به نام او"

والیبال را معمولی دوست داشتم، یکی دو سال از سال های دبیرستانم ،تیم والیبال را برای زنگ ورزش انتخاب می‎کردم.. والیبال را دوست داشتم اما نه بیشتر از تنیس روی میز.. والیبال را انتخاب می‎کردم اما نه به خاطر اینکه معمولی دوستش داشتم بلکه به خاطر اینکه توی مدرسه مان میز تنیس نداشتیم.من راکت داشتم،توپ داشتم اما میز تنیس نداشتم.

شاید زندگی همین باشد دوست داشتن های معمولی به جای دوست داشتن های ناب، نه به خاطر اینکه تعداد آدم هایی که بشود معمولی دوستشان داشت، زیاد است ، بلکه به خاطر اینکه کسی که از عطر بهار‎‎نارنج مستت کند، چهره اش پیدا نیست...زندگی شاید همین باشد..چیزی اگر غیر از این بود، به چشم ما که نیامد..کاش لااقل به چشم شما آمده باشد.



*باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است ؟
باز میخندم که خیلی ، گرچه می دانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند ،
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست...

 


برچسب‌ها: خونه ی باهار کدوم وره
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :) 

همیشه می‎گفت از در ِ خانه که وارد می‌شوم اگر کفش‎های جفت شده ات را جلوی در نبینم ، دلم یکجوری می‌شود... کفش‌هایت که جلوی در جفت نشده باشند، یعنی خانه نیستی و من دلم بیشتر یکجوری می‎شود...من که هیچوقت نفهمیدم دلش از نبودن های او ، دقیقا چطوری می‎شود ولی یاد خودم افتادم که تا به حال از جفت نبودن کفش‎هایم جلوی در ِ خانه ، کسی دلش یکجوری نشده بود.

*عنوان،احسان حائری


برچسب‌ها: چرا مردم نمیدانند که در گُل های ناممکن هوا سرد است
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)  | 

 



مرتضی پاشایی عزیز، کسی که با صدای خوبش روزهای زیادی زندگی کردیم ، زود رفت ... بدترین قسمت ِ مرگ آدم‎ها اونجاییه که باید برای همیشه باهاشون خداحافظی کرد و این کلمه‎ی همیشه چقدر آزاردهنده است اما خاصیت هنر اینه که یک هنرمند در قلب طرفدارانش هیچوقت نمیمیره .درسته که نبض مرتضی دیگه نمیزنه اما نبض احساسش توی همه ی ترانه هاش جاری میمونه.

نه تنها برای مرتضای دوست‎داشتنی بلکه برای میلیون ها انسانی که در این کره‎ی خاکی با درد ِ سرطان، دست و پنجه نرم می‎کنند و مردونه برای زندگی و زنده موندن می‌جنگند باید سر ِ تعظیم فرود آورد..باید احترام ِ تمام قد قائل شد برای کسانی که تا آخرین لحظه تسلیم ِ سرطان نمیشن.. بگذریم از این بیماری ِ بی‎معرفت که گاهی نمیشه شکستش داد و برای انتقام گرفتن و به خاک نشوندن ِ این حریف ِ نامرد، باید صحنه ی زندگی رو ترک کرد و رفت...حتا توی یک جمعه ی پاییزی...

"23 آبان ماه سال یک هزار و سیصد و نود و سه"

برای شادی روح مرتضای عزیز که از جسم خسته اش پر کشید، دعا کنیم... برای شفای جسم خسته‎ی همه‎ی آدمهایی که گرفتار این بیماری جانفرسای سخت هستند هم دعا کنیم..

و به این شعار ِ قشنگ ِ محک هم کمی فکر کنیم که سرطان جدا از درد هزینه هم دارد..


برچسب‌ها: اگر گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده ست
+     نوشته شده توسط خانوم ِلبخند :)