به نام او"

ما همیشه از بچه های وسط کلاس بودیم که از بچه های نیمکت ردیف اول دل خوشی نداشتیم و با بچه های ته ِ کلاس رفیق بودیم ...ولی خب ما فقط از بچه های وسط کلاس بودیم! نه هیچ وقت رویای نشستن توی نیمکت ردیف اول را داشتیم ، نه قد هایمان به آن اندازه بلند بود که بغل دست ِ بچه های ته کلاس بنشینیم.

ما سه تا رفیق بودیم، سه تا کله پوک که اتفاقی توی ردیف وسط کلاس با هم آشنا شده بودیم. با یکی شان  کلاس اول وقتی از خط خوش و نقاشی اش کیف کرده بودم دست ِ دوستی داده بودم و رفاقتم با آن یکی کله پوک ِ دوست داشتنی هم از همان روزی شروع شد که کلاس ِ سوم، ردیف وسط درست روی همان نیمکتی نشسته بودیم که پیچ و مهره هایش شل شده بود و ما لیز خورده بودیم و خندیده بودیم و  او روی گونه اش چال افتاده بود ..

ما سه تا دوست بودیم که سال ِ چهارم دبستان مثل سه تفنگدار کنار هم توی یک نیمکت نشستیم و آن سال با تمام قهر و آشتی های شیرین مزه اش، تبدیل شد به بهترین سال ِ زندگی من...ما سه تا خرس ِ مهربان بودیم که با هم سر ِ یک سفره غذا خورده بودیم، با هم تولد هایمان را جشن گرفته بودیم و رقصیده بودیم..برای هم نامه نوشته بودیم و توی پاکت نامه گل ِ خشک شده گذاشته بودیم..ما سه تا رفیق بودیم که وقتی سرنوشت اینطور رقم زد که هر کداممان یک گوشه از این شهر درس بخوانیم، چشم هایم یکجوری خیس ِ گریه شد ،که انگار جهانم به یکباره از دوست خالی شده است.

ما هنوز سه تا رفیقیم که یکی از ما معمار شده ، یکی اقتصاد‎‎ دان و یکی هم رفته سراغ ِ صفر و یک ها و دنیای باینری کامپیوترها ... روزگار اجازه نمی دهد کنارِ هم برگردیم ولی هروقت چشم های ندا را از پشت میگیرم، بدون رد و بدل شدن هیچ حرفی، من را از روی دست هایم و انحنای انگشت هایم می شناسد و بدون مکث اسمم را بلند صدا می زند.. و مونا هنوزم که هنوز است شماره ی تلفن ِ خانه یمان را حفظ است و انگار نه انگار که نُه سال است دیگر همکلاسی و بغل دستی ِ هم نیستیم.هنوز هم با خنده هایش دلم را می برد...

دیشب که صدای مونا را پشت تلفن شنیدم..دیشب که تا دم ِ در به استقبالش رفتم تا کارت عروسی اش را از دست ِ خودش بگیرم، تا روی ماه ِ عروس شده اش را ببوسم به این فکر میکردم که چه اتفاقی می توانست بهتر از این باشد که من دوازده سال ِ پیش، بچه ی وسط  ِ کلاس بودم و اتفاقی روی نیمکتی نشسته بودم که پیچ و مهره هایش شل بود ولی رفیقی رویش نشسته بود که تا دنیا دنیاست، کسی جایش را در قلبم نمی گیرد.

اقتصاد‎ دان یا همان کوچکترین کله پوک ِ جمع ِ سه نفره ی روزهای خوش مان، عروس شده و من دیشب که توی تاریکی کوچه ،دم ِ در، دو بار محکم بغلش گرفتم ، دلم میخواست چند ثانیه ای دنیا متوقف شود تا رفیق همیشه‎ام را بیشتر به آغوش بکشم.

 

☆森girl★ のデコメ絵文字گذشته ها رو دوره کن..روزای خوبمون گذشت..

  یه شب از اون شبای خوب ، چرا دوباره برنگشت..

 


برچسب‌ها: یک رفیقانه ی آرام
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

خوش تیپ و خوشگل بود..شاید هم به دلیل ته ریش روی صورتش و موهای خوش فرمش بود که جذاب به نظر می‎رسید.یک لباس گرم خاکستری رنگ پوشیده بود و با یک جوان هم سن و سال خودش حرف می زد و همزمان غذایش را می خورد..یک دسته فال حافظ گذاشته بود جلوی دستش که یک مرغ عشق لیمویی رنگ، روی آن ها رژه می رفت. به کسی نمی گفت فال بخرید..اصراری نداشت کسی را مجبور به خریدن فال هایش بکند..فرصت نداشتم بیشتر صبر کنم، و الّا با اینکه به فال اعتقادی ندارم حتما یک فال حافظ از او می خریدم..نه به خاطر اینکه روی صندلی چرخ دار نشسته بود و پاهایش از کار افتاده بود و من حس ِ ترحمم گل کرده باشد،نه... شاید تنها به خاطر ِ لبخندش و اشتیاقی که موقع خوردن پیاز با غذایش توی چهره اش موج می‎زد... انگار نه انگار که مجبور است روزی هزار نفر آدم را مقابل چشمان خودش تحمل کند در حالی که روی دو پا راه می روند و او از این نعمت بی بهره است.

 


برچسب‌ها: یک بُرش از زندگی
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

به نام او"

اینکه من هربار داغی قابلمه‎ی روی گاز را که همین الان شعله‎ی زیر آن را خاموش کرده‎ام، اول با دستم تست می‎کنم و بعد که دستم سوخت از وسیله‎ای به نام دستگیره استفاده می‎کنم و اینکه هربار که برای خودم چای می‎ریزم، همان اول ِ کار یک قُلُپ از آن را می‎نوشم و بعد که حسابی حلق و حنجره‎ام کباب شد ، تازه متوجه می‎شوم که هنوز وقت ِ خوردن ِ آن نشده و باز باید صبر کنم تا چای خنک شود ، متاسفانه هر دو واقعیتی هستند که نشان می‎دهد من مفهوم "جیز بودن" و "اوخ شدن" را در کودکی به خوبی یاد نگرفته‎ام و آدمی اگر بعضی چیزها را از کودکی یاد نگیرد بعدا برایش دردسر می‎شود...

یک چیزهایی هم هست که نمی‎شود از اتفاق افتادن شان جلوگیری کرد، هرچه هم از کودکی توی گوشَت خوانده باشند بی هوا عاشق نشو ، آخر یک روز به خودت می‎آیی می‎فهمی اسیر چشم هایش شده‎ ای و  *مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی...

 

+مفهوم دقیق Reverse Engineering را اینجا بخوانید.


برچسب‌ها: Believe it or Not
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  |