من خود به چشــــم خویشتن؛دیدم که جـــــــــانم می رود..


به نام او"

قبلا یه جایی نوشته بودم " روزایی که آدم تظاهر به خوشحالی می کنه ؛ غمگین ترین روزای دنیاست....

حالا که به عکس اون شب نگاه می کنم ؛ هیچ وجه تشابهی پیدا نمی کنم؛ بین اون خنده ای که رو لب هامه و اون حلقه ی اشکی تو چشمهام برق می زنه و نزدیک سرازیر شدنه ....


ماجراهای باورنکردنی ما و دانشگاه :D


 به نام او"

در ادامه ی کارناوال دوست نداشتنی امتحانات، با اینکه پنج روزی هست ختم جلسه اعلام شده ولی همچنان شب دراز است و قلندر بیدار... و ما از سِمَت جغد بودن خود نه تنها استعفا ندادیم بلکه به مقامات عالیه رسیدیم.البته در نقش مترجم،تایپیست،مشاور پروژه، معلم سرخونه و کوزت هم نقش پررنگی ایفا کردیم که دیگه گفتن نداره(نمیگم که ریا نشه :دی)


ماجراها و سوتی های بنده در ادامه مطلب :دی 

ادامه نوشته

21 سال گذشت...


نمیدانم بیست و یک که به بیست و دو زنجیر شود، قرار است روزهایم آبستن چه اتفاقاتی باشد... !؟چند درصد از علایقم را بی خیال می شوم! قید کدام دلبستگی هایم را خواهم زد؟ آرزوهایم تا چه اندازه دستچین خواهند شد؟..چند برگ از دفتر خاطراتم را پاره می کنم؟!..کدام یک از ورق های تقویمم را هایلایت خواهم کرد..نمی دانم!

ولی یقین دارم که  من مادر رویاهایم باقی خواهم ماند.کسی حق ندارد رویاها را بی مادر کند..اهل دل کندن از آرزوهای بلند هستم ولی اهل دست کشیدن از رویاهایم نه.. هرگز!

شک ندارم بیست و دوسالگی که اتفاق بیفتد ، باز هم عطر یک شاخه گل مریم را بیشتر از یک بغل گل رز دوست خواهم داشت.به قول حسین پناهی" عطر گل(مریم) خاطره عطر کسی است که نمی دانم کیست! می آید یا رفته است...

+اینجا نزدیک دوساله شدنه و من هیچوقت از خوانندگان اینجا نخواستم منو نقد کنن.نه به خاطر اینکه آدم انتقادپذیری نیستم! نه! ولی فرصتش پیش نیومده بوده و منم اصولا آدم خونسرد و پشت گوش اندازی هستم.

بیایید جان ما و جان شما, تعارفات و تعریفات مرسوم رو بیخیالش بشید. و من رو بی پرده نقد کنید!  تصورتون از شخصیت حقیقی من چیه به عنوان کسی که اینجا نوشته هاش رو می خونید.من اینجا چه شکلی ام ؟احساستون نسبت به من؟من رو تعریف کنید. 

خاموش ها هم بیان ..بگن..اصلن چرا خاموشن؟ چی شد که به این نتیجه رسیدن خاموش باشن؟


ادامه نوشته

خورشید هم به گرمای تابستان دست های گره خورده حسودی می کند!





 بهار می آید به زمستان وقتی غنچه ی لبخند  ِ عزیز ترین میم های دنیا شکوفا می شود!

+آقای میم عزیزترین میم دنیاست !
خانوم میم ،بانوی عزیز ترین میم دنیاست ..
یک عالمه لبخند دارد رسیدن میم های دنیا به هم :)



+همه ی دفتر نقاشی هایم..طرح رسم های کتاب ریاضی ام..حاشیه ی دور روزنامه دیواری هایم... تمرین خط و خوشنویسی هایم...بسم الله اول دفتر خاطرات ها ..اسم فامیل با یه عالمه تقلب.. بدو بدو کتاب های سفارشی خریدن..شب امتحان آدم را مجبور به سینما رفتن کردن..پیتزای خوشمزه ی سه نفره..
همه ی این ها می گوید که آقای میم جای برادر نداشته ی من بوده است :)

+ خدایا جان تو و جان خوشبختی آقا و خانوم میمかわいい のデコメ絵文字

یه پست خوشمزه :)


من همیشه عاشق خریدن خوراکی های معروف هر شهری هستم! هر سفری که بریم دوست دارم حتما غذاهای محلی یا شیرینی های خاص ــشون رو امتحان کنم! هرچند این ذوقش فقط واسه قسمت مسافرته و وقتی بیایم خونه دیگه هوسش از سرم می پره :دی و یه مسلمونی باید پیدا بشه در خوردنش با ما همکاری کنه :دی

اینجا فکر کنم تنوع جفرافیایی مکان دوستان زیاد باشه! لذا  از همه ی مخاطبان ِ جان و  هر کسی که حتا گذری عبوری از اینجا عبور میکنه و دلش می خواد یه آرشیوی از خوشمزه های هر شهری داشته باشیم،خواهشمندیم پیشنهادات مورد علاقه شو برامون بنویسه!حالا اگر از شهرهای خودتون هم نبود ولی شما قبلا تست کردین و دوست داشتین ، بازم قبوله :))

پیشنهاد خودم این عکس پایینه! هروقت اومدید شهر ما،کامتون رو شیرین کنید! با چایی هم خیلی می چسبه :)) البته این سوهان از اون سوهان های دم حرم نیست! مطمئنم پشیمون نمیشید امتحان کنید!



گفته بودمت برف دی ماه روی کاج ها دیدن دارد ؟!





















چند گامي بازگشتم ، برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها تازه بود اما
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد، ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها باز هم گويي
ديده مي شد ‌ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
برف مي باريد، مي باريد، مي باريد
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست
.
.
 *اخوان ثالث
(+)


+ عکس نوشت :یازده دی ماه نود و دو..حوالی پنج بعد از ظهر..دانشگاه خودمون

ادامه نوشته

ساده بگویمت...احساس نمی میرد! چه دی ماه باشد چه اردی بهشت...

به نام او"

مادر رج به رج می بافد..می بافد.. می بافد و بالا می رود..شال گردنم را می گویم! شال گردنم را می بافد.

گلوله ای از نخ می پیچد دور دستانش و میل بافتنی اش را در دستانش هنرمندانه می رقصاند! تمام که می شود..یکجوری با عشق روی گردنم پهنش می کند..گرمم می شود ...نه از گرمای بافتی که دور گردنم می پیچد..حرارت بی مثال دست های مادر است که لابه لای دانه های بافت جامانده اند..یک حرارت آشنا مثل وقتهایی که موهای خیس خرمایی رنگم را که پریشان اند در دستهایش می گیرد..می بافد..می بافد..می بافد و بالا میرود..موهایم را می گویم! موهایم را می بافت که میان زمین و هوا رها پریشان نباشند.


می نشینم یک گوشه..خیالم را پرواز میدهم تا آنجایی که تو هستی... دلتنگی ام  میشود به اندازه ی  عمق اقیانوسی که فاصله انداخته است میان من و تو ...دلم میخواهد میل بافتنی های مادر را بگیرم برایت شال ببافم که اینقدر از سرمای نبودنم یخ نزنی..! که دستان من اگر به اندازه ی دستان مادرم حرارت داشته باشد، مطمئن خواهم بود به وقت سپیده ی صبح که برمیگردی خانه و من مثل همیشه نیستم که چای داغ مهمانت کنم ؛ تو گرمای دست های نداشته ی من را از میان رج به رج شالگردنت لمس خواهی کرد. آنقدر که موهایم به گرمای خوشایند نبض کنار گردنت حسودی کنند... بی گمان می دانم که گرمای جامانده  از دست هاست که آدمها را در این آفتاب کمرنگ و بی رمق دی ماه سرپا نگه میدارد .بی انصاف نباش! حالا که من قصد کرده ام شال ببافم.. تو دستهایت را نمی فرستی موهایم را لااقل در خواب ببافد ؟...


+*یادت نرود گلم

به جای من از صمیم ِ همین زندگی

سرا روی چشم به راه ماندگان ِ مرا ببوس!

دیگر سفارشی نیست..

تنها ؛ جان ِتو و جان پرندگان ِ پربسته‌ئی که دی ماه به ایوان ِ خانه می آیند!

خداحافظ !



*علی جان ِ صالحی


لبخندش را گذاشته باشد در پاکت نامه و پست کند برایم...


به نام او"

میان این دریای مواج و طوفانی که هر روز یک تکنولوژی جدید مثل جزیره ای نو ظهور ،سر از آب بیرون می آورد ...دلم هوای نامه ی کاغذی ات را کرده است! اگر برایت تعریف کنم که خیلی قدیم ها که ما ایمیل و وبلاگ و فیسبوک و مسنجر نداشتیم چقدر با عشق برای هم نامه می نوشتیم..چقدر خط به خط نامه هایمان بوی گل میداد،از بس که گلبرگ های خشک شده لابه لای سطرهایش جا گذاشته بودیم..آنوقت است که هوس می کنی چند خطی برایم بنویسی..من نپرسیده باشم و تو خودت حواست باشد و اول نامه ات نوشته باشی دلت چند تا؟ برایم تنگ شده است! راستش را بخواهی دلم می خواهد نوشته باشی ده تا..همان ده تای دوران کودکی..مثل همان وقت ها که بیشتر از ده را بلد نبودیم .

فراموش کاری اما نه انقدر که یادت رفته باشد چقدر چشم هایم عاشق است لبخندهایت را...

لبخندت را جا گذاشته باشی در خط آخر .. در پاکت نامه را محکم چسبانده باشی و پست کرده باشی برایم... 

پشت پاکت نامه نوشته باشی..این نامه رو لیلا فقط بخونه..فقط میخوام که حالمو بدونه...(+)

...


+تاریخ نوشت:پنج /دی/ هشتاد و دو سالگرد زلزله ی بم،است. آرامش ابدی برای برای رفتگان و بازماندگان این حادثه ی تلخ...

+آهنگ و متن و تاریخ نوشت هیچ ربطی به هم ندارند! این پست فقط یک سه گانه می تواند باشد.


از فانتزی های بنده مثلا...


کاش آدم ها یه روز بفهمند ، ابعاد هر شخصی به خودش ربط دارد! اینکه بنده لاغر شده ام و پای چشم هایم هم یک انگشت چال شده ..این حقیقتی است که خودم میدانم و چرا و چگونه و گزینه ی دیگر ندارد!  لازم نیست هر وقت من بخت برگشته را می بینید جلوی مادر بنده، این حقیقت را یادآوری کنید که باعث شود ما سر هر سه وعده ی صبحانه و نهار و شام ، اوقاتمان تلخ شود!

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم...

چه شده که نقش اول یادگاری هایم را بازی می کنی...




جانم را بگیر...این تسبیح را نه !
از کنار حرم حضرت عشق خریدمش...!
رایحه ی سیب دارد با خودش..یاد خاک باران خورده دارد با خودش..
حرم حضرت ماه را طواف کرده است...
هدیه ی حسین است...
دلم می خواهد با من به خاک بسپارندش..
آدم هدیه اش را که به کسی نمی دهد!هدیه اش را که جا نمی گذارد برود..


+یکبار هم امانت سپردمش به دست مادر ..گفتم جان من و جان این تسبیح...
گرد خانه ی حضرت دوست نائب الزیارة من بوده است!

+خود تسبیح که ارزشی ندارد.. یادگاری بودنش عزیزش می کند! یادگاری ارباب است.