به دعوت سارای دوست داشتنی :)

طولانی شدن این پست رو پیشاپیش به بزرگی خودتون ببخشید :))

داستان زندگیم بیست و دو سال پیش شروع شد و معلوم نیست کِی و چطوری تموم بشه.دختر ِزمستونم ولی عاشق پاییزم. روزهای بچگیمو بیشتر از هر برهه ای تو زندگیم دوست دارم .اون موقع ها که فکر خاصی تو زندگیم نداشتم. عشق ِ مهدکودک بودم، جایی که پر بود از بچه های هم سن و سال خودم، زنگ خمیربازی و سرود رو بیشتر دوست داشتم و از زنگ تغذیه فراری! .. کیفم همیشه بوی نون و پنیر له شده و کیک خورد شده و سیب ِ مونده میداد که نخورده بودمشون .

از مهد کودک تا پیش دانشگاهی توی معمولی ترین مدرسه های شهر درس خوندم که حداکثر دو تا خیابون با خونمون فاصله داشتن.کارنامه هام تکراری ترین بخش زندگیم بود که اشتیاقی به نگاه کردنشون نداشتم و دلم نمیخواست به کسی نشونشون بدم..دلم نمیخواست کسی منو به خاطر نمره هام تحسین کنه و دوست داشته باشه.. به همین اندازه که از شنیدن جمله ی "خوش به حالت.." بدم میومد، از اینکه درسم؛بخواد منو از بقیه ی دوستام جدا کنه متنفر بودم. به همین خاطر دوستای مدرسه ام  بر خلاف خودم ،همیشه شیطون ترین و درس نخون ترین بچه های مدرسه بودن و میتونم به جرئت بگم دوستایی بودن که بودن باهاشون خوش میگذشت.همونایی که در خونه مون بیست و چهار ساعته به روشون باز بود و من معلم عربی و زبان و ریاضی و فیزیک و حسابانشون میشدم ،بعدشم سر یه سفره ماکارونی میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم [معلم انقد سبک و جلف میشه آخه :دی]

از اینکه مورد جلب توجه واقع بشم خوشم نمیومد؛ همیشه دلم میخواست تو چشم نباشم ! معمولی و ساده بودن رو دوست داشتم و دارم.به نظرم آدمای ساده و معمولی لذت بشتری از زندگیشون میبرن چون دغدغه ای برای خاص جلوه دادن خودشون ندارن. دروغ گفتنو بلد نیستم.دروغ که میگم از چشمام به سادگی معلوم میشه و لو میرم. اهل غرغر کردن نیستم و هیچ علاقه ای به آدمای غرغرو ندارم.اهل کل کل هم نیستم،با بیشتر چیزا کنار میام،خیلی راحت میتونم به خاطر کار اشتباهم معذرت خواهی کنم حتا به خاطر کاری که مقصرش نیستم.  به نظرم خندیدن بهترین اتفاق دنیاست وقتی از ته دل باشه.گاهی انقدر به چیزای کوچیک میخندم که قطره های اشک از چشمام سرازیر میشه مث وقتایی که استادای دانشگاه ، فامیلی مو برای چندمین بار غلط تلفظ میکنن.!

صبورم،کم حرفم.شاید سیصد و پنجاه و شش تا پُست توی سه سال وبلاگ نویسی، گواه همین کم حرف بودنم باشه.اما دیوونه ی نوشتنم.انقدری که از کتاب خوندن و موسیقی گوش دادن و فیلم و انیمیشن دیدن لذت میبرم ، از حرف زدن خیلی لذت نمیبرم مگر اینکه حرف مشترکی باشه با کسایی که دوستشون دارم که در اونصورت میتونم یه پرحرف حرفه ای باشم.خیلی کم پیش میاد عصبانی بشم..هیچ چیز مثل بی تفاوتی نمیتونه منو داغون کنه...!

تو یه خانواده ی نیمه سنتی بزرگ شدم ولی خودم هیچوقت آدم سنتی ای نبودم و بیشتر دلم میخواسته چارچوب های سنتی رو کنار بزنم و اونطوری که خودم لذت میبرم زندگی کنم. به نظرم قرار نیست تو انجام هرکاری نفع و فایده ای باشه، همین که حال منو خوب کنه و از انجامش لذت ببرم کافیه .گاهی برای جمع های رفیقام بیشتر از جمع های خانوادگی وقت گذاشتم.شاید درست نباشه ولی به هرحال من عاشق رفیقامم .رفیقایی که اعتقاد دارم کم باشن ولی تک باشن..

هرچند همیشه جزء موافقای ردیف اول تکنولوژی بودم اما تکنولوژی رو به اندازه ای دوست دارم که در خدمت بشر باشه و زندگی آدمو راحت کنه..تو زندگیم همیشه تلاش کردم.همه میدونن که من بدون تلاش یه آدم ِ مرده ام .درسم یه زمانی برام زیاد اهمیت داشت اما این روزا خیلی علاقه ی زیادی بهش ندارم. تو دانشگاهی درس خوندم که هیچ چیز به من اضافه نکرد بلکه خیلی از علاقه هامو ازم گرفت.. داغ خیلی از روزایی که میتونست بهترین روزای زندگیم باشه رو روی دلم گذاشت. همکلاسیای دانشگاهم دوست نداشتنی ترین همکلاسیای سالهای تحصیلیم بودن.

عاشق رنگای شادم،همه ی لباسام رنگی رنگیه،لباس رنگ تیره کم دارم. آدم خاکستری ای نیستم.هیچ وقت دوست ندارم با یه دید ِ تیره و تار به زندگی نگاه کنم.تو دبیرستان ریاضی رو دوست داشتم و انتخاب کردم ولی از همه ی کتابای دبیرستانم فقط کتابای ادبیاتمو نگه داشتم .رشته ی دانشگاهمو دوست دارم اما برخلاف رشته ای که خوندم ،آدم صفر و یک نیستم و اگر برمیگشتم عقب بدون شک، عکاسی میخوندم . اگر وقت داشته باشم دلم میخواد ساعت ها توی آشپزخونه باشم و آشپزی کنم...آشپزی همون بازی با رنگها و طعم هاست ..کاری که من به همه ی کارای خونه ترجیحش میدم. مامان میگه آدم نامرتبی ام اما از نظر خودم چهارتا کتاب و جزوه و کیف و دو تا دونه لباس که روی تخت ولو شده، نشونه ی نامرتب بودن نیست.به هر حال منو مامانم تو موارد زیادی با هم توافق نداریم ولی خب این دلیل نمیشه که همو دوست نداشته باشیم:دی..مامان من عمر منه،ولی گیر سه پیچ زیاد میده، به حرف مردم زیاد اهمیت میده، در حالی که حرف مردم برای من اهمیت چندانی نداره..!

معمولا دلم میخواد هرچیز جدیدی که میاد، تجربه کنم...از بچگی به تنهایی عادت داشتم.از تنهایی و تاریکی نمیترسم اما از سوسک چرا به شدت... ارتفاعو دوست ندارم ،چشمام سیاهی میره ولی بلندترین اسباب بازیهای شهربازی رو سوار میشم که روی خودمو کم کنم. سینما رفتنو دوس دارم به شرطی که یکی پایه و همراهم باشه..سفر برام اونقدر لذت بخشه که اگر یه پول قلمبه داشته باشم،دوربینمو میندازم رو دوشم و میرم جهانگردی،البته اگر قبلش تونسته باشم خودمو از زیر  قید و بندهای خانواده م خلاص کنم.

آدم توداری هستم؛به شدت درونگرا که خودم این وجه خودمو نمیپسندم و گاهی از دست خودم خسته میشم.از حرفای نگفته..از سکوت ..از اینکه همیشه شنونده ی بزرگترین رازهای خیلی از دوستا یا آشناهام بودم اما خودم به شخصه هیچ وقت رازهای دلمو با کسی درمیون نذاشتم.هیچوقت..با هیچکس..! سکوتم خیلی وقتا گذاشته شده پای نفهم بودنم... علاقه نداشتنم به طلا و جواهرات و تجملات گاهی وقتا گذاشته شده پای بی ذوق بودنم. شاید چون هیچوقت از داشتن ِ یه گردنبند طلا، به اندازه ی هدیه گرفتن کتاب و گل و لباس و فنجون رنگی، خوشحال نشدم..چیزایی که کمتر هدیه گرفتم اما بیشتر دوست داشتم. 

وبلاگم شخصی ترین جایی بوده که حرفامو توش نوشتم و برام مثل یه گوش شنوا بوده ..! آرامشش رو زیاد دوست دارم. چون مثل آدمای اطرافم قرار نیست با هر جمله ای سین جیمم کنه! اعتقاداتم برام مهمه،دوست ندارم درباره شون بحث کنم یا توضیح بدم یا دلیل ارائه بدم.هرکس منو دوست داره باید همینطوری که هستم دوستم داشته باشه، من سر اعتقاداتم لزومی نمیبینم مواخذه بشم یا حتا مسخره.. خدای من خدای خیلی دوری نیست ،رفاقتمون دستخوش تغییر شده ولی هنوزم شبیه خدای آدم های این شهری که توش زندگی میکنم نیست. خدای غم و غصه نیست،.. مجازات کردنش شبیه بعضی آدم های تعصبی این شهر نیست.خدای من گاهی کنار سجاده ام میشینه و لبخند میزنه، گاهی اخم میکنه و بند دلم پاره میشه ولی هیچوقت ناعادلانه قضاوتم نمیکنه..

کمتر کسی بیرون از خونه ناراحتی و گریه ی منو دیده،شاید به همین دلیل بارها متهم شدم به بی احساس بودن،..اهل گله و شکایت نیستم اما این حرف گزنده ترین حرفی بوده که از نزدیک ترین اطرافیانم شنیدم و در جوابش فقط لبخند زدم. اما دلم به شدت گرفته..و گریه هامو نگه داشتم واسه وقتای تنهایی..یه نظریه دارم که غم های من فقط و فقط متعلق به خودمه و دوست ندارم کسی شریک غم هام باشه..

گاهی میزنم تو ذوق دیگران ، دست خودم نیست.وقتی از چیزی خوشم نیاد نمیتونم به زور دوسش داشته باشم.ادب برای من خیلی مهمه،بی جنبه نیستم و پایه ی شوخی ام ولی آدم بی ادبو ذاتا دوست ندارم. در حال حاضر از هیچ کس تو زندگیم متنفر نیستم، همیشه یه راهی پیدا میکنم که از آدما متنفر نشم ولی اگر نظرم به کسی عوض بشه پادرمیونی هیچکس دیگه فایده نداره.اعتماد برام از هر چیزی مهم تره،کسی که اعتمادمو خدشه دار کنه،میبوسمش میذارمش کنار .دوستام رو فارغ از اعتقاداتشون دوست دارم..فارغ از زندگی شخصی شون..برای من ،این یعنی دوستی مسالمت آمیز....

گذشته و آدمهاشو نمیتونم فراموش کنم.آدم خاطره بازی ام.. و این خیلی وقتا آزارم میده...بعضی وقتا خیلی با خودم نامهربون میشم چون فکر میکنم مقصر همه ی اتفاقات ناخوشایند زندگی ,خودمم  و به قول یه دوست، عادت دارم به اینکه بزنم تو سر خودم..

عاشق دنیای بی غل و غش ِ بچه هام.قربون صدقه ی بچه ها زیاد میرم . واسه همین دلم میخواد یه روز فارغ از همه ی دنیا ، راننده سرویس بچه های دبستانی بشم یا شاید معلم مهدکودک یا پرورشگاه ...بچه که بودم میگفتم من دلم میخواد چهار تا دختر داشته باشم به اسمای یکتا و بیتا و همتا و نیکتا :))))) ولی خب الان فقط دوست دارم مامان ِ یدونه بهار و امیرعلی باشم.شایدم احسان:دی ..

دوست داشتم تو یه خانواده ی پرجمعیت زندگی میکردم چون سُفره های جمعیتی رو بشتر دوست دارم. زیاد تو زندگیم حسرت چیزی رو نمیخورم چون اعتقاد دارم ناراحتی و حسرت واسه زمانیه که کاری از دست آدم برمیومده اما انجام نداده ، در حالی که من همیشه هرکاری از دستم برمیومده انجام دادم .ولی حسرت دورهمی های خونه ی عزیزجون تو حیاطشون و حسرت یکبار دیدنش به دلم موند. حسرت خاله شدن ....حسرت اینکه وقتی از در خونه که وارد میشم دستم پر از خوراکیای خوشمزه باشه به عشق خواهرزاده و برادر زاده هام واسه همیشه به دلم موند. تنهایی رو وقتی حس کردم که جای برادرم خالی بود واسه یه تفریح خواهرونه برادرونه..وقتی پیرهن چهارخونه ی پشت ویترین رو نتونستم برای سورپرایز روز تولدش بخرم..

همونقدر که بارونو دوست دارم؛ بابامو دوست دارم ولی دلم برای بغل کردن و بوسیدنش زیاد تنگ میشه[این حرف منو فقط مربی مهدکودکم میفهمه وقتی با تعجب به مامانم گفته بود؛ دختر شما توی همه ی نقاشیهاش بارون میباره..حتا رو سر آدمایی که توی خونه ، زیر یه سقف نشستن..]

آدم ها شبیه رویاهاشون زندگی میکنند..من یا اینکه آدم خیلی خوشبینی نیستم و واقع بینی رو بهش ترجیح میدم ولی قصد دارم زندگیمو شبیه رویاهام بسازم.شبیه چیزای دوست داشتنیم..شبیه بند بند شعرهایی که از حفظم..زندگی ای که تنهایی توش جایی نداره..

 

+دوست دارم هر کسی که این وبلاگ رو میخونه و علاقه داره به شرکت کردن، داستان خودشو برامون تعریف کنه :)

 

 

+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

دوست داشتن بعضی آدم ها ، قد ندارد، اندازه ندارد.. حتا اگر دست هایت را به اندازه ی عرض شانه ات باز کنی باز نمیتوانی  قد ِ دوست داشتنشان را اندازه بگیری..این آدم ها را باید فقط به اندازه ی خودشان دوست داشت.


برچسب‌ها: تو را به جانِ تو امشب بخند
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 به نام او"

قشنگترین خاطرات من از رادیو به زمانی برمیگرده که دوره ی راهنمایی درس میخوندم و همه ی زندگیم تو درس و مدرسه و دوستای مدرسه ایم خلاصه میشد. وقتی شاگرد اول شدم، یه رادیوی جیبی کوچیک ،بهمون هدیه دادن و شاید بتونم بگم تا به حال، از گرفتن هیچ جایزه ای به این اندازه ذوق نکردم.. شب هایی که زیر پتو با رادیو سر میشد و یه جفت گوشی که چپونده میشد توی گوشم و عشق میکردم از شنیدن قصه و آهنگای شبانه.. یا وقتایی که گوشی تو گوشم بود و نفهمیده بودم کی خوابم برده و سیم رادیو پیچیده شده دور گردنم..اون رادیو کوچولوئه رو دیگه ندارم ، خراب شد از بس که زیر تنه م تو رختخواب دنبال خودم کشیدمش داغون شد. اما هنوزم گاهی اینجا شب نیست رو با هندزفری گوش میدم...هنوزم که هنوزه اگر صبح زود بشینم توی ماشین بابا، ترجیح میدم موج رادیو رو روی فرکانس رادیو جوان سِت کنم و وقتی گوینده ی پرانرژی رادیو میگه جوان ایرانی سلام؛ صبح خودمو با یه صدای خوش شروع کنم .

 دیشب تولد چهارسالگی رادیو هفت بود. برنامه ای که بر خلاف بقیه ی برنامه های تلویزیون ؛ مشتری همیشگیش هستم و میشه گفت درسته که تو قاب تصویره اما از جنس رادیوئه با همون حس دلنشینش..یه برنامه ی صمیمی که فقط، ژست هنر نداره،بلکه یه سری جوان خلاق ، با ایده های قشنگ و حرفای تازه، دور هم جمع شدند و هنر کار تیمی رو به نمایش گذاشتند. این برنامه ،چهار سال حضور ممتد و بی وقفه ش رو مدیون نگاه ِ نوستالژیکش به ترکیب زندگی و هنر ، و البته عوامل خوش ذوق پشت صحنشه که زحمت زیادی براش کشیدند تا به اینجا رسیده.

 

رادیو هفت حاصل دوستی دیرینه ی منصور ضابطیان و محمد صوفی بود که آروم آروم زیر پوست تلویزیون خزید ولی هیچکس فکرشو نمیکرد بعد از چهار سال انقدر تو دل تماشاگرای شبانه اش جا باز کنه. این برنامه و عواملش واقعا قابل تقدیر و شایسته ی بهترین ها هستند.

 


برچسب‌ها: از سری سکانس های نوستالژیک
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

نمیدانم یخچال چه خاصیت عجیبی دارد! بین طبقات یخچال چه حسی وجود دارد که آدم هی دوست دارد در یخچال را ببندد و باز کند. حتا وقت هایی که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را نداری باز دلت میخواهد در یخچال را باز کنی و انگشتت را بزنی توی کاسه ی ماست و در یخچال را ببندی.. وقت هایی که یک گرمای عجیب میدود زیر پوستت،باز دلت میخواهد در یخچال را باز کنی و گُل ِ هندوانه را از رویش جدا کنی و بگذاری توی لُپت و همینطور که مثل قند توی دهنت آب می شود، دوباره در یخچال را ببندی..حتا شده وقت هایی که در یخچال را باز میکنی،سبد سیب را میزنی کنار، در ِ ظرف لوبیا پلوی مانده از ظهر دیروز را برمیداری،به تخم مرغ هایی که روی شانه ی یخچال لمیده اند نگاه میکنی..به خودت می آیی میبینی هفت هشت دقیقه، مات ِ محتویات درون یخچال شده ای.در حالی که شکلات ها ریز ریز بهت میخندند،شیشه ی آب خنک را برمیداری و سر میکشی و در یخچال را میبندی..

یخچال موجود زبان بسته ی مهربانی است که علاوه بر تامین هوس های کودک بی قرار درونمان ،گمانم در آن گوشه موشه های درونش، معجون ِ رفع دلتنگی هم پنهان کرده باشد.اینطور که از شواهد معلوم است، آدم برای رفع خستگی و دلتنگی هایش گریه نمی کند فقط روزی هزار بار در یخچال را باز و بسته میکند.

 

+هوا یه جوری گرم و غیرقابل تحمل شده که احساس میکنم داریم میریم جهنم، منتها الان داغیم نمی فهمیم..!




برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

گاهی وقتا بعضی نگاه ها و گفته ها و واکنش ها نسبت به مردم و کشوری که توش زندگی میکنیم میتونه خیلی جالب تر باشه وقتی از منظر ِ یک انسانی که کاملا غریبه ست با فرهنگمون، مطرح میشه.

آقای "بندیکت فورمان" یک عکاس و مستند ساز آلمانیه که به قصد یک سفر شش ماهه از مونیخ به ویتنام ، گذرش به مرز ایران و ترکیه میخوره و مشتاق میشه در ایران هم یه گردشی بکنه اما دلش گیر میکنه و تصمیم میگیره به گوشه و کنار ایران سرک بکشه و با همه ی مشکلات اسکان و اقامتی که براش پیش میاد، حدود یک سال در ایران ماندگار میشه و به عکاسی مشغول میشه .بیشتر سوژه های این آقا هم مردمان روستایی و طبیعت روستایی ایران هست.

طبق گفته ی خود ِ این عکاس،گاهی او آلمانی حرف میزده و مردم روستا هم فارسی صحبت میکردند ولی هردو طرف میتونستن منظور هم رو متوجه بشن و بهش ثابت میشه که ارتباط برقرار کردن با مردم حتما نیازی به دونستن زبان نداره.

و جالبترین نکته اش درباره زبان فارسی به این ماجرا برمیگرده که :

نخستین کلمات زبان فارسی رو نه از اشعار حافظ یا سعدی بلکه از متصدی هتلی در جنوب تهران می‌آموزد که هنوز هم بعد از ۶ سال به خوبی به یاد می‌آورد: «دل به تو دادم که بری ناز کنی، دل به تو ندادم که بری جگرکی باز کنی

 "بندیکت فورمان" میگه : «تا ماه‌ها معنی این جمله را نمی‌دانستم تا زمانی که دوستی برایم آن را ترجمه کرد و تازه فهمیدم که خدای من ،تمام این مدت چه می‌گفتم.»

نگاه این عکاس به سوژه هاش هم در نوع خودش بی بدیل بوده که گفته: «من با تمام این آدم‌ها پیش از عکاسی ساعت‌ها وقت صرف کردم. وقتی که انسان سفر می‌کند، انگار خودش را بازمی‌یابد. نگاهی که در چشمان این آدم‌هاست راهی به سوی قلبشان دارد.»

و گفتن این جملات آخرش فقط از کسی برمیاد که عاشق ِ عکاسیه و تنها به صرف یک حرفه بهش نگاه نمیکنه.

+چند تا از عکساشو میتونید تو ادامه ی مطلب ببینید .

 


برچسب‌ها: از گوشه و کنار جهان
ادامه مطلب
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 به نام او"

چندشب پیش در اخبار شبانگاهی از یک اختراع جالب صحبت میکردند.. جای تو خالی بود که ببینی چه لبخندی روی لب هایم پهن شد.. یک عده ای آن طرف دنیا نشسته بودند کنار هم و دستگاهی اختراع کرده بودند که من سال ها منتظرش بوده ام. یک وسیله ی جالب که میتواند بو ها را با خودش انتقال بدهد. مثلا میتواند عطر گُل مریم را از این طرف دنیا برساند به یک نفر که فرسنگ ها با ما فاصله دارد..یا میشود بوی غروب های پاییزی که هوا عطر خاک باران خورده دارد را گرو نگه داشت برای همه ی روزهای تابستانی که آدم دلش لک میزند برای قطره ای باران که خاک را تر کند. اینطوری دیگر عطر نرگس ِ شیراز فراموش نمیشود و میشود امید داشت که دیگر عطر شکوفه های اردی بهشتی از حافظه ی بویایی آدم حذف نخواهد شد.این دستگاه را اگر ده دوازده سال پیش اختراع میکردند ، من این روزها انقدر دلتنگ بوی نان سنگک های داغ ِ پدربزرگ نبودم...من فکر میکنم بشریت یکروز میفهمد و اعتراف میکند هیچ اختراعی لذت بخش تر از این نخواهد بود که آدمی بتواند آرشیوی از عطرهای دلنشینش را تا همیشه با خودش داشته باشد..بوی کاغذ نو..بوی قرمه سبزی مامان..بوی تن ِ نوزاد..بوی باران،،،بوی خاک باران خورده،،،

آخ که اگر یکروز این دستگاه به دستم برسد، می آیم اینجا مینویسم حالا دیگر آدمی هیچ وقت عطر تن کسی را که دوست دارد فراموش نخواهد کرد..

+عطف شد به این پست

 


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

حداقل ما که  آب شدن ِ دایی رو به چشم دیده بودیم. رنگ ِ پریده و کیلو کیلو وزن کم کردنش رو دیده بودیم،ریزش موهاشو دیده بودیم ! ما که تیره شدن رنگ پوستش به علت پرتودرمانی های متعدد رو دیده بودیم.اشک های بی اختیار مامان پشت گوشی تلفن و زنگ تلفن های گاه و بیگاه نگران کننده ی خونمون که هر دفعه خبر بدی رو به همراه داشت رو تجربه کرده بودیم.قطع امید دکترها رو شنیده بودیم.روز به روز خمیده شدن قامت دایی رو دیده بودیم که از شدت درد؛ قدرت روی پا ایستادن رو نداشت ! روزهای سخت زندگی که رنگ شادی رو از خونه ی ما برده بود، رو حس کرده بودیم اما برگشتن دوباره ی دایی به زندگی یعنی خدا بهتر میداند.یعنی خدا کاری به قطع امید دکترها و حتا نگاه نا امید شده ی ما نداشت. دایی این روزها خوب و سرحال است خدا رو شکر..و چکاب های شش ماهه اش میگه که دیگه خبری از غده هایی که مهمون بدنش بودند ، نیست.

حداقل ما که این روزها از سر گذروندیم باید اینبار طبیعی تر برخورد کنیم ولی تجربه ی تلخ سرطان چیزی نیست که آدم رو دوباره نترسونه.اینکه چند وقت پیش دوباره این غده ها تو بدن مادربزرگم ریشه دواندند. اینکه این روزها مادربزرگم با شیمی درمانی سرپنجه نرم میکنه ، اینکه این روزها به همه مون دوباره داره سخت میگذره.اینکه نمیتونم کنارش بشینم و بیشتر ببینمش از ترس اشک های بی اختیار...

 

+گوشه ی دل مهربونتون، در کنار دعا برای شفای همه ی مریضا،لطف میکنید اگر برای سلامتی مادربزرگ منم دعا کنید. دعا کنیم به امید روزی که تن ِ هیچ انسانی درگیر خزان ِ سرطان، این جانفرسای سخت ، نباشد.

+همچنین صبر برای همه ی بازمانده های سقوط هواپیمای تهران - طبس... روح عزیزان از دست رفته، شاد..

 


برچسب‌ها: مثل این است که شب نمناک است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |