بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، را همه شنیده اند اما تعداد انسان های کمی هستند که سفر را به یک گوشی موبایل جدید، به یک بوفه ی جدید کنار پذیرایی که چشم مهمان ها را کور کند، به یک دستبند طلا یا به یک ماشین مدل بالاتر، ترجیح می دهند. تنها تعدادی از افراد حاضر هستند شب بخوابند و این بار به جای تکرار تجربه های قدیمی، ریسک کنند و صبح با یک کوله پشتی و یک دوربین عکاسی و یک نقشه ی گردشگری کامل به دل کوه و کویر و جنگل بزنند. اگر فکر می کنید که سفر کردن تنها به پول نیاز دارد، سخت در اشتباهید. سفر کردن در کنار ملزومات اولیه اش، یک ذوق بی پایان می خواهد نسبت به طبیعت، یک کفش ِ مناسب که پای آدم را اذیت نکند. یک همراه ِ دلنشین که بشود بیدار ماند و ستاره های آسمان ِ کویر را با او شمرد...و چه بسا که گاهی اوقات بعضی ها خودشان همراه ِ همیشگی خودشان هستند و از بودن با خودشان در سفر لذت می برند که این هم لطف خودش را خواهد داشت.

آدم ها به زندگی روزمره شان دل می بندد.به شغل و خانه و زندگیشان دل می بندند.به آدم های زندگی شان دل می بندند اما تنها تعداد انگشت شماری از آدم ها هستند که دل کندن از دلبستگی هایشان را به خاطر یک هدف بزرگتر بلد باشند. هنوز یک ماه از خبر ِ استعفای پاتریک، رییس امور مالی کمپانی گوگل نگذشته است. یک مرد پنجاه و دو ساله ی فرانسوی را تصور کنید که در راس مدیریتی یکی از بزرگترین و قوی ترین کمپانی های جهان ایستاده است. ناگهان یک نامه ی دراماتیک و احساسی در صفحه ی اجتماعی اش منتشر می کند و دلیل استعفایش را برداشتن کوله پشتی و زدن به کوه و جاده با خانواده اش اعلام می کند. او در بخشی از نامه ی جالب و خواندنی اش می نویسد" این داستان از پاییز سال گذشته شروع شد، دمادم ِ یک صبح پاییزی در ماه سپتامبر، بعد از پشت سر گذاشتن یک شب کامل کوه نوردی، در حالی که با همسرم مشغول تماشای طلوع آفتاب بر فراز کوه های کلیمانجارو بودیم، همسرم از من پرسید چرا سفرهایمان را ادامه نمی دهیم؟ چرا به دیدن ِ هیمالیا و اورست نمی رویم؟ و من به خاطر دارم که به او گفتم هنوز زمان ِ آن نرسیده است چون من کارهای انجام نداده ی زیادی در گوگل دارم.تا اینکه همسرم آن سوال کُشنده را پرسید:پس چه وقت زمانش فرا می رسد؟ زمان ما..زمان ِ من ؟ ..این سوال در هوای سرد صبح ِ پاییزی آفریقا معلق ماند و من به سر کار خود بازگشتم. این سال که بیاید من و همسرم بیست و پنجمین سالگرد ازدواج خود را جشن خواهیم گرفت در حالی که به خاطر کار بی وقفه ،ساعت های کمی از عمرمان را با هم گذرانده ایم ولی واقعیت این است که قطعا دلم می خواهد خاطره های بیشتری با همسرم بسازم و او لیاقتی بیش از این ها دارد..خیلی بیشتر..کوتاه ترین و ساده ترین دلیلی که برای استعفایم میتوانم بنویسم این است که جواب مناسبی برای سوال همسرم مبنی بر اینکه کی زمان ِ با هم بودن و سفر کردن با یک کوله پشتی فرا می رسد، را پیدا نکرده ام"

آدم های انگشت شماری که می گویم همین ها هستند که می توانند از محاصره ی تکنولوژی خودشان را رها کنند و لااقل کمی از عمرشان را زندگی کنند.سفر انقدر لذت بخش است که می تواند آدمی را که در یکی از قطب های تکنولوژی جهان در اوج ِ قدرت و ثروت ایستاده است، با خودش به دل طبیعت بکشد. در حالی که بعضی از ما به قیمت ِ خریدن مثلا یک ساعت مچی گرانقیمت، حاضریم فرصت سفرهای کوچک و ثبت خاطرات را از خودمان بگیریم.

 

+ خانوم ِلبخند :)

 

عید نداشته ام.تعطیلات نداشته ام. دستم از ناحیه ی کتف و شانه یکجوری درد می کند که دردش غیرقابل تحمل شده است.تا آمده ام بخندم، اقدس خانم های فرهنگ خاله زنکی خودمان ،خنده ام را به ساعت ها اشک تبدیل کرده اند..حذف اقدس خانم ها از فرهنگ ِ ایرانی همانقدر بعید است که مثلا ما یک روز در جامعه ی ایرانی شاهد باشیم شایسته سالاری و تخصص، جای رابطه و پارتی را گرفته است که این موضوع هم با فرمول های آمار و احتمالات قابل حل نیست و امید ِ دیدن چنین روزی به صفر میل می کند.

ماژیک دست گرفته ام تا به زور هم که شده شادی ها و دلخوشی های زندگیم را هایلایت کنم اما به طرز عجیبی کم آورده ام . در انتظار هیچ شروع تازه ای نیستم وقتی این بهار هم تکرار تاسف برانگیز ِ بهار سال پیش است که انگار قرار است پیاپی در من تکثیر شود. من همانی بودم که خوشحال کردنم کار ساده ای بود ولی حالا آن من کجا و این منی که یک اقیانوس ِ آرام ،پشت چشمهایش منتظر جاری شدن است ، کجا...؟

 

+ خانوم ِلبخند :)
 

بیا برویم روبروی باد ِ شمال... آن سوی پرچین گریه ها...

دیگر از این همه سلام ِ ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام...بیا برویم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«علی جان ِ صالحی »

 


برچسب‌ها: طعم پرتقال تلخ می دهد
+ خانوم ِلبخند :)