حرفی نيست! خب ...؟!


به هر که گفت

تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد


از هر که گفت بيا برای بيداریِ دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد.


پناه بر تو ای فهم فراموشی!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم!

*سید علی صالحی



+یه کوچولو خستمه!!!باشه؟

+هیچ کامنتی بی جواب نمیمونه:) 

آدم دلتنگ که میشود فقط باید دلش تنگ شود همین..



به نام او"

آدم دلش که تنگ شود هعی منتظر است ..منتظر است یک اتفاق خاص بیفتد...  اتفاق خاص این روزهای من کمی حواس پرتی است...

حواسم پرت است که گوشی موبایل عزیزم  وسط خیابان رها می شود و اپسیلون ثانیه دیرتر پیدایش میکردند الان باید در مراسم خاکسپاریش بهمان سرسلامتی میگفتند و در غم عزیز از دست رفته دلداریمان میدادند..فکر کنم بدجور با صورت پرت شده روی زمین و از دستم زیادی دلخور است که این روزها زیاد تحویلش نمی گیرم! بیشتر نقش ساعت دیواری به خواب رفته ی اتاقم را بازی میکند!

حواسم زیادی پرت است که فلش را با آن همه اطلاعات مهم جا میگذارم در پیشخوان یک مغازه و شاد و خرسند ، اتوبوس اشتباهی سوار میشوم و مسیر اشتباه و الی آخر...

گفتم مسیر اشتباهی..یادم افتاد چند روز پیش هم خانه را به مقصد کلاس ترک کردم..عجب خیابان ادامه داری شد..وقتی نصف راه را دوباره برگشتم فهمیدم...اصلا این خیابان پر از خاطرات بد است برای من..خاطره ی روزهای سخت دور از خانه و زندگی در آن ساختمان بلند....ساختمان بلند که میگویم..پنجره های قدی رو به خیابانش در ذهنم مرور میشود...یکی از  همان شبها که بارون میومد..پنجره ی تمام قدش بلاخره با آن همه عظمت ترک برداشت ..گفتم بارون..یادم اومد از بالای پشت بام این 4 طبقه ی رویایی با چشمای خیس، زیر بارون، از خیابون  خیس عکس گرفتم گذاشتم اینجا، تو آرشیو همین وبلاگ...زود گذشت ..

حواس پرتی موجودی است که وجودش اضافی است در این روزهای من...آدم دلتنگ که میشود فقط باید دلش تنگ شود همین..

اتفاق خوب هم آمدنی و اُفتادنی نیست...باید دست اتفاق های خوب را گرفت کشید در زندگی... !

مثلا اتفاق خوب میتواند لبخند گل و گشاد من باشد به پسر بچه ی دوست داشتنی با آن چال های روی لپش وقتی سرش را برای من کج میکند و میخندد....




من که عاشق این جوجه هام..نرمولی اند..زیر بالهاشون داغه..حس زندگی میدن به آدم 

+هرگز تسلیم نشو ! 
سرباز پیاده در شطرنج، اگر تا آخر ادامه دهد ، وزیر می شود....!


+ بخوان دعای فرج را...دعا اثر دارد.

بعدا نوشت: [زندگی شیرین می شود ] را در پاراگراف آبی بخوانید

*از اولین سری داستانهای گروهی بچه های پاراگراف آبی  که هرکس پایان خودش را برای این داستان (اثر آقای آنتوان چخوف) خواهد نوشت!

باید خودم را بالای سر خودم بگذارم!



به نام او"

خواب بعدازظهر خیلی دوست نداشتنی است...بعدازظهر های روزهای تعطیل همیشه بدتر می شود.هرکاری جز خوابیدن برایم قابل تحمل تر است.

سخت تر و غیر قابل تحمل تر اینه که خواب به زور بیاد چشماتو با خودش ببره..مخصوصا اگر مث امروز من یه خواب خیلی بد ببینی..خواب ببینی که "الف" عزیز ، قهر کرده و رفته!!! 

واژه ی قهر همونقدر برام نامانوسه که واژه ی آشتی...در واقع هیچکدومشون تو زندگی من اتفاق نمیفته.من آدم روزهای قهر و آشتی نیستم...معمولا از هرچی تو دنیای واقعی فرار میکنم، تو خواب میاد سراغم...

این جور وقت هاست که اگر دوباره به فکر خواب بعدازظهر بیفتم حتما یه پس گردنی حواله اش میکنم که بعدش هعی قلبم مث گنجیشک نزنه.....بگذریم...

عصرهای تابستان یک لیوان شربت آلبالو که تا نیمه پر از یخ شده باشد هم خیلیییی میچسبد.اصل حالش به این است که حتما پر  از یخ های فینگیلی  باشد.پیش خودمان بماند که من اصلا شربت دوست ندارم! شربت را به خاطر یخ هاش میخورم.همینجوری یخ ها رو با دندونام خورد میکنم میخورم..اصلش اینکه بدم هم نمی آید یکی از یخ ها را درسته قورت بدم و تا نای و مری و معده و اثنی عشر و کبدم احساس خنکی کنم:دی

آخرش هم نفهمیدم بلاخره طبعم سرد است یا گرم؟! نفهمیدم چون یدونه گردو که بخورم به دومیش نرسیده ، ..کنار زبونم پر از دونه میشه..هندوانه هم بخوریم جهت رفع گرمی میزند سردیمان میکند..خیار که نگو:( آخرین باری که خوردم یادم نمیاد! با سلام و بسم ا... میخورم:دی

یک وقت هایی کیف میکنم یکی با اشتها کنارم چیزی بخورد...خودم همیشه به دیگران توصیه میکنم که من شریک خوبی برای خوردن نیستم..تنهایی بخورید بهتر از این است که با من بخورید..بیزار می شوید از چیز خوردن! 

بچه تر که بودم حرف ها و پیشنهادات جالبی به گوشم میخورد..بعضی ها می گفتند" بری دانشگاه خوابگاهی بشی ..غذا خوردنت درست میشه..قسمت که نشد خوابگاهی بشم ولی مطمئنم اگر هم می شدم توفیری به حال من نمیکرد...فوقش میشدیم یک جوجه اردک زشت و برمیگشتیم:دی

بعضی هام الان میگن " اگه گیر یه آدم پرخور بیفتی حتما درست میشی:دییییییی

ضمن اطلاع رسانی به این گروه هم باید عرض کنم که یکماه آزگار کنار دختر خاله خوش خوراکم که خوردنش زبانزد خاص و عام است زندگی کردم...فک کنم چند روز دیگه بیشتر طول میکشید ..اون بنده خدا هم از غذا خوردن می افتاد.:دی.....بگذریم ..یک مدت هم انگیزه ی خوردنمان کاملا ته کشیده بود:|

حال و هوای این روزهای ما خوب است الحمدا...از نظر خودم فقط همین زوری که خودم را بالای سر خودم بزارم جواب می دهد..به زور هم که شده میخوریم:دی

این یعنی یه خبر خوب!


دوست گرامی، خانم فاطمه شکروي 

با عرض سلام و سپاس از نیت خیر خواهانه شما
شما در تاریخ " 1390/07/26 " فرم اهدای عضو را تکمیل نموده اید و زمان لازم برای تائید اطلاعات ، چاپ کارت و ارسال آن برای شما در حدود چهار الی پنج ماه می باشد.
لذا با توجه به تاریخ تکمیل فرم وضعیت کارت شما در حالت " سبز " شماره قرار دارد.

سبز: اطلاعات شما تائید شده و در لیست کارت های ارسالی برای چاپ می باشد.

همیشه باید یک چیزهایی  باشد!


به نام او "

همیشه باید یک جزوه باشد که مشخص باشد متعلق به کیست! از کجا شروع میشود به کجا ختم می شود!

جزوه هایی که خو گرفته است با این عادت...با " به نام او " شروع می شود! گاهی هم تغییر نام می دهد..مثلا می شود "به نام اونی که آخرشه"...همیشه باید این جزوه ها باشند..همیشه باید این شروع ها باشد.

همیشه باید یک نفر باشد که موزیک پیشواز گوشی تو را دوست باشد...که به خاطرش هزینه ی اضافه را متحمل بشوی و بگویی بیخیال پولش! همین که او دوستش دارد و کیف میکند کافیست...همین که میگوید حانیه سلیقه ات خوبه، این آهنگه رو دوس دارم..پس حتما خوب است.

همیشه باید یک نفر باشد که پایه ی عکس گرفتن باشد حتی در بدترین شرایط! و من هعی بگویم بگو سیب..بگو هلو..حالا بخند..و من چیلیک چیلیک عکس بگیرم ازش..یکی باید مثل خاله شیرین ِمن باشد حتما:)

همیشه باید یک رفیق داشته باشی که با "الف" شروع میشود اسمش و چه خوووب که "الف" و "A" جایگاهشان یکسیت ..همیشه باید مثل من یک رفیق با اسم "الف" دار داشته باشی که در صدر لیست کانتکت های گوشیت قرار بگیره و حتما هم در لیست محبوب ترین هااا و عکس پشت شماره اش یک دسته گل باشد مثل خودش :)

همیشه باید یک کتاب داشته باشی مثل "من ِ او" که چندبار چندبار بخوانیش...هر بار هم که میخوانی حرص بخوری چرا "مهتاب" و "علی" به هم نرسیدند...:(

همیشه باید یک نی نی مثل امیر علی ِ من باشد که در مرز دو سالگی باشد ولی قد صد سال دوستش داشته باشم^-^ و وقتی من را از دور ببیند هعی با نثر کودکانه اش بگوید " آنی " (حانی) و من صد بار از این حانی گفتنش ذوق کنم که فقط اسم من را بلد است صدا بزند...همیشه یک امیرعلی باید باشد که وقتی بهش بگم بوس بده حانی..لب های غنچه ای شو بچسبونه به لب های من:)

همیشه باید یک نفر در خانه باشد که به لباس پوشیدنت گیر بدهد،مثل مامان من که هعی بگوید "اینو نپوش تو رو خدا..از بس لاغر شدی هیچی دیگه بهت نمیااااد:"(((((( و من هعی بخندم و انکار کنم ولی قول بدهم که دیگر این لباسُ نپوشم:دی

همیشه باید یکی باشد که محکم بایستد پشت من..محکمتر مرا تشویق کند که بروم کلاس ..کلاسی را که با آب و تاب برایش تعریف کرده ام و بداند که هزینه اش هم زیاد است ولی چون من میگویم خوب است او هم بگوید "حتما خوبه که تو میگی" و همیشه این پدر دوست داشتنی من باید باشد:-*. درست مثل وقتی که دوست داشت زبانم را بخوانم و تکمیل کنم همان موقع ها که کسی فکر نمیکرد جدی جدی بروم و  بی وقفه .. بی مکث..بی استراحت..بی خستگی 4 سال پی در پی بچسبم به زبان ..حتی وقتهایی که مامان شکایت میکرد که ما همیشه باید اسیر تو باشیم:دی...همیشه باید بابای من باشد که بگوید تا آخرش برو !

همیشه باید یک جای بی سقف باشد که یک باغچه داشته باشد که هرچند هوای کویری درختهایش را خشکانده اما هنوز زورش نرسیده است ریحان های باغچه را بسوزاند! و من بروم ریحان بچینم و دستم بوی ریحان بگیرد..انارهای درخت انار را بشمارم که به تعداد انگشت های دستم هم نمی رسد..بعد هعی حرص بخورم چرا درخت لیمو، قد کشیده اما لیمو نمیدهد هیچوقت! اصلا همه این ها بهانه است..آدم دلش یک جای بی سقف میخواهد که کسی نباشد غیر از خدا و یک موزیک آرام play شود و کسی اشک هایش را نبیند.

همیشه باید یک سمانه باشد که گزارش لحظه به لحظه بدهد به من..و حتی حال من را از پشت چند خط اس ام اس بفهمد ..همیشه باید یک سمانه باشد که به من حس خواهر نداشته ام را منتقل کند:)

همیشه باید یک جایی باشد که راحت باشی و راحت بنویسی..مثل اینجا..مثل اینجا که خانه ی دوم من است!


زندگی ارزشمند است..ارزشش را دارد بجنگی و تسلیم نشوی..نه؟!

همیشه باید یک چیزهایی باشد..آنقدر هم پررنگ باشد..که نداشته های آدم را کمرنگ کند..

هرچند نقاش خوبی نیستم ..اما همیشه رنگ آمیزی ام 20 بوده است..

من دلم میخواد داشته هایم را قرمز پر رنگ کنم و نداشته هایم را خاکستری کم رنگ...

------------

پ.ن1: بر میگردیم به روال قبلیمان

ادامه مطلب "عطر شعر " همیشگی خواهد بود..همان عطر شعری که کوتاه یا بلند..ساده یا سنگین..بی مخاطب و فقط حال دل خودم است..فقط و فقط بستگی به حال خودم دارد!


پ.ن2: ع ی د ت و ن م ب ا ر ک


پ.ن3: رمزگشایی از راز سر به مهر را در پاراگراف آبی بخوانید.

ادامه نوشته

به جای هر گلایه ای ، به عاشقانه میرسم:)

به نام خدای ماه ترین ماه"

اینکه ماه رمضون داره میره و تموم میشه چیز چندان عجیبی نیست! چون پاییز و زمستون هم می آد و میره .گرما و سرما هم سپری میشه .خدای این ماه هم خدای عجیب و غریبی نیست ، همون خدای پاییز و زمستان و گرما و سرماست.

عجیب اینجاس که من فقط سعی میکنم همین یک ماه از سالو عجیب رفتار کنم.

عجیب که میگم یعنی مثلا سعی کنم این لبخند روی لبم همچنان باقی بمونه حتی وقتی غذا بر خلاف میل منه و غر نزنم که من این غذا رو دوس ندارم  و ابروهام به هم گره نخوره حتی اگه قد یه گنجیشک هم نخورم.

 عجیب یعنی مثلا وقتی لباسای روی بند خشک شده ، من هم احساس مسئولیت کنم که نوبتی هم باشه، هزار بار مامان، یه بار که دیگه به من میرسه لباسای روی بندُ جمع کنم.

عجیب مثلا اینکه گلایه نکنم از حوصله ای که هییی سرریز میشه چرا که مامان هم به اندازه ی من از در و دیوار تکراری خوشش نمیاد ولی خب ، صبوره.

عجیب مثلا اینکه درک کنم که روزه گرفتن بابا در این هوای 50 درجه ای که تخم مرغو آب پز میکنه با روزه گرفتن من فرق میکنه! چرا که من از صب تا غروب در یک مکان خنک میشینم و استراحت میکنم و بابا بعد از سحر بای بای میکنه و  به موجبات کارش که در شهر پایتخت نشینان است گهگاهی هم یکی دو ساعت بعد از افطار میرسه ! و این یعنی من باید درک متقابل داشته باشم.

عجیب یعنی اینکه قرآن عزیز بشه! خاک روی جلدش تمیز بشه.سجاده بوی عطر همیشگی بگیره. 

عجیب یعنی خیلی چیزاااا

.

.

.

.....تا صبح میتونم از این مثلا های عجیب بگم.فقط عجیب اینه که چرا  بقیه ماه های سال برعکس عمل میکنم!!!

این صبر خداست که عجیبه ,که 11 ماه سال از یاد میبرمش! که فقط 1 ماه از سال عجیب میشم.

 والا خدای رمضان خدای عجیبی نیست همون خدای رجب و شعبانه.

+کاش همه ی سال همینقدر عجیب بمونم! اون لبخنده بمونه! اون غر نزدنه رو تمرین کنم!  کسی رو مقصر بی حوصلگی هام ندونم! اون درک متقابله باقی بمونه!...جلد قرآن خاک نخوره! عطر همیشگی یادم نره....

+همین من را بس که باقی مانده عمرم را عجیب زندگی کنم!


+به گریه می رسم ولی

سکوت...

به گریه هم امان نمی دهد!

کجای این شبم که میکشد..

هوای گریه ام به ناکجا.....!

کسی نمانده پا به پای من

مگر غمی که خانزادِ توست.............


+رمز برداشتیم:دی

اصولا رمز نگاری در ذهن من نمیگنجد! حال و حوصله اش ندارم:دی

ادامه نوشته

!

از بس این چند روزه  از افطار تا سحر، چایی و غذای داغ خوردم دیگه لب ها و دهانم دچار سوختگی 50 درصد شده!

همچنین به جهت  بالا نیامدن نفسمان و بالاجبار خوابیدن نیمه عمودی روی مبل همایونیمان زاویه ی کمرمان هم با گونیا و نقاله و این بساط ها اندازه گرفتیم..چیزی نزدیک به 30 درجه متمایل به افق میباشد..!

+ ما را ببخشائید:دییییی 

میائیم تک تک کامنتهای نگذاشته را جبران میکنیمخجالت


+پیشنهاد:

شیشه ها شوخی ها را جدی میگیرند! در پاراگراف آبی بخوانید!



می شود دست از سر من برداری؟!!!

به نام خدای ماه ترین ماه"

یک دسته پیشرفت هایی هست که من هیچوقت از بودنشون خوشحال نخواهم بود.نه اینکه فکر کنی من آدم روزهای تغییر نیستم.نه!

همیشه به همه گفته ام اگر قرار باشد گذشته یا آینده را انتخاب کنم..حتما انتخاب من آینده خواهد بود..حتما دلم بیشتر میخواهد سال 1400 و اندی را ببینم ..حتما دلم بیشتر میخواهد بازی فوتبال روبات ها و انسانها رو در سال 2050 تماشا کنم..حتما دلم میخواهد بین پیشرفت تکنولوژی غرق بشم...و...

و اصلا مثل مادرم دوست ندارم دوباره برگردم به گذشته و سادگی سالهای جنگ رو تجربه کنم...من و مادرم در این مورد هیچوقت توافق نداشتیم..شاید چون من هیچوقت صمیمیت آن روزها را درک نکردم.و شاید چون مادر من هیچوقت از زرد شدن رنگ یک دکمه که حضور آنلاین یک دوست را نشان می دهد  ..ذوق نکرده است ...شاید چون تعریف های مادر از همسایه های دیوار به دیوارشان با تعریف من از همسایه دیوار به دیوار الانمان فرق میکند.. که در کوچه هم مسیرهایمان را کج میکنیم که خدای ناکرده به هم برنخوریم و ترجیح میدهیم کاری به کار هم نداشته باشیم ....

هرچند خوبی های گذشته بیشتر است..آدم های گذشته انسانهای شریف تری بودند.با خودمان که تعارف نداریم.انسانهای گذشته بیشتر از ما" انسان بودن" را درک کردند..خانه هایشان صفای بیشتری داشت.هنوز هم خانه ی قدیمی مادربزرگ هیچوقت ندیده ام با صفاست...همه ی اینها درست اما من همچنان دیدن برج های بلند و تجربه ی کار با ایر کامپیوترهای سال های آینده را ترجیح میدهم.این یک سلیقه ی شخصی است.

همه ی اینها را گفتم که بگویم عاشق دیدن سیر فرود و صعود تکنولوژی هستم اما از بودن بعضی از تکنولوژی ها متنفرم و دوباره حرفمو برای nاُمین بار تکرار میکنم،یک دسته پیشرفت هایی هست که من هیچوقت از بودنشون خوشحال نخواهم بود....

مثل همین notification های ایمیل که هییییی یک چیز را بر حسب وظیفه شناسی اش یادآوری میکند برای آدم..و دست های من قدرت و توان ندارند گزینه ی......... stop receiving notification from that..را فعال کنند..انگشتهایی که 24 ساعته روی این کیبورد لعنتی میلغزد اما توان ندارد این گزینه را تیک بزند.

به همین خاطر است که میگویم از بودن بعضی تکنولوژی ها خوشحال نخواهم بود چون ضعف من را به حد اعلا میرساند..اشکهایم را سرازیر میکند..خاطرات ناخوشایندی را برای من زنده میکند...ساعت های رفته ی عمر من را به رخ من می کشد...

دلم میخواهد در جواب این جمله ی تکراری که طبق نُرم خاصی به من نهیب میزند که ..

we want u back   .... 

 یک خودکار روان مشکی بردارم و یک طومار بنویسم از دلایلی که چرا دوست ندارم برگردم، و چرا نباید برگردم و چرا نزدیک یکسال و اندی پیش رفتم و دیگر برنگشتم مگر گاهی نگاهی...و اینکه چرا دیگر هیچوقت برنخواهم گشت حتی گاهی نگاهی!

و درخط آخر هم یک درخواست عاجزانه بنویسم و بگویم : می شود دست از سر من برداری؟؟؟

------------

+خودمم نفهمیدم از دیشب تا حالا این همه درد کجا بوده که یهویی همش ریخت تو گلوی من!!! اینقدر که آب گلوم رو میخوام قورت بدم باید چشمام رو ببندم ..نفس عمیق که بماند..یک چای داغ که بخارش کمی گرم کند این سینه را...تا بعد افطار صبر باید کرد مث اینکه..

مامان:سوپ میخوری درست کنم؟

-نه

مامان:آش گرم کنم برات؟

-نه

مامان: قرصت رو با آبمیوه بخور

-نه

مامان: شیر داغ واسه گلوت خوبه هااا

-نه!!!! 

+یعنی هر وقت من مریض میشم این مکالمه ها مدام ریپیت میشه تو خونه ی ما! و من هچنان کپسول آموکسی سیلین 500 رو با آب یخ تگری میخورم.بعله.

الکترون های آزاد مغز خود را به کار بیندازید!!!

به نام خدای ماه ترین ماه"


همیشه از بچگی از اینکه خودمو جدا کنم از بقیه متنفر بودم....مثلا متنفر بودم که مامانم کارناممو به کسی نشون بده! یه مشته 20 ارزش نداشت هعی دیگران به به و چهچه بکنن بعد یکی بزنن پس گردن بچه ای که بغل دستشون نشسته..بعد هعی بهش بگن یاااااد بگیر...

مثل همین الان که متنفرم یکی بیاد صاف تو چشم من و بچه اش نگاه کنه بگه..اینقد دوست دارم بچه ی منم مث شما میشد...درس خوووون:( 

منم اینقد دوس دارم صاف تو چشماش نگاه کنم بگم: ارزش آدما به درس خوندشون نیس! به فهم و شعورشونه! به فهم و شعور بچه ات توهین نکن...این طرز تربیت بچه نیست:|

خواستم بگم کلا ارزش نداره به خاطر این چیزای بی ارزش تو چشم دیگران عزیز بشی...چون بلاخره با همین موارد  دم دستی پیششون  بی اهمیت میشی! به همین راحتی...! اجازه بده اگر کسی دوستت داره و براش با ارزشی به خاطر خودت و ویژگی شخصیتیت باشه! 


------------------------------

+مهم امتحانی 

امام صادق(ع) فرمود: هر کس در شب بیست و سوم ماه رمضان سوره عنکبوت و روم را بخواند، به خدا سوگند که او از اهل بهشت خواهد بود، و من هرگز کسى را از این حکم استثنا نمى‌‏کنم و بیم آن ندارم که در این سوگند خداوند گناهى بر من بنویسد، این دو سوره نزد خدا جایگاهى عظیم دارند.


+ شب قدر شاید دیگه برامون تکرار نشه!اصلا بعضیا به کدوم ویژگی خودشون اینقدر مطمئن اند؟! که به سادگی از کنار این شب ها میگذرن؟ غرور؟؟؟

همین بعضی ها دل خوش به کدوم قدرتی هستن که قدرت تغییر سرنوشت این شب ها رو نادیده میگیرن؟


+خییییییییلیییییییی التماس دعا! باشه رفقا؟!



یا علی


روحی لک الفداک

سالها رنج و غم از لحن اذانش پیداست...

أشهدُ أنَ ّ علی، زخمی ِ داغ ِ زهراست...



+ اگر همه ی اهل دنیا محب و دوستدار واقعی علی (ع) بودند..جهنم خلق نمی شد!

بیا امشب به مولا قول بدیم..

به همون مولایی که تو بستر و تو محراب غرق به خون بود،به امام مجتبی گفت: پسرم! راضی نیستم منو بلند کنی ،پاشو نماز رو ادامه بده! حسنم ، نمــــــــــاز

*به نقل از تاریخ

پسرشم تو کربلا ظهر عاشورا جلو همه ایستاد گفت نماز...تیر خورد گفت  نماز...سنگ خورد گفت نماز...

ارزش داره اون دنیا شرمنده ی علی بشیم؟شرمنده ی شهید ِ نماز....!!

+جهت یاد آوری به خودم و گروهی مث من که گاهی نمازامون رو سبک میشماریم


+قدر خودمونو بدونیم که خدا اجازه داده یکبار دیگه زندگیمونو یه جور دیگه ای بنویسیم!خوب و بد نمیشناسه!یادمون نره از خدا تشکر کنیم!

یا علی التماس دعا...

اللهم عجل لولیک الفرج!

اگه دوستان ِ ما به اندازه ی همین یه لیوان ِ آب به یاد من بودند...ما میامدیم!


آبگوشت نذری

هر سال ظهر تاسوعا، بساط آبگوشت نذری در خانه ی حاج فتاح راه می انداختند و تمام بازاری های اهل محل و فامیل را دعوت میکردند.امسال هم به قاعده ی هر سال ، مراسم نذری پابرجا بود.سرتاسر حیاط خانه را آب پاشی کرده بودند و فرش های قرمز خانمجان خدابیامرز قطاری به دنبال هم پهن شده بودند.در و دیوارها یکدست سیاهپوش و همه چیز مهیای پذیرایی از میهمانان بود.جواد ، نوه ی کوچک حاج فتاح بود که به تازگی 9 سالش تمام شده بود و امسال از مادرش اجازه گرفته بود که خانواده ی منصور،صمیمی ترین دوستش، را برای مراسم نذری دعوت کند و با شیطنت خاص خودش ، یک نفس در گوشِ آبجی مریمش غر میزد که مهمان ها کی از راه میرسند؟!.....

ادامه را در پاراگراف آبی بخوانید...

بیا برگردیم........منتظر است..!

آدم خلیفه تنهای خدا

روی زمین است

امپراتوری که گاهی باید برگردد به

آخرین سلاح اش

((...و سلاح او گریه است))


اِرْحَمْ مَنْ رَأسَ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُ






+ علی الحساب امشب بساطمو جمع میکنم میرم همین مسجدی که یک کوچه باهاش فاصله داریم!
تنها میرم..آدم دلش میخواهد برود جایی که از کسی رودر بایستی نداشته باشد!

+مراسم احیائی که دعوتت کنن..عین مهمون بری 2زانو بشینی , یکی دامن کوتاه و چکمه اش را فرو کند به چشمانت..یکی ...یکی...حوصله ندارم بگم چه شکلیه! ..شاید عروسیه..شاید پاتختیه!
ولش کن حتما من خیلی بدم که حوصله ندارم شیک گریه کنم!
شیک بودن به درد این شب ها نمیخوره..

+فرمود موسی اگه یه بار منو صدا می زد...دستشو میگرفتم... میاوردمش بیرون..آخه سفینه نجاة بودن کار موسی نیست!..من وقتی کشتی نجات به دادم برسه میگم..حســـــــــین..

+علی غریب مدینه...یا امیرالمومنین 

+یا علی.التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست....نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم !

به نام خدای ماه ترین ماه"


پرده ی چشم و گوشش  برای چند لحظه ای در حرم امام حسین به خواست امام عصر باز شد! فرمان داده شد : گوش بده بهبهانی..ببین اینجا که دعا مستجاب است ، کسی به یاد ما نیست..

آیت ا... بهبهانی گوش سپرد به دعاهای مردم..

یکی میگفت: خانه ام کوچک است

یکی دیگر برای شفای همسرش دست به دعا برداشته بود

یکی در پی شغل و پول بیشتر..

......

ببین بهبهانی..

اینجا که دعا مستجاب است کسی من را از خدا طلب نمیکند..کسی به یاد ما نیست...همه برای مشکلات خودشان دعا می کنند!

.

.

.

+شب های بزرگی در پیش داریم! شب قدری که برتر از هزار ماه است..برای آمدن مهدی(عج) هم قدری دعا کنیم! دعا که میگویم کافی نیست! 

آمدنش لنگ دعاهای من و امثال من نیست... آمدنش لنگ حرف ها و قول هایمان است ..اهل عمل میخواهد نه اهل حرف..!

+درک شب های قدر لیاقت و سعادت می خواهد..یک دل به وسعت دریا می خواهد که اعتراف کند به بدی هایش..که دمی غرور را کنار بگذارد.. که دمی دل بکند از هر چه غیر ِ او...

+گوشه کنار ذهنتان اگر جای خالی داشت..دوستانتون رو هم فراموش نکنید!

+ اگر کسانی باشند که بیش از همه ی ما و شما محتاج دعا باشند.. مریض ها هستند..در صدر دعاهایتان شفای مریض ها را فراموش نکنید!

+یا علی.التماس دعا

مایل به زندگی...

به نام خدای ماه ترین ماه"


- قبل از خواندن متن زیر به پ.ن1 مراجعه شود...اپراتور قادر به پاسخگویی سوالات شما قبل از مطالعه پ.ن1 نمیباشد.با تشکر.

امضا:دی

از حال و احوالات این روزهای من که بخوام بگم..باید بگم هیچ اتفاق تازه ای حول و حوالی خانه ی ما اتفاق نیفتاده! و ما در آمپاس به سر مبریم:دی

 نه فرزندی متولد شده...

(البته یه دوقولوی تو راهی داریم:دی  من ندارما:دی..بابای این جیگولیا ایز مای پسرخاله :دی) 

نه کسی از دنیا رفته خدا رو شکر..

(دو هفته پیش از دست دادیم عزیزی رو..فعلا ظرفیت وجودیمان قابلیت درد ندارد دیگر..از ازرائیل عزیز درخواست کردیم، ماه رمضونی با قلب ما فِرند باشه..با تشکر از فرشتگان مقرب درگاه خداوند)

نه کسی عروس و داماد شده..

(گفتن نداره ولی همین چند روز قبل از چند روز پیش:دی ،دوستمان را عروس کردیم فرستادیم خانه ی بخت. گفتن نداره ولی به گفته ی خود ِ اعلا حضرتم، ایشان را ، (دوستمان را عرض میکنم)، آقای همسر برده و ما را ضعف ماه رمضان با خود برده،..کجا؟؟.. نمیدونم:دی  الله اعلم:دی..

فقط یه نکته ای که عرض شود حضورتان ، چند شبه خواب شاهزاده و اسب سفید و اینا رو میبینیم ! فقط نقش اول داستان اصلن شبیه من نبوده تا حالا :| حالا شایدم خودمم که فتو شاپ شدم خبر ندارم :دی

خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند مث "تورینگ" دیوونه نشیم..بگو خب! _ یادم بنداز قضیه توریینگ رو برات تعریف کنم یه روز _

صلواتم بفرست واسه سلامتی خودمو و خودت:دی 

واسه خاطر خودتون میگم که دهنتون بوی گل محمدی بگیره..بعله:دی )

خب داشتم میگفتم! آدم یهو رشته کلامش پاره میشه! بشین بچه، بشین جان ِ دلم:دی

نه کسی مکه و کربلا رفته..

(از همین جا به آل آف مای فامیل های نور چشمی  و همسایه و دوست و رفیق و آشنا و غریبه که همگی رو چشم ما جا دارن..باید بگم تنکس اِ لات ..خعلی به فکر ما هستن که مسافرت و زیارت های خود را به بعد از ماه مبارک رمضان ترانسفر کردن:دی...و الا ما به دلیل بی  حوصلگی مفرط و همان بی حسی ای که در آن غرق شده ایم! نمیتونستیم شرفیاب بشیم حضورشون:دی .. و شرمنده اخلاق ورزشکاریشون میشدیم:دی

 از آن دسته از  عزیزان ِ دل هم که چراغ خاموش و بدون گودبای پارتی زیارت میرن کمال تشکر رو داریم _ البته بایستی بگم که بی معرفتی و کم سعادتی از خودشونه که حلالیت نمیطلبن:| _

 حالا چون ماه رمضونه و تولد کریم اهل بیته، ما دسته جمعی همشونو حلال کردیم،باشد که اونام ما رو حلال کن!  شمام حلال کن..بگو خب:دی)

نه کسی خونه خریده!

( خب تا اینجا که کسی نخریده..خدا به اجاره نشین ها خانه عطا کند بگو ایشالا:دی   

حسودی هم کار خوبی نیست بگو خب:|)


منم که هنوز عاقل نشدم.... و این داستانها ادامه دار است..

در قسمت های بعدی به موضوعات دیگری میپردازیم که بگیم دقیقا هیچ خبری اطراف ما نیفتاده! همه چی امن و امان است و ما فقط دوست داریم سیگنال های دیجیتال مغزمان را به سمت شما متصاعد کنیم!

مهندس هم خودتی:دی

 فحش ندهید لطفا


*در پایان این قسمت هم باید یه تشکر ویژه داشته باشتم از دکتر روحانی که موجبات طنز آمیز شدن این نوشته رو برای ما فراهم کردن باید بگم روحانی مچکررریم :دی

و علی الخصوص تشکرات بی شائبه از پرزیدنت دکتر محمود احمدی نژاد که بار سفر میبندن و امید است خدا پشت و پناهشون باشه!

 فقط دکتر جان خیلی خوشحال شدیم از آشناییتون..دیگه نبینمتون:|..دلمون هم براتون تنگ....میشه یا نمیشه؟! به خودمون مربوطه:| )


-------------------------

پ.ن1:متن بالا  رو یکبار بدون پرانتزها و یکبار با پرانتزها مطالعه بفرمویید! تنبلی هم ممنوع:دی

پ.ن2:تولد با سعادت حضرت امام حسن(ع) کریم اهل بیت و غریب مدینه و قبرستان بقیع رو به همه دوستان تبریک میگم..

+رفقا التماس دعااااااا خیلیییییییی...


پ.ن3:عنوان مطلب، عنوان شعریست از سید علی صالحی که به طور کامل در "عطر شعر" گذاشته ایم! پلیز بزنید تو سر continue

ادامه نوشته