دوست های صمیمی ِ آدم دو دسته اند:

یک دسته آنهایی که واقعا به شما نزدیک هستند و حداقل دوبار در هفته چشمتان به دیدارشان روشن میشود..شاید هم بیشتر.. سر هر موضوع بی مزه و بامزه ای با هم حرف میزنید و میخندید. حتا درباره ی ترک دیوار هم می توانید با هم ساعت ها گفتگو کنید. از یک لیوان آب خوردن و گاز زدن یک بستنی مشترک و از این دست اتفاقات ؛ شاید اتفاق خیلی عجیبی نباشد.

دسته ی دوم آنهایی هستند که ممکن است مدت های طولانی و مدید با هم صحبت نکنید اما به واسطه ی یک احساس درونی ، جزء صمیمی ترین دوستان شما به حساب می آیند. دوستانی که لازم نیست غم ها و شادی هایتان را برایشان شرح دهید چرا که از پشت چشم ها و لبخند هایتان؛ از پشت سردی و گرمی دست هایتان و شاید هم در فاصله ی دور؛ از پشت عکس ها و تکست هایتان حال شما را می فهمند.

آدم به هر دو دسته ی این دوست ها نیاز دارد.. به یک دوست صمیمی که به آدم یاد بدهد با چشمانش هم بخندد و هم به یک دوست صمیمی که اگر تا قله ی قاف با هم همسفر باشید؛ روی دو زانو بنشیند و بندهای کتانی شما را محکم کند...

 

+ طاقت بیار رفیق را بشنوید...

 


برچسب‌ها: یک رفیقانه ی آرام
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 

 

رمضان می رود ای کاش صفایش نرود....

عیدتون مبارک

 

 

 

 

+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

بعضی وقتا که آدم خیلی خسته و کلافه است باید یکی از آدم های دوست داشتنیت کنارت باشه که به یه بهانه ای بیاریش سمت خودت و چند دقیقه ممتد قلقلکش بدی ، انقدر که از خنده های از ته ِ دلش ، قند تو دلت آب بشه..  همینطور که از خنده نفس تو سینه اش حبس شده خواهش کنه که "دیگه بسه... و بعد از شدت خنده زورش نرسه خودشو نجات بده مگر اینکه شرط تو رو قبول کنه.. اونم این باشه که " تا سه تا بوس خوشگل ِ محکم نچسبونه گوشه ی لُپت ، هیچ راه نجات دیگه ای نیست ...

همون موقع است که آدم همه ی خستگی ها و کلافگی های یه روز سخت ُ به همین راحتی فراموش میکنه..

 


برچسب‌ها: چرا مردم نمیدانند که در گُل های ناممکن هوا سرد است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 یکی ساعت ها کنارت بشینه و بهت بگه :سرم درد میکرد و حالم به شدت بد بود اما وقتی با تو صحبت کردم درباره ی چیزهای مورد ِ علاقه م ؛ حالم خوب شد . فرقی نداره به چه بهانه ای... بهانه میتونه ورق زدن کتابای زبان ِ سال ها قبل باشه ... حتا اگر شش هفت سال از اون روزا گذشته باشه و آخرین فیش پرداختی مربوط به کلاس زبانت که بین کتاب ها پیداش می کنی ؛ بیست هزار تومن بوده باشه..خنده دار نیست؟!


برچسب‌ها: اتفاقات بند انگشتی
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

راستش منم مثل شخصیت رضای سریال خانه ی سبز یا همون عمو خسروی خودمون اعتقاد دارم که رنگ روح زندگی سبزه... فقط سبز... و رنگ سبز رو باید به زندگی برگردوند :)

سکانس ماندگار

 


برچسب‌ها: خانه ی سبز
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)