X
تبلیغات
:: قابــی به وسـعـتِ ضــربانِ زمــان ::

بهارم..

جای خالی بعضی از آدم ها هرگز هضم شدنی نیست،این حقیقت محض را زمانی خواهی فهمید که درست در نقاط حساس زندگی ، جای خالی دستی را که روی شانه ات نیست،عمیقا احساس می کنی...نه اینکه بگویم خدای من و تو..همانی که برگ گلی چون تو را به من هدیه داده، دست از شانه هایمان برمیدارد.نه...اما گاهی دستی باید باشد که خاک های شانه ات را بتکاند..! خستگی هایت را از روی شانه هایت فوت کند و پرواز دهد تا آسمان هفتم...!

جای خالی این آدم ها زمانی پررنگ تر می شود که در یک روز بارانی ، شانه ی خسته ات را تکیه داده ای به صندلی چوبی کنار پنجره ی کلاس  و از بوی خاک باران خورده مست می شوی ولی کسی نیست بزند به شانه ات بگوید : اهای تو ! آره با توام ..تو که دیوونه ی بارونی پس چرا نشستی؟ پاشو بریم زیر بارون ..خیس بشیم..بدوئیم..خیس بشیم..بستنی بخوریم..خیس بشیم...آواز بخونیم..خیس بشیم..سرما بخوریم..خیس بشیم..خیس ِ خیس بشیم..خیس ِ خیس ِ خیس...آهای دیوونه با توام..بزن بریم..!

بهارم..بهار جانکم به همین خاطر است که می گویم جای خالی آدم ها عمقی دارد به وسعت اقیانوس آرام..همانقدر عمیق..همانقدر آرام..

می شود از نبودشان یک اقیانوس اشک ریخت..


+حوالی عصر یک دوشنبه ی بارانی این نامه را برایت نوشته بودم...راستی امروز هم هوا بارانی بود..




برچسب‌ها: برای بهار
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393
 

جزوه ی خوب؛ جزوه ای است که حاشیه هایش، ترانه و آهنگ و جملات یادگاری نداشته باشد.خدا می داند که چقدر غم انگیز است خواندن دوباره ی جمله های حاشیه ی جزوه.. !


*از یاد نبر که ساده نویسی،

همیشه نشان ساده دلی نیست!

پس اگر هنوز،

بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:

« باز می گردی »

به ساده دل بودنم نخند...


*یغما گلرویی


برچسب‌ها: طعم پرتقال تلخ می دهد
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393


به نام مادرم "

از تو نوشتن سخت است همانطور که میدانم "تو" بودن چقدر سخت است! ولی باز دلم می خواهد به نام تو، از تو ، برای تو بنویسم.

خیلی ساده و خودمانی همین اول بگویم در این دنیا هیچ آدمی را بیشتر از تو دوست ندارم و دوست نخواهم داشت.اگر آقای خدا ناراحت نشود ، می توانم بگویم قد خدا دوستت دارم ..شاید هم بیشتر..

همینکه من بعضی شب ها دست هایم را دور گردنت حلقه می کنم و میگویم"مامان بوسم کن" .. همینکه همیشه میگویی "هرکی بوس می خواد خودش اول بوس کنه" و می خندیم.. همینکه آرامشی که  دست های تو به آدم می دهد در هیچ مطب دکتر و مغازه و باغ و دشت و صحرایی فروشی نیست. همینکه هیچ کس در دنیا قد تو ، من و بابا را دوست ندارد. همینکه هیچ کس در دنیا مثل تو تحمل اخم های ما را ندارد و مثلا خیلی چیزهای دیگر ..مثلا هیچ کس مثل تو در این دنیا نگران کره ی صبحانه ی من نخواهد بود.هیچ کس مثل تو نگران گردن درد من وقتی با موهای خیس می خوابم، نمی شود.به هیچ کجای دنیا برنمیخورد اگر من ساعت ها دیر برسم ولی هیچ کس شبیه تو به خاطر پنج دقیقه دیرکردن ِ من ، اینگونه بی قرار نمی شود...

یک چیزهایی هم هست که خیلی ساده است.مثل وقت هایی که عینکت را میزنی ؛اس ام اس می زنی" حانیه؛ بستنی شاتوتی تو فریزر هست؛هروقت خواستی بخور"..  این پیام هایی که حتا یک "عزیزم" ضمیمه ی اسمم ندارد..که حتا یک "قربانت بروم، فدایت بشوم"، تهش ننوشته ای..! همان موقع هاست که دلم میخواهد از پشت صفحه ی موبایل ؛دست هایی که این کلمات را تایپ کرده ببوسم؛بغل کنم..نفس بکشم.......مامانم؛ فقط من میدانم که پیامت ،عاشقانه ترین نامه ی یک خطی دنیاست...


برقرار باشی و سبز..گل من تازه بمون..نفسم پیش کش ِ تو..جای من زنده بمون..(+)





+روز مادر رو به همه ی مامان های امروز، مامان های آینده ،

و مامان هایی که هیچوقت مامان نمی شوند ولی در مادر بودنشون شکی نیست، تبریک میگم :)

+تولد مهربانترین مهربانوی هستی هم مبارک :)

+شاد باشد روح مادرهایی که نیستند و جایشان خالی ست...آمین..




برچسب‌ها: خدا بخندد به خاطر تو
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 |

به نام او"

پرده را کنار زدم؛ دیدم یک عالمه سررسید نو و دست نخورده با طرح ها و نقش های مختلف،پشت پنجره صف کشیده اند و چشمک می زنند اما حیف که من دیگر هیچ علاقه ای به نوشتن روزانه هایم ندارم..! حرف های تکراری ؛ روزهای تکراری؛اتفاق های تکراری که نوشتن ندارد.سعی می کنم به ذهنم فشار بیاورم آخرین باری که خاطراتم را با قلم و خودکار می نوشتم کی بوده است؟یادم نمی آید.به دنبال همان دفتر قدیمی میگردم که خاطرات روزهای نه چندان دور زندگیم را لابه لای سطرهایش پنهان کرده بودم.

در کمد میز تحریرم را باز می کنم!درونش پر است از خاطرات نوستالژیک..یک عدد توپ بدمینتون سبز رنگ..از همون پردار ها...باز هم آخرین باری که بدمینتون بازی کردم را یادم نیامد! اصولا بازی های چند نفره برای آدم های یک نفره چیزی شبیه رویا و آرزوست. غمگین شدم.دلم بدمینتون بازی خواست وسط پارک ملت مشهد مثلا ! شاید هم بدمینتون و این ها همه بهانه بود ، دلم پارک ملت میخواست و الکی خودش را لوس کرده بود...توپ بدمینتون را با خاطراتش، کنار زدم..

دوباره داخل کمد را نگاه کردم .یک دسته کتاب های رنگارنگ چیده شده بودند در طبقاتش.کتاب های کلاس زبان و فلش کارت ها ..پرت شدم سمت روزهای خوب سیزده چهارده سالگی ام..با همان کتاب های قدیمی let"s go ..یه کلاس زبانی فکر میکنم که یکروز عاشقش بودم..به خانوم "ب با همان مانتوی سبز مغز پسته ای رنگش ..به کتاب LOST LOVE که با چه مصیبتی خلاصه اش را از حفظ برایش گفتم ..به آقای "خ که نامردی نکرده بود و کتاب Animal Farm(قلعه ی حیوانات) را برای ارائه ی آخر ترم انتخاب کرده بود و من جانم به لبم رسیده بود تا این کتاب را درک کنم آن هم به زبان بیگانه!!! کتابی که پایان تلخی داشت..کتابی که یک قانون تلخ را یادآوری می کرد:"همه ی حیوانات برابرند؛ اما برخی برابر ترند"!!!! بی خیال ،بگذریم. داستان که نمی خواهم تعریف کنم.کتاب خوبیست.آن موقع طبیعی بود که دوستش نداشته باشم، چون مجبور بودم جلوی ده پانزده نفر از بچه های کلاس و یک استاد فوق العاده سخت گیر و گاهی هم بداخلاق ؛ مثل بلبل ارائه اش بدهم ولی الان دوستش دارم .دوست داشتید بخوانید. در ادامه ی خاطراتم  آقای "الف.ر" را یادم آمده بود..هشت ترم در کنار یک استاد خوب بودن از آن حس هایی است که هرکس تجربه نکرده باشد نمی داند.استاد اگر استاد باشد و شاگرد اگر شاگرد؛ میشود حتا تولد بیست و شش سالگی استاد را در یک روز پاییزی جشن گرفت و ما چنین روزی را تجربه کردیم. در مقابل چشمان بهت زده و متعجب استاد؛ کیک تولد را گذاشتیم جلوی چشمانش و شمع ها را روشن کردیم و عکس دسته جمعی یادگاری انداختیم .. کیف پولی که به او هدیه دادم تا به حال باید  پاره شده باشد.

سعی می کنم بیشتر از این وارد خاطرات نشوم و یادم نرود که دنبال چه چیزی آمده بودم..آمده بودم دفتر قدیمی خاطرات روزانه ام را پیدا کنم! جلد مشکی رنگش خاک گرفته..باز میکنمش..نوشته ام آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و سه..ابتدایش دقیقا این عبارت را با دست خط دوازده سالگی ام نوشته ام: "از امروز تصمیم گرفته ام که خاطرات هر روز خود را بنویسم تا در آینده ای نه چندان دور از خواندن خاطرات شیرین و لحظات بیادماندنی زندگی ام لذت ببرم و آنها را عاشقانه به یاد بسپارم !" ....بعد هرچه بیشتر ورق میزنم ؛از این همه سادگی و بی آلایش بودن نوشته های دوازده سالگی ام بیشتر لذت می برم.ورق میزنم..

سال هشتاد و سه پایان یافت و سال هشتاد و چهار آغاز گشت...دوباره شروع کرده ام به نوشتن! نمیدانم این همه تکرار و یکنواختی برای یک بچه ای که حالا سیزده ساله شده؛ چه ذوق و شوقی به همراه داشته که ریز جزئیات هر روز را می نوشته است! ...

سال هشتاد و پنج را شروع نکرده ؛ اینطور خاتمه داده ام "از بس تو دلم حرف های نگفته مونده که شده مثل یه صندوقچه و کلیدش هم گم شده...از خدا می خواهم که یک غول چراغ جادو به من هدیه بدهد.به امید رسیدن به آرزوهایم..4/1/85...خداحافظ/...و دیگر روزانه هایم را ننوشته ام و ننوشته ام ...

شروع سال هشتاد و شش را فقط ثبت کرده ام و در خطوط آخرش نوشته ام" توی این دفتر هرچی که نوشته ام و از خدا خواسته ام؛ برآورده شد." ... و تمام../

درست هفت سال از آن روزها گذشته..آدم اگر عاقل باشد و مثل من نباشد؛ بیخیال گذشته می شود.ولی من هنوز آن دخترک معصوم خاطراتم را بیشتر دوست دارم که آرزوهایش به این ختم میشد که دل مادرش را نشکند..درسهایش را خوب بخواند..یک اتاق جدا برای خودش داشته باشد..یک خواهر داشته باشد..دریا را از نزدیک ببیند ...و..

دفتر را می بندم و در یخچال را باز میکنم.دلم یک چیز شیرین می خواهد.یک چیزی که سرگیجه ام را خوب کند.مثلا کمپوت گلابی..کمپوت را بیرون می آورم و دربازکن را با شدت هرچه تمام تر رویش فشار میدهم.باز نمیشود.با خودم فکر میکنم که آدم باید برود بمیرد اگر نتواند در یک کمپوت گلابی را باز کند! در کمپوت را باز می کنم و دستم درد میگیرد.یک تکه از گلابی را می گذارم توی دهانم..چقدر بدمزه به نظر می آید..سرگیجه را که خوب نمی کند کاش حداقل خاصیت این را داشت که چشمم را خوب کند. این خط قرمز رنگی را که یک هفته است سفیدی های چشم راستم را نشانه گرفته و می سوزاندش و هی قرمزی اش را تشدید میکند و هی مجبورم می کند که بگویم یک هفته است شب ها نخوابیده ام..! و هی مجبورم می کند لایه ی شفاف روی چشم هایم خیس شود..


+کسی که یک هفته نمی نویسد..حرف هایش وسط گلویش گیر میکنند..طولانی بودنش را بر من خرده نگیرید!

برچسب‌ها: یک بُرش از زندگی
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 |

*خرم آن روز کز این منزل ویران بروم..
راحت ِ جان طلبم و از پی جانان بروم

*حافظ

+دوستان هر کس رمز خواست بگه :)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 |

به نام او"

یه وقتایی که مامانم موهاش خیسه و بوی شامپو میده..مدام میرم میگم مامان ببینم موهات چه بویی میده؟!بعدش میخندم در حالی که بین موهاش نفس عمیق میکشم میگم من عاشق بوی شامپو ام..البته اول تر، عاشق موهای توام ...از بچگی عادتم بود... از وقتی که کوچولو بودم ؛ تا الان که مثلا قد کشیدم ولی به قول "عین، هنوز مغز فندقی ام ، هروقت دستامو با صابون میشورم،میام میگیرمشون جلوی مامانم میگم مامان بو کن،ببین چه بوی خوبی میده..!!

این شامپو جدیده که بابا خریده بود و کلی هم ازش تعریف میکرد و ما بعدش فهمیدیم واسه مو نیست! واسه بدنه، انقدر بوی خوبی میده که منو ناخودآگاه مجبور میکنه هردفعه شلوار و روسری و مانتو و چادر و ..همه رو ببرم تو حمام، بعد در این شامپوئه رو باز کنم و خالیش کنم رو لباسام..بعدشم نم دار آویزونشون کنم به چوب لباسی اتاق که عطرش تو فضا پخش بشه! بعد وقتی خشک شدن،میپوشم باز به مامان میگم بیا ببین چه بویی میده..

یه شیشه ی کوچیک عطر دارم که برای تولد "ص خریده بودمش ولی پیش خودم موند. گذاشتمش بالای سرم کنار پنجره..بعضی وقتا که در اتاقمو باز میکنم چنان بوی عطر ملایمی تو اتاق پیچیده که فکر میکنم قبلا کسی اینجا بوده که من برای عطر تنش میمردم...!

چندسال پیش یه مغازه ای بود که لباس ازش میخریدم.هروقت وارد مغازه اش می شدم دیگه دلم نمی خواست برم بیرون..یه عطر خاصی استفاده میکرد که تا چند روز روی لباسایی که ازش میخریدیم می موند..کم مونده بود به "میم بگم تو رو خدا برو از صاحب مغازه بپرس این چه عطریه که انقدر موندگاره..!

عمیق ترین خاطره ای که همه ی اطرافیان ،از دوران دبستان تا الان از من تو ذهنشون مونده همینه که مامانم  براشون تعریف کرده این حانیه ی ما همیشه ، صبح ،هنوز چشماشو باز نکرده ،صبحانه نخورده داره جلو آینه به مقنعه اش ادکلن میزنه...!با همون استایل همیشگی!

یه وقتایی از مسیر پیاده رو که رد میشم..سوار آسانسور که میشم..سوار تاکسی که میشم...بوی عطرهای آشنایی به مشامم میخوره که دلم میخواد صاحبشو پیدا کنم و محکم بغلش کنم .

داشتم فکر میکردم که عطرها..بوها..چه نقش پررنگی تو زندگی من دارند..مثل وقتی که نوزاد میبینم و برای عطر تنش دلم ضعف میره..مثل وقتایی که مامان قرمه سبزی درست میکنه و من از تو کوچه واسه بوی قرمه سبزی هاش میمیرم..مثل وقتایی که وارد کتابخونه یا کتاب فروشی میشم و بوی ورقه و کاغذ نو حالمو خوب میکنه.. مثل بوی خاک بارون خورده که کاش میشد ریختش تو یه شیشه و درشو محکم بست که فرار نکنه..!مثل بوی سیب ..مثل بوی کیک وانیلی که دستپخت خانوم خونه باشه ..مثل بوی نون سنگک وقتی داغ داغ از تنور درمیاد... مثل بوی یک شاخه گُل مریم..

مثل بوی اردی بهشت و عطر بغل های تو...


*تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می سپارد


*علی جان ِ صالحی


بعدا نوشت: من همیشه تو اینجور مواقع لال میشم...امیدوارم خدا بهت صبر بده ثریای جان :(

روح مادر عزیزت غرق رحمت الهی..برای شادی روحشون دعا میخونیم.


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در جمعه بیست و دوم فروردین 1393 |


به نام او"

یک ساعت قدم زدن در خیابان های اطراف خانه مان، حوالی ساعت هشت و نه صبح ،مخصوصا وقتی بهار باشد؛ خیلی دل انگیز است.قدم زدن در همان خیابانی که انتهایش به همان پارک بازی بچگی هایم ختم می شود..خیابانی که این روزها دیگر پارک ندارد.شهربازی اش نابود شده و حصاری از جنس دیوارهای بتنی احاطه اش کرده است و من را از تمام آدم هایی که پارک بزرگ شهرم را غصب کرده اند، متنفر کرده است.انگار از در و دیوارش غم میبارد. بی شک سنگ فرش هایش برای صدای پای کودکان بازیگوشی که از سر و کول هم بالا می روند، تنگ شده است.....بگذریم، داشتم از پیاده روی حرف میزدم..از قدم زدن هایی که دلم میخواهد هوای صبح های بهاری را هورت بکشم توی ریه هایم و چقدر بی ذوق ام که چنین کاری نمی کنم.آدم اگر بهار را زندگی نکند، نمی تواند زمستانش را سر کند و چه بی ذوق آدمی هستم که بهار را نفس نمی کشم.

این دو سه روز بعد از تعطیلات، خیلی هم بد نگذشته است. درست است که روح و جسممان چرخه ی عادی و طبیعی خودش را فراموش کرده و هنوز دلش میخواهد چهار صبح بخوابد تا لنگ ظهر! ولی از اینکه کلاس های سر صبح ،موجبات نوازش صورتم را به واسطه ی باد بهاری؛ فراهم کرده است،بسی خوشحالم. راستش نوازش انقدر چیزی خوبیست که هر چه دیروز ،بابا اصرار کرد که صبر کن با ماشین برسانمت و به موقع نمی رسی دانشگاه و الخ...قبول نکردم .

این نظر شخصی من است که زندگی می تواند روزهای بهتری هم داشته باشد، اگر میشُد درصد ذوق های از دست رفته ی انسان هایی مثل من را ،با سر کشیدن یک لیوان آب پرتقالی که قرص جوشانی در حال حل شدن در آن است، جبران کرد و بازگرداند.



برچسب‌ها: یک بُرش از زندگی
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) در چهارشنبه بیستم فروردین 1393 |
 
مطالب قدیمی‌تر