بعضی وقتا که آدم خیلی خسته و کلافه است باید یکی از آدم های دوست داشتنیت کنارت باشه که به یه بهانه ای بیاریش سمت خودت و چند دقیقه ممتد قلقلکش بدی ، انقدر که از خنده های از ته ِ دلش ، قند تو دلت آب بشه..  همینطور که از خنده نفس تو سینه اش حبس شده خواهش کنه که "دیگه بسه... و بعد از شدت خنده زورش نرسه خودشو نجات بده مگر اینکه شرط تو رو قبول کنه.. اونم این باشه که " تا سه تا بوس خوشگل ِ محکم نچسبونه گوشه ی لُپت ، هیچ راه نجات دیگه ای نیست ...

همون موقع است که آدم همه ی خستگی ها و کلافگی های یه روز سخت ُ به همین راحتی فراموش میکنه..

 


برچسب‌ها: چرا مردم نمیدانند که در گُل های ناممکن هوا سرد است
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) |
 :))

 یکی ساعت ها کنارت بشینه و بهت بگه :سرم درد میکرد و حالم به شدت بد بود اما وقتی با تو صحبت کردم درباره ی چیزهای مورد ِ علاقه م ؛ حالم خوب شد . فرقی نداره به چه بهانه ای... بهانه میتونه ورق زدن کتابای زبان ِ سال ها قبل باشه ... حتا اگر شش هفت سال از اون روزا گذشته باشه و آخرین فیش پرداختی مربوط به کلاس زبانت که بین کتاب ها پیداش می کنی ؛ بیست هزار تومن بوده باشه..خنده دار نیست؟!


برچسب‌ها: اتفاقات بند انگشتی
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)

راستش منم مثل شخصیت رضای سریال خانه ی سبز یا همون عمو خسروی خودمون اعتقاد دارم که رنگ روح زندگی سبزه... فقط سبز... و رنگ سبز رو باید به زندگی برگردوند :)

سکانس ماندگار

 


برچسب‌ها: خانه ی سبز
نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)
 
مطالب قدیمی‌تر