دفترچه ی شماره تلفنم رو پیدا کردم که شماره ی همه ی دوستان ابتدایی و راهنمایی رو توش ثبت کرده بودم. دلم براش تنگ شده بود.برای دفترچه تلفنم که نه اما برای همه ی آدم هایی که اسمشون تو این دفترچه بود و خودشونو مدت هاست که ندیدم و صداشونو نشنیدم. تلفن ُ برداشتم زنگ زدم مهسا که اولین بغل دستی مدرسه‎ام بود و هیچ چیز مثل شنیدن خبر ازدواجش ، بعد از شش سال ندیدنش و نشنیدن صداش نمی‎تونست کاری کنه که اشک شوق از لابه لای پلک هام بجوشه و تا زیر چونه ام قل بخوره... من و نیمکت تهِ کلاسِ اول و مهسایی که کمتر از دو هفته ی دیگه تو لباس سفید ِ عروسی دلم میخواد محکم بغلش بگیرم و در گوشش بگم خیلی بی‎معرفتی رفیق...

+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

بهارم یکی از دلایلی که انقدر عاشق پدرت هستم این است که با اینکه وقت ندارد کتاب بخواند و اغلب ترجیح می دهد جیره ی کتاب خواندنش را به من بسپارد تا چند صفحه از کتابهایم را با سلیقه ی خودم برایش بخوانم و یا به همان چند خطی که روزانه برایش می نویسم و بین پیام هایش می خواند، اکتفا می کند...,ولی با همه ی این ها کتاب خریدن را دوست دارد و هدیه دادن کتاب برایش موضوعی کاملا تعریف شده است...انقدر این اخلاقش را  دوست دارم که دلم می خواهد لابلای سطرهای کتاب هایی که او برایم می خرد،بمیرم..بمیرم ولی نه.. باید دوباره زنده شوم و و تا ابد مسئول گلی باشم که اهلی اش کرده ام..شازده کوچولو را که برایت خوانده بودم مادر... باید زنده بمانم و همچنان مشغول دوست داشتن تو و پدرت باشم.

میدانی بهار؟ این اتفاق خوشایندی است که کسی تو را اول با دلش دوست داشته باشد بعد با چشم هایش..

 


برچسب‌ها: برای بهار
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

به نام او"

اگر از دوستانم بپرسید حتما دلشان میخواهد از دستم شکایت کنند که چقدر مجبورشان کرده ام عکس یادگاری بگیریم و این توفیق اجباری ،هر روز گریبانشان را گرفته است و آنها هم برای اینکه دلم را نشکنند،چاره ای نداشته اند جز چشم گفتن . سرشان را کج کرده اند و مثل طفلکی ها  توی قاب دوربین جا گرفته اند.

البته شاید بعد ها از حرص دادن من موقع عکس انداختن، دلشان سوخت و پشیمان شدند .شاید یک روز ِ خیلی دور که دیگر کنار هم نیستیم و طبیعتا هر کداممان در یک گوشه از شهر مشغول زندگی کردن هستیم . شاید یک روز  وقتی داریم آشپزی می کنیم. شال گردن می بافیم یا جلوی تلویزیون لم داده ایم و به صحبت های آقای دکتر ِ برنامه ی دکتر سلام و پزشک سلام و اینها ،گوش می دهیم، یکدفعه دخترمان را ببینیم که آلبوم قدیمی مان را زیر بغلش زده است و در حالی که شکلات ِ دست هایش را با عکس های آلبوم قدیمی ِ مامانش تقسیم کرده است ، از کشف مامانش در یک عکس با مقنعه ی کج شده و موهای به هم ریخته و لباس هایی که احتمالا تا آن موقع به نظرش خنده دار می آید، آن چنان سر  ِ ذوق آمده است که انگار هسته‎ی اتم را شکافته است و بدو بدو خودش را توی بغلت می اندازد و همانطور که انگشت شکلاتی اش را فرو کرده است توی چشم های بسته ی مامانش در عکس، با زبان بچه گانه اش می پرسد: " مامان این تویی؟؟؟" و ریز ریز ، می خندد...

 

رفیق هایم را می گویم ...یک روز که لبخند ِ قیمتی ِ دخترکشان به عکس های خسته یمان را می‎بینند،می‎فهمند که عکس های خسته و کج و معوج مان را  چقدر می شود بیشتر دوست داشت از عکس‎های شیکی که با ژست های از پیش تعیین شده انداخته ایم...

در یک غروب پاییزی که دیگر کنار هم نیستیم ولی توی عکس هایمان، دست گردن ِ هم انداخته ایم.

 

عنوان*علیرضا یدیع


برچسب‌ها: یک رفیقانه ی آرام
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |