تو را برای دوست داشتن،دوست دارم...


به نام او "


ما در زندگیمان خیلی بدهکاریم..

ما حتا به بعضی از حروف الفبای فارسی بدهکاریم.. 

مثلا ما به حروف  دال - واو - سین - ت دونقطه - الف - ر - میم  

خیلی بدهکاریم.

بدهکاریم چون من فکر می کنم تنها رسالت این حروف ،خلق یک جمله ی دو کلمه ای ِ ساده بود...ما حتا "خلق ِ آنی" این جمله ی دو کلمه ای ِ ساده را بارها و بارها از این حروف دریغ کردیم...

بدهکاریم چون نفهمیدیم این جمله ی دو کلمه ای ِ ساده را وقتی کپی پیست می کنیم ،در واقع داریم جان ِ حروفش را می گیریم..داریم به احساساتی که  پشت  این حروف خوابیده خیانت می کنیم... 

دوستت دارم را کپی پیست نکنیم... طفلکی دلش ناکوک است این روزها...از دست ما و کیبوردهایمان...

دلم برای دوستت دارم هایی تنگ است که  از روی دست کسی نوشته نشود... 


+ عنوان از شعر شاعر فرانسوی"پل الوار "

+فیلم حوض نقاشی پیشنهاد خوبی است :)



بگذار که دل ، حل کند این مسئله ها را...


مثلا روز جمعه مان را آمده باشیم پیک نیک..من و داداش کوچیکه و داداش بزرگه....خب طبیعی است که بعضی وقتها روزهای تعطیل بابا حوصله ی رانندگی در مسیر تکراری جاده ی قم -تهران را نداشته باشد و ترجیح بدهد همین دور و اطراف روز جمعه اش را شب کند و به دنبالش طبیعتا مامان هم با او هم عقیده شود. ولی من با داداش بزرگه همه ی برنامه هایمان را از شب قبل چیده باشیم که جمعه ، یک پیک نیک خواهر برادری راه بیندازیم..کلی فکرهایمان را یکی کرده باشیم که دل بابا نرم شود و سوییچ ماشین را بگذارد کف دست داداش بزرگه که این اتوبان شلوغ قم-تهران را که این روزها زیادی بوی مرگ دارد را دوساعته و با سرعت مجاز از سر بگذرانیم و کمی بیشتر از بعدتر رسیده باشیم  بام تهران..ایستگاه یک تله کابین توچال :) داداش کوچیکه را هم آورده باشیم. اصلا اینجور جاها بدون او و شوخی های وقت و بی وقتش نمی چسبد... بدون غرغر کردن هایش سر دیر شدن وقت ناهار... بدون ذوق چشمهایش وقتی سلکشن موزیک های او را در ماشین گوش می کنیم..بدون کوله پشتی اش که تا خرخره پر از چیپس و پفک و آلوچه است..

کافی است یک گوشه ی دنج و بکر پیدا کرده باشیم با یک ویوی فوق العاده که نشان بدهد تهران زیر پای ماست..همانجا زیر انداز حصیری پهن کنیم .. سبد مسافرتی مجهزمان  با محتویات داخلش را که دیشب سر صبر  جفت و جور کرده ام را باز کنم..همانطور که جوجه ها را سیخ می کنم..داداش بزرگه دفترچه نُت هایش را بیرون آورده و تند تند دارد شرح ماوقع می نویسد...انصافا قربانش بروم این روحیه اش به خودم رفته است ، اینکه کاغذ و قلمش همیشه همراهش است...اینکه مانده فقط به اندازه دو خط هم باشد ولی باز می نویسد.

حتما این را هم یادداشت میکند که امروز به سلیقه خواهرش پیراهن چارخونه اش را تن کرده و آستین هایش را تا آرنج بالا زده و با آن شلوار جین سرمه ای رنگش ست کرده... و خواهرش چقدر قربان صدقه اش رفته..دلش ضعف رفته..احساس خواهرانه اش بالا زده و یک بوسه کاشته روی پیشانی داداش بزرگه :) 

کنار نُت هایش حتما به تیشرت زرد رنگ داداش کوچیکه هم اشاره خواهد کرد ..همان که از دیشب تا حالا گیر داده ام که الا و بلا همین را بپوشد و بهش قول داده ام سردش نشود:دی

داداش کوچیکه هم دوربین عکاسی من را طبق معمول کِش رفته است و هی چیلیک چلیک عکس می اندازد..از من با آن مانتوی قرمز رنگ کادوی تولدم که خودش برایم خریده با نصف پول عیدی هایش..که خوب تشخیص داده است باید چیزی را کادو بگیرد که  هر وقت رفته ام انگشت اشاره ام را بگذارم روی رنگ قرمزش و بگویم "این"..سریع 360 درجه افکارم را چرخانده ام و گفته ام " نه همون مشکیش رو برمیدارم " 

سفره سه نفره مان باصفاست..مثل همیشه ماست  کنار بشقاب داداش بزرگه اس و سالاد کاهو کنار بشقاب داداش کوچیکه .. نا سلامتی خودم یه پا مادر هم هستم:دی.. می دانم غذا بدون ماست و سالاد از گلویشان پایین نمی رود...

بالا بلندی های اینجا دلمان را می کشاند که بهانه داشته باشیم بالا بلندی بازی کنیم...از نفس بیفتیم و بشینیم منچ سه نفره بازی کنیم و داداش کوچیکه هی دغلی بازی کند و سه چارتا سه چار تا مهره هایش را برساند به خانه و سیبیل آتیشی راه بیندازد برای من و داداش بزرگه که شرط را برده است... ورق و کاغذ بیاید وسط و چند دستی هم اسم فامیل بزنیم..که  داداش بزرگه اشیاء از "ب" بنویسد "بوسه پلاستیکی " و من غش کنم از خنده... 

هوا به قدری رطوبت دارد که داداش کوچیکه عینک بخار گرفته اش را طبق معمول با گوشه ی شال ــم تمیز میکند و داداش بزرگه چشمک می زند که یعنی همین الان آ وقتش است که باران بزند و  داداش کوچیکه کلی به جان من غر بزند که مجبورش کرده ام به جای لباس کلاه دارش، لباس آستین کوتاه تن کند..که چشمک یعنی اینکه خودمان را مهیا کنیم برای رفتن....

داداش بزرگه استارت میزند و ماشین روشن می شود..و بلاخره داداش کوچیکه بخش اعظم ِ غر های  نزده اش را حواله ی من می کند که چون مسیر رفت روی صندلی جلو نشسته ام کنار داداش بزرگه، حالا مسیر برگشت باید صندلی عقب بنشینم که آقا بین راه وقتی خوابش گرفت سرش را بگذارد روی پای من و بخوابد تا دم در خانه.

خسته و کوفته با یک بغل اسباب و وسیله که می رسیم دم خانه..داداش بزرگه کلید را توی در می چرخاند  همینطور دست خالی، ما دو تا مسافر خواب آلود را راهی میکند سمت داخل...خودش وسیله ها را یکی یکی می آورد و همه راهی اتاق هایمان می شویم...



+عنوان از "محمد علی بهمنی"

+ به بهانه ی عکس هدر نوشتم این متن را...

+ اگر ترانه های روزبه بمانی را دوست دارید..آهنگ نقاشی را پیشنهاد میکنم(+)


+ قطعا فردایی که جمعه اس ، هیچ شبیه جمعه ی متن بالا نیست و من از سر شب از درد دستِ راست، روسری مامان را سه دور پیچانده ام دور دستم و گره زده ام و ایضا دچار گلو درد و سرماخوردگی هستم که مهمان ناخوانده است.


جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..


یک روز که باران داشت و لب تشنگی..یک روز که پیاده روی طولانی داشت و ساعت های ممتد روی پا ایستادن..یک روز که تنهایی و داشت و این تنهایی را لازم داشت...یک روز که آغوش داشت..خدا آغوشش را باز کرده بود..بانو دعوت کرده بود...

یک روز ِ خیس...دلم می خواهدت...

روز عرفه\پاییز سال 90

+ اگر یادتان بود و باران گرفت...دعایی به حال بیابان کنید.



ای من فدای آن که دلش با زبان یکی ــست...


به نام او"

بهش میگم: بیا بشین کنارم اسم دوستای مهد کودکت ُ بگو...

میگه: نازنین...محمد..دلارام...

میگم: کدومو بیشتر از همه دوست داری؟

میگه : نازنین.

با خنده میگم : چرا خاله؟

میگه : چون که دختره.


* ای من به فدای صداقتی که توی چشمات موج میزنه....مرد کوچک ِ من :)


* به یه بنده خدایی میگم حوصله ام سر رفته...میگه: مگه اونجا کسی نیست..؟

میگم چرا بچه ها هستن...

میگه خب با بچه هااا بازی کن دیگه...تو که خیلی دوسشون داری

میگم اوهوم یادم رفته بود...خیلی خیلی :)


+ کمی هم موسیقی(+)


+ بسیار بسیار ممنون از آقای هنوز عزیز که منو در ساخت این آیکون های کنار وبلاگ راهنمایی کردند :)



بازم نبودنت حالمو بد کرد...



به نام او"

یک ضرب المثل ایرلندی را می خواندم..نوشته بود " یک خنده ی خوب و یک خواب طولانی دوتا از بهترین راه های درمان ِ هر چیزی است "

بعد هرچه در دایره ی مشاهدات روزانه ام می گردم نمی توانم یک "خنده ی خوب " را معنی کنم...یک خنده ی خوب مثلا یعنی یک خنده ی بلند که صدایش گوش آسمان را کر کند؟...نه شاید یعنی خنده ای که دلت را به درد بیاورد..یا شاید خنده ای که اشکها را از گوشه ی چشم آدم جاری میکند...نه..نه..شاید خنده ی خوب یعنی خنده های...

این خنده ها قطعا معنی اش خنده ی خوب نیستند..اگر بود، ما حال و روزمان اینقدر گُل و بلبل و نبود..چقدر آدم میبینم این روزها که به قول معروف نیششان تا بناگوش باز است.اما در چشمهایشان که خیره بشوی یک دریا غم موج میزند..

ته ته دلم تصاویر ذهنی ام را به دنبال هم قطار می کنم.دنبال واژه میگردم که خنده ی خوب را معنا کنم..یاد سهراب می افتم از نوع سپهری اش...زندگی خنده یک شاپرک است بر گل ناز...

خنده ی خوب شاید همان خنده ای باشد که  وقتی عکس یک پاکت نامه می افتد روی گوشی ات .محتوای پیام اصلن مهم نیست... خنده ای که پس خواندنش روی لبان آدم نقش می بندد گمانم از همان خنده های خوب است...

خنده ی خوب شاید همان وقتی اتفاق بیفتد که یک غروب پاییز.. دو نفر بی دغدغه روی چمن های پارک سرکوچه حصیر پهن کرده اند..عصرانه شان چای و بیسکوییت است...و به جک های بی مزه ی هم میخندند..

غروب پاییز و پارک سرکوچه و چای بیسکوییت و جک های بی مزه به گمانم همان همه ــشان بهانه ای هستند برای یک خنده ی خوب....

اصلا شاید خنده ی خوب همان خنده ای باشد که وقتی کلید در را توی قفل می چرخانی و حتم داری کسی در خانه نیست ، یک نفر که خیلی دوستش داری را ببینی که در آستانه ی در به استقبالت آمده و لبخند میزند...نا خود آگاه یک لبخند گل و گشاد هم  روی صورت تو نقش میبندد و این می شود یک خنده ی خوب...

خنده ی خوب شاید همان خنده ای باشد بر لبان پدر..وقتی دکتر بگوید حال پسرکوچولویش رو به بهبود است و پدر لبخند بزند بعد از جان کندنش برای هزینه های n میلیون تومانی درمان پسر کوچولو..خدا لبخند زده است به زندگیشان..

خنده ی خوب شاید وقت هایی باشد که مادر از شدت کمردرد های همیشگی اش کاسته شده و پا به پای تو خودش را می رساند برای خرید...

خنده ی خوب می تواند همان خنده های بالای ترن هوایی وسط شهربازی باشد وقتی از ترس دست های یک نفر را گرفته باشی و فشار بدهی و او هی به تو و رنگ پریده ات بخندد..تو هم چاره ای نداشته باشی و اشک و لبخندت قاطی شود..

خنده های خوب..خنده های از ته دل.. مثل این لبخندهای مصنوعی عکس ها نیست..مثل این "دونقطه دی" های ما نیست..

این ضرب المثل ایرلندی راست می گوید..اینکه خنده های خوب می تواند حال آدم را خوب کند...

خنده هایمان خنده های خوبی نیستند..به درد نمی خورند...از ته دل نیستند که حالمان را خوب نمی کند...

خواب طولانی هم گویا یکی دیگر از فاکتورهای این ضرب المثل است...

خنده ی خوب و خواب طولانی مان را گم کرده ایم.از یابنده تقاضا میشود به محض پیدا کردنشان آنها را در نزدیک ترین صندوق پستی بیاندازد...


+عکس از اینجا(+)

+ عنوان از آهنگ مسافر پاییزی آلبوم امپراطور

برای نقاش ترین شاعر دنیا :)



*چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی.

- چقدر هم تنها !

*خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی

* عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

* چه فکر نازک غمناکی!

- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است

و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.

* خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

- نه وصل ممکن نیست.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود..

و گرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق 

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که 

                            غرق ابهامند....



+ سهراب از آن انسانهای آیینه ای  است... قطعا دلم میخواست کمی در عصر او زندگی میکردم.

تولدش مبارک....


مثلا طعم بستنی های مورد علاقه ات را از حفظ باشد...



این آهنگ(+)

برو خودت را زندگی کن...


با تشکر از غریبه ای که اینطوری به وب من رسیده..



خوبم رفیق...با غریبه ها که رودربایستی ندارم..غریبه ها که لبخند من براشون مهم نیست...هی غریبه! خوبم! ممنونم که احوالمو پرسیدی....هی غریبه..بعضیا همین یه ذره معرفت تو رو هم ندارن..که احوالی از رفیق ــشون بپرسن..خوبم :)


ابری شدم..نزدیک ِ بارونم..


به نام او"


بعضی روزهای هفته را فقط گذاشته اند که آدم دست به هر کاری می زند هی نشود..مثلا غروب پنج شنبه باشد و من که خوب میدانم غروب پنجشنبه های این شهر چقدر شلوغ است و چقدر آدم دارد و چقدر ماشین... و به طبع همه ی اینها یک عالمه ترافیک دارد ولی دقیقا همین روز را انتخاب کرده باشم برای خرید کتاب!

در طول مسیر دلم هوای عطر کرده باشد دقیقا از همان عطری که چند وقت پیش برای "ص" خریدم.ظاهرا یک عطر مردانه است.اما من رایحه اش را دوست داشته ام...تخصصی در زمینه خرید عطر ندارم و این عطر از  پیشنهادات "میم" است.پسرخاله ام را میگویم که متخصص انتخاب خوشبو ترین عطرهاست...که وقتی مثلا گیر افتاده ام بین پیشنهادهای مختلف..کافی است  اس ام اس بدهم بپرسم و میم زنگ بزند و اسم عطرهای خوب را لیست کند و بگوید "عطر، گرم و سرد داره..تلخ و شیرین داره..چی می خوای؟میگم نمیدونم همونی که خودت فکر میکنی از همه بهتره.... 

این میشود که پایم را که میگذارم در مغازه ی عطرفروشی ناردن، یک راست همان عطر را انتخاب میکنم.بلاخره هر چه نباشد من سلیقه ی عطری "میم" را همیشه می پسندم.پس جای فکر و بوییدن دوباره ی عطر نیست...

از مغازه که بیرون می آیم..پسرکی کنار خیابان نشسته و وسایل واکس را چیده کنار دستش...کمی آهسته تر قدم برمیدارم..چشمهایش یک آسمان باران دارد..هی بغض میکند سرش را فرو میکند بین پاهایش..هرچه فکر میکنم چه کنم! نمیفهمم. نه کفش پوشیده ام که بدهم واکس بزند..نه دلم میخواهد غرورش را خورد کنم و پولی بگذارم کف دستش..مستاصل ازکنارش رد میشوم..چندبار برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم....از اینکه هیچ کاری از دستم برنیامده از خودم بدم می آید.

راه میوفتم ادامه راه را پیاده میروم تا کتاب فروشی... آنقدر عرق کرده ام که صورتم خیس شده است... کتاب فروش میگه:این کتابو نداریم اگه میتونی برو یه دور بزن یه ربع دیگه برگرد!

خسته تر از آن چیزیم که یه ربع دور خودم بچرخم!صدای اذان مغرب در گوشم می پیچد..حرم بانو همین چند قدمی ام است...و من یادم نمی آید آخرین بار کی آمده ام زیارت... قدم هایم را تند میکنم که نماز را در حرم بخوانم...قد یک زیارت کوتاه ..میدانم که از همین الان مامان پنج دقیقه یکبار صدای زنگ گوشی ام را درمی آورد که "هوا تاریک شد..دیگه ماشین گیرت نمیاد هاااا...."

چهل دقیقه ای گذشته دوباره بدو بدو برمیگردم سمت کتاب فروشی..با همان آقای فروشنده چشم در چشم میشوم.میگه:کتاب نیومده هنوز..خدا بگم این مهدی رو چه کار کنه..اااا.....

یک کارت میدهد دستم میگه"اگه میتونی برو شعبه دوممون از همونجا بگیر...از روی ناچاری کارت را میگیرم و نصف مسیر را برمیگردم!کوچه به قدری تاریک است که هر دوقیقه یکبار پشت سرم را چک میکنم!..میرسم دم در شعبه 2..یک عالمه پله دارد...من چقدر خسته ام.میرسم بالا و فروشنده میشناسدم..اسم کتاب را تا نصفه نگفته.میگذاردش روی میز...حساب میکند...

بین راه تاکسی سوار میشوم به سرعت خودم را به خانه میرسانم.میدانم الان که برسم باید اول کلی مواخذه بشوم که چرا قبل از تاریکی هوا برنگشته ام...! با کلید در خانه را باز میکنم و باقی ماجرا..همانطور که خودم میدانستم.. 

کتاب را از نایلون در میآورم..چشمم که میوفتد به نام مترجمش..عرق سرد می شیند روی پیشانی ام..کتاب را اشتباه گرفته ام..این آن ترجمه ای نیست که من می خواهم....

کلی کلمات قشنگ نثارم میشود که گیجم..که حواسم کجاست؟ که ...و....

خسته ام که هیچ..بغض گلویم را فشار می دهد...که من چنین آدمی نیستم ..اما به ولله که از بس رفتم و برگشتم و اسم کتاب را گفتم و تکرار کردم فلان ترجمه با فلان ویرایش.با فلان چاپ...از بس نگران تاریک شدن هوا بودم که مامان را نگران میکند..از بس که نگران زود رسیدنم به خانه بودم...از بس به همه اینها فکر کرده بودم...یهو حواسم پرید و بدون نگاه انداختن روی جلد کتاب، آن را برداشتم و آمدم.به این امید اینکه حتما کتاب را درست خریده ام...!

بعد از کلی قهر و بغض...اینبار بابا ماشین را روشن میکند که تا مغازه تعطیل نشده است کتاب را برگردانم..کتاب را برمیگردانم...اما اصلا آن چیزی که من میخواهم را ندارد..پولش را پس میگیرم.زنگ میزنم به همان آقای فروشنده میگم شما که این کتاب رو نداشتید چرا منو این همه راه فرستادید..واقعا که...

در جوابم میگه خانوم ببخشید...شرمنده! همین .

دست از پا دراز تر برمیگردم خانه...یاد هفته ی پیش می افتم که همه چی طبق روال پیش رفته بود و کتابهایم را خریده بودم و در راه برگشت چقدر غر زده بودم که این کتابهای سنگین لعنتی دستم را به شدت خسته کرده بود...

که این مستر برنارد وقتهایی که باید باشد نیست...شب تا صبح بالای تخت من نشسته است فقط من را نگاه می کند..نه با من میاید برویم خرید که اینقدر نگران چیزهای مختلف نباشم..و نه این تابلوی نقاشی زیبا را که از شمال خریده ام و یک ماه است به در اتاقم آویزان است و دستم نمیرسد بکوبمش بالای دیوار را برایم نصب میکند..


+عنوان از آهنگ زمستون مهدی یراحی..آلبوم امپراطور



مثلا اگر یک روز استاد بشوم...(1)


به نام او"

مثلا اگر یک روز من از زیر بار این درس های دوره ی کارشناسی جان سالم به در ببرم و دوباره سرم را فرو کنم در درس و فکر و خیال جدید به سرم بزند... شاید مثلا یک استاد بشوم که دوست دارم شاگردانم مرا "خانوم معلم" صدا کنند... مثلا من استاد شده باشم و اولین روز تدریسم باشد در یک دانشگاه خیلی خیلی معمولی...قشنگترین و آراسته ترین لباسم را پوشیده باشم..طبق معمول کفش پاشنه تق تقی هم نداشته باشم که بپوشم.همان کتانی های دوست داشتنی خودم را به پا کنم.بعد کلی اعتماد به نفسم را تقویت کرده باشم که مثلا از زیر خط فقر به یک حد قابل قبولی رسیده باشد که وقتی یک نفر صدا زد "خانوم اجازه"، من گونه هایم گل نیفتد و لپ گُلی نشوم...مثلا در کلاس را باز کنم در حالی که لبخند کشدار به لب دارم بگویم" سلام بچه ها" ....و تندی ماژیکم را ازکیفم درنیاورم  که پای تخته سیلابس درسی و شیوه ی ارزشیابی بنویسم... به جایش شاید لیست حضور غیاب را بگیرم دستم و بگویم" اول شما خودتان را معرفی میکنید یا من"..بعد یکی یکی همانطور که نشسته اند سر جایشان، راحت و آسوده فقط یک اسم و فامیل به من بگویند...لازم نیست که حتما تاریخچه ورودشان به دانشگاه و رتبه قبولی و نمره ی فلان درسی که ترم پیش گذرانده اند ، من از زیر زبانشان بکشم بیرون...فقط اسم هایشان را که می گویند من همه ی حواسم به این باشد که نام کوچکشان هم به خاطر بسپارم...اصلن چقدر دوست نداشتنی اند اساتیدی که تا آخر ترم، اسم دانشجوهایشان را یاد نمی گیرند...

همه ی سی چهل نفری که خودشان را معرفی کردند حالا نوبت به من برسد من پای تخته اسم کوچک و فامیلم را بنویسم..البته قبل تر از اینکه اسمم را بنویسم روی وایت برد، حتما زودترش یک بیت شعر نوشته ام پای تخته..شاید از علی صالحی..شاید از قیصر ..شاید هم از سهراب! حتا حافظ و مولانا و سعدی....

بعدتَرَش که خودم را معرفی کرده ام و گفته ام چند کلاس سواد دارم ؛ یادآوری میکنم که رشته ی تحصیلی ام هیچ ربطی به ادبیات ندارد و کلاس را اشتباهی نیامده ام  ولی اینکه شروع هر کلاس و پایان برگه های امتحان به جای موفق باشید؛ یک بیت شعر مینویسم...همه و همه به دلیل علاقه ام است و بس...!

کلاس من حتما قانون هایی دارد که خودم وضع کرده ام و نه واحد آموزش دانشکده..مثلا روز اول  خواهش کرده باشم که دخترخانوم های کلاس کفش پاشنه بلند نپوشند و آقا پسرهای کلاس با دمپایی و شلوار ورزشی در کلاس حاضر نشوند..

کلاس ما از آن کلاس هایی می شود که شاگردانش عمرا یک جلسه اش را غیبت کنند..نه به خاطر اینکه روز اول ترسانده باشمشان که هر غیبت مساویست با کسر چند صدم نمره و اگر تعدادش تصاعدی بشود  راهنمایی اش خواهم کرد به سمت حذف تکدرس..نه به هیچ کدام از این دلایل...این حضور ممتدشان حتما فقط یک دلیل دارد..آن هم این است که خانوم معلمشان را دوست دارند..میدانند اگر یک جلسه مریض باشند و سر کلاس حاضر نباشند..خانوم معلم حتما از دوست صمیمی ــشان جویای احوالشان می شود...میدانند خانوم معلم حتما روز اول شماره ی موبایلش را روی تخته نوشته است و شاگردانش اسم او را در لیست کانتکت های گوشی ــشان سیو کرده اند و هر وقت از شبانه روز که پیامی برایش ارسال کرده اند حتما جواب داده است..چون میدانند خانوم معلم حتما یک میل مخصوص این کلاس و شاگردانش ساخته است و قول داده است در عرض چهل و هشت ساعت حتما همه ی ایمیل هایش را چک خواهد کرد و هیچ ایمیلی بی پاسخ نخواهد ماند..حتا شاید چون خانوم معلم روز تولدش شیرینی خامه ای گرفته باشد و تولدش را با شاگردانش جشن گرفته باشد! یا مثلا یک روز سرد زمستانی که برف آمده است، بستنی شکلاتی مهمانشان کرده باشد...حتا تر شاید چون سارا را به اسم کوچکش صدا میزند سر کلاس... و به حمید میگوید"آقای مهندس" که ذوق کند و بیاید پای تخته و فرت و فرت تمرین ها را حل کند..

از همه ی اینها که گذشتیم... خیالشان را راحت کنم که من بدخط ترین دست خط ها را هم تصحیح خواهم کرد حتی اگر به خرچنگ قورباغه ترین حالت ممکن نوشته شده باشد اما نمره ی اضافه به کسی نخواهم داد .در عوضn+1 راه خواهم داشت که  هم نمره ی تشویقی بگیرند. هم انگیزه داشته باشند برای کارهای گروهی..هم کار مفیدی انجام داده باشند کنار درسشان..که مثلا چند سال بعد که مشغول به کار شدند بگویند خدایا نور بباران بر قبر خانوم معلم که حالا فلان کار را بلد هستیم....

بله ما یه همچین خانوم معلمی خواهیم شد مثلا اگر یک روز استاد بشویم.

...شاید ادامه دارد.


+بنده رو می بخشید دیگه..اصن خونه نیستم که بیام مرتب کامنت تایید کنم یا کامنت بزارم.بعضی روزای هفته هشت صبح میرم..نُه، نُه و نیم شب میام خونه:دی...اما مرتب میخونمتون بیشتر با موبایل:دی




در پاراگراف آبی نوشتم...

امروز چندمین روز از ماه دوم پاییز است؟...




با طعم سیاوش قمیشی(+)

من چگونه بی تو نگیرد دلم...


از دست دادن دوستان ؛ غربت است.

*حکمت 65 نهج البلاغه
+ می شود برای "الف" عزیز من دعا کنید...

+غروب جمعه ها بوی عطر یاس کم دارد...اللهم عجل لولیک الفرج...

ادامه نوشته

پرده را برداریم..بگذاریم که احساس هوایی بخورد.


به نام اونی که آخرشه"

انصافا دانشگاه ما هر چیزی نداشته باشد...یک جاده ای به مسافت یک کیلومتر دارد از دم در ورودی دانشگاه تا دم در واحدمان که همه ی  دلخوشی هایمان در این مسیر خلاصه میشود.......

چه روزهایی که با رفقا قدم به قدم این جاده را متر کرده ایم و حرف زده ایم و خندیده ایم...گاهی هم هوای دلمان ابری بوده و بغض کرده ایم.. بند کفشهایمان در میانه راه صد بار زیر پایمان گیر کرده است و تا آستانه ی افتادن هم رفته ایم..

چه روزهایی که قدم به قدمش زیر باران خیس شده ایم و برایمان خاطره شده..یا حتا روزهایی که سردمان شده و لرزیده ایم و نوک بینی مان قرمز شده و ... حتا تر، وقتهایی که دست سمانه را گرفته ام و دویده ایم، وقتی هوا تاریک بوده و فقط ما دو نفر بوده ایم در آن جاده ی خلوت.. 

حقیقتش این است که روزهایی که باید تنهایی مسیر را پیاده گز کنم.دلم برای خودم میسوزد... برای خودم که روزهایی که تنها می شود..احساس میکند هر چه میرود ،جاده تمام نمی شود...حالا هی بیایی در گوشم بخوانی "تو که عاشق این جاده ای و دوستش داری و این حرف ها..." ولی هرچقدر هم که بگویی به تو خواهم گفت..تنهایی این مسیر را طی کردن، نفس ــم را به شماره می اندازد...

 پاییز محشری دارد این مسیر...زمستانهایش هم اگر کاج ها برفی باشند ..شبیه جاده ی رویاها میشود...

این روزها که بوی ماه مهر آمده و باز مهمان دانشگاهم... ساعت اتمام کلاس هایم خبر از آن دارد که غروب پاییز نصف روزهای هفته، مسافر این جاده ام.. 

شاید شروع دانشگاه هیچوقت برایم به شیرینی شروع مدرسه ها نباشد..اما میشود به  بستنی شیری شکلاتی التماس کرد که این روزها را شیرین کند...





+وقتی این روزا اون چیزی نیست که انتظارشو داری..باید به گاز زدن بستنی و قدم زدن های دونفره مان دل خوش کرد.. البته اگر بوفه بستنی هاشُ درست همون موقع تموم نکنه و ساعت کلاس ها قدم زدن دونفره مان را به پیاده روی یکنفره تبدیل نکنه!



مستر برنارد ِ من میگه:

پرچم سفید به نشانه ی تسلیم بالا می آید وقتی همه میدانند تنها پیروز میدان، آغوش توست....



*عنوان پست از سهراب سپهری

+چون نمیرسم کامنتا رو زود تایید کنم.تایید میذارم.:)