت جان می سپارد..

 


برچسب‌ها: مثل این است که شب نمناک است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

طبق دعوت های متعدد از جانب دوستان ِ جان، قرار شد که کتابی معرفی کنم. کتاب معرفی کردن و کتاب هدیه دادن خیلی خوب است ولی کتاب خواندن خیلی خیلی بهتر است.لطفا یک دستی به کتابخانه تان بکشید و کتاب های نخوانده ی طفلکی تان  را از غم خوانده نشدن و خاک خوردن، نجات بدهید :)

 

 انتشارات معین| چاپ هجدهم |قیمت:15هزار تومان

این کتابی که عکسش را در بالا میبینید حاصل عمر نویسنده ای است که شخصیت کتابهایش بیشتر از خودش شناخته شده اند.."قصه های مجید" را یادتان هست؟اصلا مگر میشود کسی مجید و بی بی ِ قصه را فراموش کند!این نویسنده ی نام آشنای دوست داشتنی کسی نیست جز هوشنگ مرادی کرمانی.

کتابِ "شما که غریبه نیستید" کتاب بی نظیری از هوشنگ مرادی کرمانی است که ابتدای این کتاب به قلم نویسنده نوشته شده است:

" این کتاب بی هیچ تحقیق و یادداشتی،فقط از حافظه برآمده است.هدیه می شود به :

آنان که در این سفر همپای من بودند و هستند

و به :

آنان که تاثیر می پذیرند! "

این کتاب را باید خواند، سطر به سطر صداقت نویسنده را باید ستود..دردهایش را باید زندگی کرد..طنزهای نهفته اش را درک کرد...هرچه بگویم کم است. محال است این کتاب را بخوانید و هوشنگ مرادی کرمانی را بیشتر از پیش دوست نداشته باشید...

این کتاب به عنوان ِ کتاب برگزیده ی شورای کتاب کودک، مهرگان ِ ادب و کتابخانه ی بین المللی مونیخ در سال 2006 میلادی انتخاب شد.

قطعا این کتاب را به دوستم هدیه خواهم داد :)

 

+شانزدهم شهریور تولد استاد بزرگ ِ قصه نویسی و خالق شخصیت دوست داشتنی مجید بود. مصاحبه ی فریبا دیندار با هوشنگ مرادی کرمانی،در یادبان را بخوانید.

+این پست به دعوت ِ سارای عزیزم و سایای مهربان و اون یکی جانم .... از اونجایی که من شب ها هم خواب چالش میبینم.از کس خاص دیگری اسم نمیبرم ولی شما هم کتاب های دوست داشتنی خود را معرفی کنید و هدیه بدهید :)

 


برچسب‌ها: کتاب ها را آهسته با من ورق بزن
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 

غم ها و غصه های مانده در گلویم را بی خیال ،مهربان آقا... باید بیایم یک به یک صحن هایت را با بارانِ چشم هایم بشویم..باید بیایم صحن آزادی، روبه روی ضریح ، سلام ِ مهربان خواهرت را از هزارکیلومتر آنطرف تر، به تو برسانم ..خیالم که راحت شد، بنشینم زیر آسمان ِ حرم، چادرم را بکشم روی صورتم ،یک دل سیر ، پرنده نبودنم را گریه کنم..دیر رسیدنم را.. کم آوردن هایم را...بی معرفتی هایم را..آنقدر ببارم که به باران امان  ِ گریه ندهم...

*گاهی برای بال زدن، آسمان کم است... 

 یا صحن قدس باید و یا گنبد حرم..

 


برچسب‌ها: دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)