به نام او"
بعضی روزهای هفته را فقط گذاشته اند که آدم دست به هر کاری می زند هی نشود..مثلا غروب پنج شنبه باشد و من که خوب میدانم غروب پنجشنبه های این شهر چقدر شلوغ است و چقدر آدم دارد و چقدر ماشین... و به طبع همه ی اینها یک عالمه ترافیک دارد ولی دقیقا همین روز را انتخاب کرده باشم برای خرید کتاب!
در طول مسیر دلم هوای عطر کرده باشد دقیقا از همان عطری که چند وقت پیش برای "ص" خریدم.ظاهرا یک عطر مردانه است.اما من رایحه اش را دوست داشته ام...تخصصی در زمینه خرید عطر ندارم و این عطر از پیشنهادات "میم" است.پسرخاله ام را میگویم که متخصص انتخاب خوشبو ترین عطرهاست...که وقتی مثلا گیر افتاده ام بین پیشنهادهای مختلف..کافی است اس ام اس بدهم بپرسم و میم زنگ بزند و اسم عطرهای خوب را لیست کند و بگوید "عطر، گرم و سرد داره..تلخ و شیرین داره..چی می خوای؟میگم نمیدونم همونی که خودت فکر میکنی از همه بهتره....
این میشود که پایم را که میگذارم در مغازه ی عطرفروشی ناردن، یک راست همان عطر را انتخاب میکنم.بلاخره هر چه نباشد من سلیقه ی عطری "میم" را همیشه می پسندم.پس جای فکر و بوییدن دوباره ی عطر نیست...
از مغازه که بیرون می آیم..پسرکی کنار خیابان نشسته و وسایل واکس را چیده کنار دستش...کمی آهسته تر قدم برمیدارم..چشمهایش یک آسمان باران دارد..هی بغض میکند سرش را فرو میکند بین پاهایش..هرچه فکر میکنم چه کنم! نمیفهمم. نه کفش پوشیده ام که بدهم واکس بزند..نه دلم میخواهد غرورش را خورد کنم و پولی بگذارم کف دستش..مستاصل ازکنارش رد میشوم..چندبار برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم....از اینکه هیچ کاری از دستم برنیامده از خودم بدم می آید.
راه میوفتم ادامه راه را پیاده میروم تا کتاب فروشی... آنقدر عرق کرده ام که صورتم خیس شده است... کتاب فروش میگه:این کتابو نداریم اگه میتونی برو یه دور بزن یه ربع دیگه برگرد!
خسته تر از آن چیزیم که یه ربع دور خودم بچرخم!صدای اذان مغرب در گوشم می پیچد..حرم بانو همین چند قدمی ام است...و من یادم نمی آید آخرین بار کی آمده ام زیارت... قدم هایم را تند میکنم که نماز را در حرم بخوانم...قد یک زیارت کوتاه ..میدانم که از همین الان مامان پنج دقیقه یکبار صدای زنگ گوشی ام را درمی آورد که "هوا تاریک شد..دیگه ماشین گیرت نمیاد هاااا...."
چهل دقیقه ای گذشته دوباره بدو بدو برمیگردم سمت کتاب فروشی..با همان آقای فروشنده چشم در چشم میشوم.میگه:کتاب نیومده هنوز..خدا بگم این مهدی رو چه کار کنه..اااا.....
یک کارت میدهد دستم میگه"اگه میتونی برو شعبه دوممون از همونجا بگیر...از روی ناچاری کارت را میگیرم و نصف مسیر را برمیگردم!کوچه به قدری تاریک است که هر دوقیقه یکبار پشت سرم را چک میکنم!..میرسم دم در شعبه 2..یک عالمه پله دارد...من چقدر خسته ام.میرسم بالا و فروشنده میشناسدم..اسم کتاب را تا نصفه نگفته.میگذاردش روی میز...حساب میکند...
بین راه تاکسی سوار میشوم به سرعت خودم را به خانه میرسانم.میدانم الان که برسم باید اول کلی مواخذه بشوم که چرا قبل از تاریکی هوا برنگشته ام...! با کلید در خانه را باز میکنم و باقی ماجرا..همانطور که خودم میدانستم..
کتاب را از نایلون در میآورم..چشمم که میوفتد به نام مترجمش..عرق سرد می شیند روی پیشانی ام..کتاب را اشتباه گرفته ام..این آن ترجمه ای نیست که من می خواهم....
کلی کلمات قشنگ نثارم میشود که گیجم..که حواسم کجاست؟ که ...و....
خسته ام که هیچ..بغض گلویم را فشار می دهد...که من چنین آدمی نیستم ..اما به ولله که از بس رفتم و برگشتم و اسم کتاب را گفتم و تکرار کردم فلان ترجمه با فلان ویرایش.با فلان چاپ...از بس نگران تاریک شدن هوا بودم که مامان را نگران میکند..از بس که نگران زود رسیدنم به خانه بودم...از بس به همه اینها فکر کرده بودم...یهو حواسم پرید و بدون نگاه انداختن روی جلد کتاب، آن را برداشتم و آمدم.به این امید اینکه حتما کتاب را درست خریده ام...!
بعد از کلی قهر و بغض...اینبار بابا ماشین را روشن میکند که تا مغازه تعطیل نشده است کتاب را برگردانم..کتاب را برمیگردانم...اما اصلا آن چیزی که من میخواهم را ندارد..پولش را پس میگیرم.زنگ میزنم به همان آقای فروشنده میگم شما که این کتاب رو نداشتید چرا منو این همه راه فرستادید..واقعا که...
در جوابم میگه خانوم ببخشید...شرمنده! همین .
دست از پا دراز تر برمیگردم خانه...یاد هفته ی پیش می افتم که همه چی طبق روال پیش رفته بود و کتابهایم را خریده بودم و در راه برگشت چقدر غر زده بودم که این کتابهای سنگین لعنتی دستم را به شدت خسته کرده بود...
که این مستر برنارد وقتهایی که باید باشد نیست...شب تا صبح بالای تخت من نشسته است فقط من را نگاه می کند..نه با من میاید برویم خرید که اینقدر نگران چیزهای مختلف نباشم..و نه این تابلوی نقاشی زیبا را که از شمال خریده ام و یک ماه است به در اتاقم آویزان است و دستم نمیرسد بکوبمش بالای دیوار را برایم نصب میکند..
+عنوان از آهنگ زمستون مهدی یراحی..آلبوم امپراطور