پروسه‌ی رفتن به هتل و مستقر شدن در مکان جدید می‎تواند بسیار اعصاب خردکن باشد وقتی دلت جای دیگریست..اشک به چشمانم نمی آمد ..هرچه بود بُهت بود و نگاهی که به دنبال نشانه هایی می گشت که سالها در عزای حسین شنیده بود و از آن ها برای خود یک تصویر ذهنی ساخته بود.

جابه‌جایی ها که تمام میشود، بین الحرمین اولین جایی است که آدم دلش پر می‌کشد برای دیدنش...اغراق نکرده‌ام اگر بگویم بین الحرمین دالان بهشت است. پایت که به آنجا میرسد تازه معنی دوراهی را متوجه خواهی شد..دوراهی عجیبی که پاهایت توان قدم برداشتن نخواهد داشت..نمی‌داند به سوی حسین برود و ندای "هل من ناصرٍ ینصرنی .." او را پاسخ بدهد یا قدری با شتاب قدم بردارد به سمت حرم عباس برود و بگوید" یا لیتنی کنا معک.."..

شب های بین الحرمین صفای خاصی دارد.دیدن مسافران خسته‎ای که سرتاسر مسیر حرم حسین تا حرم عباس اتراق کرده اند و گوشه کناری زیرانداز انداخته اند و چای می نوشند هم با صفاست.

حرم عباس زیباترین حرم ِ دنیاست..حیاطی دلباز ، ضریحی نسبتا بلند و صدای هیئت حدودا دویست نفره ی ایرانی که فضای حرم را پر کرده بود..حس وصف ناپذیر خوبی دارد که آدم را درگیر خودش می کند.. حرم عباس بوی مردانگی می دهد...جای جای ِ حرمش آب گذاشته‌اند.. حوض روبه روی حرمش یک مشک آب دارد .. آب از داخل آن می جوشد و مثل فواره پایین می ریزد...

طرف دیگر که نگاه می‎کنی حرم حسین(ع) است..حرم ِ عشق..حیاطش انقدر کوچک است که یک nاُم ِ حرم امام رضا هم نیست.سقف‎هایی که روی حیاط زده‎اند و آن را سرپوشیده کرده‎اند کمی حرم را دلگیر کرده است اما در اینکه قطعه‎ای از بهشت اینجاست شکی نیست..گاهی سقف های متحرک کنار می روند و زمین به آسمان نزدیک می شود..

فروردین ماه است.ولی خورشید همچنان وسط آسمان میخ می شود.کمی رنگ باخته است اما می سوزاند...تل زینبیه مشرف است به حرم امام حسین..روی ایوانِ تل زینبیه که بایستی و نگاه کنی متوجه گود بودن قتله گاه خواهی شد..انگار ضریح امام حسین در گودی عمیقی فرو رفته است ... پله های زیادی را باید طی کنی تا به محل ضریح برسی...یک ضریح شش گوشه‌ی زیبا که هفتاد و دوتن از مردان ِ باوفای خدا کنار آن آرام خوابیده اند..خودمانیم اما آدم دلش بیشتر می‎خواهد بداند علی اصغر کدام گوشه ی این شش ضلعی در آغوش پدر آرام گرفته است..

رود فرات همچنان خروشان است..کنارش که بنشینی دلت می‌خواهد تاریخ را دوباره مرور کنی .. مردانگی عباس را به یاد بیاوری و امید ِ نا امید شده اش را...دلت میخواهد آب خجالت بکشد بابت آنچه که روزی به چشمش دیده است اما هنوز هم جاری و ساری است..

*خیلی گران تمام شد این آب خواستن..

یک مشک،از قبیله ی ما یک عمو گرفت..

 

دلم هوای خاک باران خورده‌ی کربلا را کرده است..شب آخر که کربلا را ترک می‎کردیم، باران می‎آمد.. رفته بودیم برای خداحافظی..اما نمی شود در یک شب بارانی از حسین خداحافظی کرد..

تنها یادگاری‎ام از کربلا همین تسبیح است که در سجاده‎ام جا خوش کرده است..پرده‎ی ششم برای من هیچ‌وقت بسته نمی شود..من چیزی را آنجا جا گذاشته‌ام...

 

ادامه دارد...    


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

از نجف که دور می‎شوی ته‎مانده ی یک ذوق ِ دلبرانه روی لایه‌ی براق چشمان ِ آدم‌ها نقش می‌بندد. شوق دیدار ِ حرم حسین(ع)، جدایی از علی(ع) را آسان‌تر می‌کند. فکرم را هرچه که متمرکز می‌کنم چیزی جز گرما و توقف‌های گاه و بیگاه ِ طولانی راننده‌ی اتوبوس در ایستگاه ایست و بازرسی، یادم نمی‌آید. تمام ِ مسیر نسبتا کوتاه اما خسته‌کننده‌ی نجف تا کربلا به این فکر می‌کردم که کربلا چه جور جایی می‌تواند باشد؟ هوا تا چه اندازه گرم است؟ خورشید آسمان ِ کربلا آیا به همان اندازه که روز عاشورا سوزاننده بوده است، می‎سوزاند؟!...

 

ادامه دارد...    


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

اینکه می‌گویند علی(ع) اول مظلوم ِ عالم است را، تا در صحن‌هایش قدم نزنی باور نمی‌کنی..علی هنوز هم همانقدر مظلوم است... حرمش بغض فروخورده ای دارد که دلت را سنگین می‎کند اما به غایت باصفاست..ساده و خودمانی ‌ست..یک ایوان طلایی رنگ هم دارد که دل‌نوازی می‌کند.

هنوز هم زمین و آسمان جیره‌خوار بخشش علی اند. این را از پرواز کبوترانی می‌گویم که گاهی حیاط ِ کوچک ِ حرم با بال‎هایشان ‎فرش می‎شود و سنگفرش حرم پُر می‎شود از دانه های گندمی که مردم برای کبوترها ریخته‎اند..من هم دلم می‎خواست روز آخر برایشان گندم بریزم..حس خوبِ عجیبی که انگار دانه‌های دلم را برایشان می‎ریختم..

و اما روزی که به دیدار مسجد کوفه می‎رویم هم در نوع خودش جالب است.جو مسجد ِ کوفه سنگین است. در و دیوارش ظاهرا بازسازی شده اما از داخل انگار، غم ِ از دست دادن ِ علی روی دوش دیوار‎هایش سنگینی می‎کند..شهر کوفه نفرین شده است.هیچ اثری از آبادانی در آن دیده نمی‎شود.دوست‌داشتنی نیست.. ته‌مانده‌ی خاطره‌ی بی‌وفایی و بد‌عهدی مردمانش بغض ِ آدم را تشدید می‌کند...

مسجد سهله هم بخش دیگری از سفر ِ سه روزه‌ی ماست و گویا محل حضور ِ امام ِ عصر(عج) است..بیش از چهل رکعت نماز در آن خوانده می‌شود ..گاهی روی فرش های نخ‌نمای رنگ و رو رفته و گاهی هم روی سنگفرش های داغ،درست زیر آسمان ِ آبی ِ خدا....

قبرستان ِ وادی‎السلام که در شمال حرم قرار گرفته است به نظرم جزء آثار تاریخی محسوب می‌شود..من که تا به حال چنین قبرستانی در عمرم ندیده بودم.حس ِ ترس عجیبی سراسر وجود ِ آدم را فرا می‌گرفت..قبرهایی که چند متر پایین تر از سطح صاف زمین قرار گرفته بودند و پشته ای از خاک روی آنها را پوشانده بود.بیشتر شبیه آب انبار بود تا قبر.. محل دفن حضرت هود و صالح هم در همین قبرستان است که بزرگترین قبرستان خاورمیانه به حساب می‌آید.

سفر به شهر نجف جایی پایان می‌یابد که زیارت وداع نمی‎خوانم..اتوبوس دور می‌شود و صورتم را می‌دزدم..من آدم ِ اهل خداحافظی نیستم..

ادامه دارد...    

 


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 

سوار اتوبوس می‎شویم. برق چشمان ِ آدم‎های کنارم جور دیگریست..به نظر می‎رسد با اینکه برای چندمین بار است مسافر این سرزمین شده اند اما مدام سر و کله شان می‎جنبد تا شاید بشود قبل از رفتن به هتل ِ محل اقامتمان، بارگاه و گنبد زیبای طلایی رنگ ِ علی(ع) را یک نظر ببینند.. این احساس برای منی که هیچ وقت ندیده بودمش، شبیه سرباز ِ از جنگ برگشته ای بود که به دنبال یک نشانه ی آشنا می‎گشت تا خستگی هایش را در آغوشش جا بگذارد.. در آغوش امن ِ حرم مردی که از بچگی هروقت دست به زانو گرفته ام،اسمش را صدا زده ام و شهریار در وصفش خوانده است "به جز از علي که گويد به پسر که قاتل من...چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا.."

تصاویر گنگ و مبهمی در ذهنم جا مانده است..پنج سال زمان کمی نیست برای به یاد آوردن جزئیات ِخاطرات ِ یک سفر..

وارد هتلی درب و داغان می‎شویم.صد رحمت به همین مسافرخانه های خودمان...هر‎کس به این دیار سفر کرده باشد خوب می داند که جایی برای تعریف از هتل و غذا باقی نمی‎ماند و همه چیز از جمله موش هایی که از سر و کول آردهای نانوایی بالا می‎روند...تا سگ های ولگردی که بین میدان میوه و تره بارشان پرسه می‎زنند و حتا پیش‎خدمت های لاغرمردنی ای که غذا را برای سرو می‎آورند، آدم را از هرچه غذا خوردن است سیر و بیزار می‌کنند...

ادامه دارد... 

 


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 

فرودگاه نجف شبیه هرجایی بود غیر از فرودگاه.. بیشتر شبیه همین ترمینال خودمان ... با این تفاوت که در بدو ورود باید از کنار امریکایی یا فرانسوی تبارهایی رد میشدی که لباس ارتشی به تن داشتند و زیرچشمی آدم ها را می پاییدند.اگر از سربازهای تنومند ِ دو متری شان که نگاه خوبی به ایرانی ها نداشتند بگذریم ، حس ناخوشایند ِ سگ هایشان که دور وسایل زائران میچرخیدند ، فشارم را بالا و پایین می کرد. آن موقع هنوز نیروهای نظامی امریکایی خاک عراق را ترک نکرده بودند..

آدم خسته باشد..پروازش با ساعت ها تاخیر انجام شده باد..وارد کشور غریبه ای شده باشد.. نوع نگاه ها برایش آشنا نباشد ... بازرسی بدنی شده باشد ..همه ی این ها به کنار ، آنوقت قسمت قشنگ ماجرا این باشد که گیر یک آدم زبان نفهم هم افتاده باشی که از قضا این آدم همان مسئول کنترل پاسپورت باشد.. وقتی تخم چشم آدم را چک میکنند، پس حتما حق دارند از آدم بپرسند چرا انگلیسی بلدی و عربی بلد نیستی..؟! و یک عالمه چرا های دیگر که فکر نمیکنم جواب هیچ کدامشان ربطی به کنترل پاسپورت داشته باشد..و یک دلشوره ی مداوم که ذهن آدم را مشغول می کند..!

ملغمه ای از فارسی و عربی و انگلیسی بلغور کردم و توی دلم گفتم کاش بیخیال ماجرا شده باشد و دست از سرم بردارد..با دیدن آن صف عریض و طویل، مجالی برای پرسیدن ِ دیگر سوالات بی مزه اش پیدا نمی کند و از گیت رد میشوم..

 

ادامه دارد...  

 


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

 نا امیدی واژه ی قشنگی نیست اما وقتی هفت هشت ساعت توی صندلی های فلزی فرودگاه فرو رفته باشی و به تابلوی پرواز خیره شوی..وقتی حرف از نرفتن باشد..حرف از وضعیت جوی نامساعد باشد.وقتی گیت ها جلوی چشمانت مدام باز  و بسته شود اما از هیچ بلندگویی مسافران منتظر کربلا را به سمت گیت پرواز نخوانند، امید ته دلت، کم کم وا میرود.

پنج سال و خورده ای از آن روز پر از تشویش و نگرانی گذشته است. هنوز هم خوب به یاد دارم وقتی از پشت بلندگو، شماره ی پرواز شرکت مسافربری ماهان از تهران به مقصد نجف اعلام شد،دلم میخواست از خوشحالی سر و چشم ِ نگران همه ی مسافران خسته ی فرودگاه را ببوسم و بگویم الهی هیچ وقت امیدتان نا امید نشود...

 

 

(タイトルなし) のデコメ絵文字این سفرنامه ی هفت بخشی رو خیلی قبل تر، توی همین وبلاگ نوشته بودم که خیلی ناخواسته از آرشیو پرید! اما خب من دوست دارم دوباره مکتوبش کنم. این شب ها ، بهانه ی خوبیه برای مرور دوباره ی سفری که فقط بخشی از حس و حال خوبش در قالب کلمات میگنجه و بقیه ش یه حس غریب دلتنگیه..

*دلم هوای حرم کرده است می‌دانی؟
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر....

 ادامه دارد...      


برچسب‌ها: سفرنامه, دست به سینه با گل
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)