انگار که ماشین زمان به دست بشر اختراع شده باشد، یکهو بدون هیچ اطلاع قبلی ، بدون اینکه چمدان ببندم، بدون اینکه دست بچه هایم را بگیریم با خودمان ببرم ،به زور سوار ِ ماشین زمانم کرده اند و بعد از یک ماه و اندی پرتم کرده اند توی اسفند ماه نود و دو...با همان قالب اسفند ماه نود و دو..با همان توت فرنگی های هدر..با همان اسم قبلی .."قابی به وسعت ضربان ِ زمان"!

شبیه کسی هستم که بعد از یک مسافرت طولانی اجباری، به خانه اش برگشته است و همین که کلید انداخته ام به در، دیده ام یک نفر آمده قاب عکس ها را شکسته و عکس ها را پاره کرده است.بچه های قد و نیم قدمم را هم با خودش برده است....طفلک آرشیو و کامنت هایی که با تک تک شان زندگی کردم...بیچاره پست های موقت شده ای که هیچ ردپایی ازشان باقی نمانده است...

رفته ام از این خانه اما دزد خاطرات را مگر می شود بخشید؟ رفته ام از این خانه اما دلم برایش تنگ می‎شود...رفته ام اما اینجا قد کشیده بودم ...رفته ام اما بهترین دوست های دنیا را همین جا پیدا کرده بودم که حالا خیلی هایشان را گم کرده ام...رفته ام اما آآآآآخ که چقدر دل کندن از این خانه برایم سخت است....

رفته ام از این خانه اما هنوز می نویسم...کجا؟ همین جا که بلاگفا اجازه نمی دهد لینکش را بگذارم!

اینجا

 writer-bashi . blog . ir