کافی است انار دلت ترک بخورد!

به نام خدای ماه ترین ماه"


عنوان رو به این خاطر انتخاب کردم که آب انار خیلی دوست دارم! شعر صد دانه یاقوت کتاب سالهای دبستان رو هم خیلی دوست داشتم! اشتباه نکنم,  سروده ی مصطفی رحماندوست بود!این شعر عرفان نظرآهاری رو هم با این عنوان خیلی دوست دارم!"کافیست انار دلت ترک بخورد....

حرف از دوست داشتنی هاست!..دل آدمیزاد هم اناری رنگ است و به گمانم دوست داشتنی! فکر کنم شباهت دل و انار زیاد است..دل هم انگار انار ِدرون ِ ماست!..باید زیادی مواظب هردو باشی! که مبادا از دستت بیفتد و پخش و پلا شود...امان از وقتی که برود قِل بخورد ودور شود از دست صاحبش!و آدم هعی حسرت بخورد که بهشتی را که از بچگی در گوشش گفته اند و آن در پی بلعیدن یکی از آن دانه ها بوده است را از دست داده ...

درِ گوش ما که میگفتند! مواظب دانه های انار باشید,انار میوه ی بهشتی است.

من میگویم دل هم از آن میوه های بهشتی است!

باید مواظب بود از دستت نیفتد! اگر افتاد خرده هایش را با دقت باید به هم بچسبانی!طوری که کسی نفهمد دلت را بند زده ای! و اگر جریان ِ آب و باد بر خلاف ِ مسیر تو ,دلت را با خودش برد!آنوقت آنقدر بدوی..آنقدر بدوی تا دلت را پس بگیری ...برسانیش به دست صاحب اصلی اش!

این دل ,همین تپنده ی اناری رنگ ِ بازیگوش که گاهی به خطا می رود..گاهی به خطا میبرندش..چه خوب است دستِ آخر برگردد به اصل ِ خویش...

هر کس این اصل را خودش باید معنا کند...

+ خدا گفت:

راز رسیدن فقط همین بود...

کافیست انار دلت ترک بخورد!.......

-------------

پ.ن1:افتخار پیدا کردیم در جمع یکسری دوستان خوش ذوق و باسلیقه در زیر سقف پاراگراف آبی کمی بنویسیم!تولد وبلاگ پاراگراف آبی بهانه ی خوبی است که داستانهای کوتاه روزانه را با طعم دوستان آبی ِمن بخونید! شروع جدید و نوئی خواهد بود!

به امید خدا..من یکشنبه ها ظهر در وبلاگ گروهی  پاراگراف آبی خواهم نوشت!

پ.ن2: لوگو پاراگراف آبی رو گذاشتم تو وبلاگ و لینک متنی نوشته هام رو هم به تدریج میگذارم ..و من الله التوفیق

* اولین داستان من در پاراگراف آبی>صبح ِقندعسلی

پ.ن3: این آقای علیرضا شیرازی هم آخر سر با این بلاگفاش ما رو دق میده! باز دوباره کد کامنت برای بعضی وبلاگا خراب شده! به گمانم وب منم همینطور شده!


یک گفتگوی ساده ی دیگر!

به نام خدای ماه ترین ماه"


آدم خوبه در هر جایگاهی که هست همیشه یه چیز خوب تو یاد دیگران از خودش به جا بزاره! حتی یه چیز کوچیک!

معلمی که به بچه ها درس میده! هرزگاهی هم بد نیس کمی هم درس زندگی به دانش آموزاش بده!

دوستی که همیشه پا به پات میاد,بد هم نیست گاهی یه نصیحت که نه! ولی یه نکته هایی رو دوستانه بهت گوشزد کنه!

پدر و مادری که بچه رو تربیت میکنن خوبه که گاهی رفاقتانه بچه هاشون رو نقد کنن!


+حرف های زیاد و بزرگ و شعاری هیچوقت تو خاطر آدما ماندگار نیست!

 ولی بعضی حرف های کوچیک ظریف همیشه کنج ذهن آدما میمونه!

. . .

+معلم زبان فارسی ِ دوم دبیرستان ِ من , یکبار بین همه ی اون درسا و نمیدونم تعداد واج شمردن و نکات انشا نویسی و این حرفا یه حدیثی گفت,که من فقط اونو یادم مونده! تاکید میکنم که فقط همین حرف ازش تو ذهنم به جا مونده! همین حدیثی که این پایین نوشتمش:

رسول خدا (ص) فرمود : وقتي به معراج رفتم ديدم ملكي را كه هزار هزار دست دارد و هردستي هزار هزار انگشت دارد وهر انگشتي هزار هزار بند دارد.

آن ملك گفت : من حساب دانه هاي قطرات باران را مي دانم كه چند تا در صحرا وچند دانه در دريا مي بارد ، وعرض كرد: تعداد قطرات باران را از ابتداي خلقت تا حال را مي دانم آن وقت عرض كرد حسابي هست كه من از محاسبه آن عاجزم .

پیامبر فرمود:  آن چيست؟

عرض كرد : هر گاه جماعتي از امت با هم باشند وبا هم بر تو صلوات بفرستند ، من از محاسبه صلوات عاجزم.


+شب جمعه ماه رمضون, این حدیث رو از ما به یادگار داشته باشید!


--------


پ.ن1:از حمیده ی عزیزم ممنونم که این همه وقت صرف کرد برای حدود 20 و اندی پست های قبل من !و برای تک تکش کامنت گذاشت! باید میگفتم که جای کامنتهاش خالی بود حسابی!


پ.ن2: از ادمین عزیز هم باید تشکر کنم که با اینکه میدونم گرفتاره ولی هنوز ما و اینجا رو فراموش نمیکنه! و اینکه جای کامنت های شما رو هم هیچکس نمیتونه پر کنه! میدونم که هر روز اینجا رو چک میکنی!


پ.ن3:در اخر بگم که چقدر خوبه که من شما دوستای خوب رو دارم,به خصوص دوستایی که جدیدا به جمع ما اضافه شدن! تشکر صمیمانه از مهمان نوازی های شما:*

وقتی نیستین جای خودتون و کامنت هاتون پیش من خالی میمونه و با هیچ کس دیگه ای پر نمیشه! هرکس جای خودش رو داره



i am not responsible for that

به نام خدای ماه ترین ماه"


چند تا سوال هست که جواب دادنش از عهده ی من خارجه!!!

خو آخه من چی بگم:|


سوال 1)

- چرا همیشه دستات سرده؟

سوال 2)

- چرا ما هروقت اس ام اس میزنیم تو بیداری؟!

سوال 3)

چرا اینقد کامنتای طولانی میزاری؟چرا جواب کامنت ها طولانی تر از خودشه؟چرا اینقد پست هات طولانیه:دی(اینو سر جمع یه سوال حساب کنید:دی!)

سوال 4)

تو چرا اینقد لاغر شدی؟هاان؟

سوال 5)

تو چرا اینقد درس میخونی؟

(بابا ول نمیکنن! درس خوندن واسه قدیما بود! سوالی که من در جوابش اگر قسم هم بخورم الان مث قبل نیستم,با یک جواب همیشه روبه رو میشم..." آره جون خودت " :| )

سوال 6)

 تو شبا نمیخوابی! چه کار میکنی؟

سوال 7)

تو چرا یدونه موندی؟دوست داشتی خواهر , برادر داشتی؟ :|

سوال 8)

تو چرا اینقد بی احساسی؟:|

(حالا هی بیا قسم و آیه که بابا ساکت و آروم بودن با بی احساس بودن فرق داره!:|. من همه احساساتم تو حرفام که قلمبه نمیشه :دی)

سوال 9)

تو کی عروس میشی؟:دی

سوال 10)

دیگه کلاس زبان نمیری؟ تافل گرفتی؟؟؟

.

.

و قس علی هذا...ادامه دارد..

حالا جدی جا داره من از خودم بپرسم: " تو چرا هیچ وقت عصبانی نمیشی؟!!!! :دی " 

به من حق میدین این سوالو از خودم بپرسم؟! 

---------------

+"عطر شعر " ادامه مطلبه , پلیز بزنید تو سر continue

+ من شاکر همه ی داشته و نداشته هام هستم!چاکر خدا هم هستیم

ادامه نوشته

هرچی آرزوی خوبه مال تو!



+راهتون بی خطر! شادی هایتان پایدار! خدا به همراه شما زوج خوشبخت....

+حکیمه جانم خوشبخت بشی خانوم:)بغل


nothing 2 say

به نام خدای ماه ترین ماه"


امروز تو اتاق بودم! صدای تی وی هم بلند بود,طبق معمول همیشه البته:دی

بعد انگاری یه فیلمی نشون میداد! صدای بچهه داشت میومد!

به مامانش میگفت :شما و بابا که پیر بشید من میزارمتون خونه سالمندان!!!! :|

+حالا این وسط من تقویم وا کردم دیدم همچین یاد خاطراتی افتادم که بی مناسبت با امروز هم نیست که روز تامین اجتماعی و بهزیستیه!

دبیرستان که بودم,قرار شد یه روز ما رو  به عنوان کلاس نمونه ببرن آسایشگاه سالمندان..بعدشم سپردن اگه کسی دوس داره چیزی کمک کنه, حواسش باشه..

فک میکنی مثلا چی به درد این پیرمرد پیرزنای اونجا میخوره؟؟؟منم اونروز به ذهنم نرسید.

صبح بلاخره راهی شدیم!

منم که قبلا نرفته بودم ..وارد که شدیم دیدم اصلا و ابدا دلم طاقت نمیاره باهاشون حرف بزنم!دل نازکی هم چیز زیاد خوبی نیست!...

نمیدونی چه ذوقی کرده بودن! اکثرشون نشسته بودن منتظر بودن حتی مونده یکی یه شاخه گل بهشون هدیه بده!

بعضیاشون هم خیره و ساکت!فقط حلقه ی اشک رو میشد تو چشماشون دید!میشد حس کرد گرد فراموشی داغونشون کرده!

یادمه یدونه از این مادربزرگ هایی که اتفاقا خیلی هم سرحال و شیطون به نظر میرسید,منو صدا زد به من گفت:مادر برای منم چارقد آوردی!!!!؟؟

آرزوهاشون خیلی کوچیک بود! مث اینکه آدم پیر میشه,بچه گونه میشه آرزوهاش دوباره!

یکی آرزوی دیدن نوه های هرگز ندیده ش رو داشت

یکی آرزوی برگشت به خونه ی قدیمی

یکی آرزوی غذا پختن واسه بچه هایی که خیلی وقته ندیده شون!

حتی یکی آرزوی چارقد...

یکی هم دلش میخواست براش دست بزنن, یکم برقصه!!!!

دلم میخواست توانایی داشتم ,به آرزوهاشون میرسوندمشون! حیف که به جز آرزوی آخری,کار دیگه ای از دستمون برنیومد:(

 پرستار میگفت:اینا همشون تو رویا اند ....کسی به دیدنشون نمیاد!!!!!

------------------------------

+بعد از اون روز بازم رفتم , منتها یه آسایشگاه دیگه,  اونجا به من خیلی بیشتر سخت گذشت!چون اکثرا جوون بودن و یه کم اختلال جسمی یا روحی داشتن!

+سخت بود برای من دیدن دختری که همسن من بود...پرستارش میگفت:مدرسه تیزهوشان درس میخونده!اما به خاطر وسواس فکری آوردنش اینجا! از قیافه و ظاهرش مشخص بود متعلق به خانواده طبقه ی پایینی نیست!

عینکش رو متفکرانه زده بود!یه شیشه آب معدنی هم دستش...آرزوی برگشت به خونه نداشت!!! میگفت اینجا راحت ترم!!!

+سخت بود دیدن ِ نرگس...نرگسی که من میشناختمش! نرگسی که تموم آرزوهاش دیدن مادر پیرش بود!

فقر..علتی بود که اگر تو این خونواده نبود..نگهداری نرگس کنار خانواده اش ,دور از باور نبود!دیدن مادرش آرزو نمی شد!...فرارش از اونجا راه چاره نمی شد:|

چشم های مشکیش رو یادم نمیره...اسم منو خوب یادش بود!!!!

+سخت بود! دیدن مادر جوونی که هیچ احساس و واکنشی  نسبت به بچه کوچولوش نشون نمیداد!

اما

+یه چیز خوبی که حس قشنگی داشت! دیدن فرشته ای که همه ی ساکنین اون برزخ(به تعبیر من)می پرستیدنش!

یه پرستار جوون که وقتی از در وارد شد..روی پیر و جونشونو بوسید! با حوصله , خیلی محکم بغلشون میکرد!

نمی ترسید از ظاهر شاید نامرتبشون! از جیغ و دادهای یهویی شون!

.

.

بعضی ها خیلی فرشته اند! نه؟؟؟

----------

پ.ن:اصلن قصد مکدر کردن خاطر دوستان رو نداشتم! فقط خواستم از دو منظر ببینیم این قضیه رو!

بچه های بی معرفت! پدر مادر های بی معرفت! شاید فقر..شاید جامعه امروز ما...شاید همه ی ما مقصریم!

پ.ن: من دوس دارم دست همه ی پرستارای زحمت کش بااخلاق رو ببوسم!



همه ی ما رفتگریم!

به نام خدای ماه ترین ماه"


*بخشی از متن کتاب "بی بال پریدن" از قیصر امین پور


" همه ی مردم رفتگرند.

چون بلاخره هرکسی از فقیر گرفته تا ثروتمند,در زندگی چیزی را تمیز میکند.

مثلا همه ی مردم هرروز دست و صورت و بدنشان را تمیز میکنند!

پزشک و پرستاری, که غده ای را از بدن بیمار بیرون می آورند!

آموزگاری که آلودگی جهل را از ذهن بچه ها می روبد!

و....

پس چه فرق میکند؟همه ی ما آلودگی ها را پاک میکنیم!

همه ی ما رفتگریم!

اما نمیدانم چرا,بعضی از رفتگرهای دیگر خودشان را بالاتر و برتر از من میدانند!؟

 آیا آنها از من رفتگرترند؟ !!!!!!"

پایان!

----------------

+بچه ها رو دیدین؟ همش دوس دارن به هم فخر بفروشن که ما تو خونمون فلان چیزو داریم که شما ندارین! که من فلان عروسک سخنگو و فلان ماشین پرنده و ...و...و... رو دارم ولی تو نداری!

ما آدم بزرگا هم گاهی چقدر این خصلت های بچگیمون پررنگ میشه! 

+فخر میفروشیم که روزه میگیریم! و سفره ی افطارمون رنگارنگه!

+فخر میفروشیم که نماز میخونیم!

+فخر میفروشیم که خدا با ماست! چون پول داریم, زیارت میریم ,خوشبختیم,سلامتی داریم...!

جای خدا عجیب خالیه بین این فخرفروشی ها...!


-حکمت 123 نهج البلاغه:

خوشا به حال آنکس که خود را کوچک می شمارد,و کسب و کار او پاکیزه است.و جانش پاک و اخلاقش نیکوست,که مازاد بر مصرف زندگی را در راه خدا بخشش میکند.

و زبان را از زیاده گویی باز میدارد و آزار او به مردم نمی رسد!و سنت پیامبر بر او کفایت کرده و بدعتی در دین خدا نمی گذارد!


پ.ن:مخاطب این پست ها قطعا اول و آخر خودم هستم! در واقع در  اندازه ای نیستم که بخوام تیریپ نصیحت و اینا بردارم! و اگر نکته ای مینویسم جهت یادآوری به خودمه!

به خاطر اینکه اعتقاد دارم به این آیه:

یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ!


جانم؟؟!!  اینم شد پست؟!!

به نام خدا"

سلام علیکممم!!!نماز روزه ها قبووول!

دلتون شاده؟ روحتون خوف و خوش و سلامته؟

خب عرض کنیم که لطفن زود,تند,سریع به ما عرض کنید! این قالبه حجمش چطوره؟

دیر بالا میاد!؟ خوب بالا میاد!؟

+دوستان شاکی بودن از قالب قبلیه مثکه!سنگین بوده؟!!هااان!!!؟


عشق و عاشقی چه خبر؟؟

به نام خدای ماه ترین ماه "


آدمه دیگه! گاهی هم دلش میخواد! عاشقانه بنویسه! رمان عاشقانه بخونه! فیلم عاشقانه تماشا کنه!

هرچند این گاهی ها برای بعضیا خیلی زیاده برای بعضیا خیلی کم! برای بعضیا هم گاهی!!!!


این ماه عسل هم دم افطار گاهی آدمو وادار میکنه,فکر کنه!

بعد آدمهای دور و اطرافش رو بهتر ببینه!


+منم دلم میخواد باور کنم که فقط یه نگار میتونه,دلیل 40 سال و اندی غار نشینی این عزیز خان بشه!و کاری با درست و غلط بودنش ندارم!

+باور میکنم که وقتی چیزهایی باشه که تو ببینی و بقیه نتونن ببینن..اونوقت ممکنه تو احساس خوشبخت ترین آدم دنیا رو بکنی! و بقیه فک کنن که تو اصلن شانس نداری تو زندگیت!

+اصلن شاید همون پدربزرگی که با خنده,کلمه "عشق" رو "عخش" تلفظ میکنه! بیشتر از من و همدوره های من  که ادعا میکنیم عشق و عاشقیو خوب بلدیم ! با خانوم خانه اش عاشقی کرده باشد!

دقت کردین چقدر این پیرمرد پیرزنای قدیمی جونشون واسه هم میره:دی..

+منم دلم میخواد باور کنم! در نسل ما هم هنوز "قیدار" هایی از جنس قیدار ِ رضا امیرخانی! وجود دارند! که برای شهلا"یشان جان بدهند..البته از حق نگذریم که قیدار زیادی خوب بود..زیادی مرد بود..خیلی پهلوان بود!

.

.

  میبینی چه دلنشین تر است..

عاشقانه هایی که دل انسان ِ زمینی رو به عشق حقیقی آسمانی پیوند بزند!

اصلن بین هیاهوی این زمینی ها یکی هست که صبح تا شب..شب تا صبح..غروب تا سحر..لحظه به لحظه..عاشقانه های ما را میخرد! ناز بندگانش اش را میخرد...شیطان را  با 7هزار سال عبادت میزند کنار, فقط به عشق تو...

تو" یعنی انسان...! 

...

 ای انسان!

یادت نرود خاک ِ تو را با نَم ِ عشق  آفریدند!!!

+یک عشق ِ زمینی هم می تواند تو را نَمدار عشقِ آسمانی ات کند!

اما حواست باشد عاشقانه هایت را در گوش چه کسی می خوانی!


-------------------------------------------------

+عاشقی رو از خودِ خدا باید یاد گرفت!!!

چشمانش را میبندد بر روی سیاهیای بنده ای مثل من! انگار نه انگار که سرتاپا گناه و خطا هستم!

+اللهم اذقنی فیه حلاوة ذکرک....بخشی از دعای روز 4 رمضان!


+همه ی حرفهای بالا تعریف منه! برداشت آزاد ِ ....

کامنت های مربوط به این پست ُ من جواب نمیدم.با اجازه!چون پست ِ آزاد ِ..فقط نظرهاتونو می خونم!هرکس تعریف خودشو داره:)من قضاوت نمیکنم!

...



.

من از حسرت ِ غیر تو خالی ام!(پست ثابت)

    هوایی رو که تو نفس می کشی          

          دارم راه میرم , بغل می کنم..

                       تو با من بمون تا ته این سفر

                               من این ماهُ ماه ِ عسل می کنم!

خواب بی خواب!!

به نام خدای ماه ترین ماه"


و نمیدانی که چه زجر عظیمیست! ماه رمضون ساعت 9 از خواب بلند شدن واسه کلاس آمار و احتمال...

نه آخه آدمی که 7 صب خوابیده چه میفهمه از کلاس ریاضیات اونم 9 صب؟

عذاب آور تر اینه که بگن ساعت 9 ,بعد تا ساعت 10 کلاس تشکیل نشه!

+بعــــــــــله! این چند روز عوض اینکه خوابمون بیشتر بشه..به لطف خیلی  چیزا کمتر هم شده


+مثلا تلفن سر صبح!!!

 آخه عزیز دل! دوست عزیز! به ما چه که شما شبا میگیری خوابتو میکنی بعد صب زود ما رو دربه در میکنی!!!!


+دزدگیر ماشینای تو کوچه رو چه کنم؟

نکنه همش تخصیر پنجره ی اتاق منه که به سمت کوچه س یا همش تخصیر آقا گربه ی ملوسه که بعد سحری هوس میکنه رو کاپوت ماشین نرمش صبحگاهی انجام بده!

اصلا هم تقصیر صاحب ماشین نیست که درجه ی حساسیت دزدگیر رو طوری تنظیم کرده که نسیم بیاد..این دزدگیره صدای لوسش در میاد


+صدای تی وی که بدجور رو اعصابه! مخصوصا اگر آقای پدر کنترلو بگیرن دستشون! دیگه واویلا!!!!

 خواب بی خواب

+بگذریم که من حالا اهل غرغر کردن نیستم , بی خوابی هم عادت داریم!ولی مراعات تو ماه رمضونی هم بد چیزی نیس


+آهنگ وبلاگ می پخشه دوستااان؟؟؟

ماه ترین ماه که می آید....

به نام خدای ماه ترین ماه"


ماه ترین ماه که می آید..دلم باز هوای چیدن سفره ی افطار میکنه!

ماه ترین ماه که می آید..باز دلم هوای تا سحر بیدار موندن میزنه به سرش...!!هوس شنیدن زمزمه های دعای سحر از اهل خونه...

ماه ترین ماه که می آید..دلم باز یادش میفته..یکی یکی زنگ بزنم یا اس بدم بگم حلالم کنید!

ماه ترین ماه که می آید..یادم میفته که دلم نمیخواد بمیرم!میخوام باشم و تو این ماه نفس بکشم!

ماه ترین ماه که می آید..دلم برای ماه عسل های احسان علیخانی تنگ می شه..واسه ی آدمها و قصه هاشون

ماه ترین ماه که می آید..دوباره یادم میفته, صدای اذان موقع افطار با صدای موذن زاده چقدر لذت بخشه و من همیشه با همین اذان مرور میکنم اسم هایی که دوست دارم دعایشان کنم!

ماه ترین ماه که می آید..میگم خدایا دوباره اومدم بگم از دنیای بدون تو می ترسم...!

ماه ترین ماه که می آید..

.

.

.

.چقدر دلم میخواهد خدا جسم داشته باشد..صورت داشته باشد..بشود روی ماهش را بوسید...

******

+ رفقا حلال کنید! اگر اینجا دلی رنجیده شده ناخواسته بوده! ...التماس دعا..

+گوشه ی قلبت اگر از کسی کینه ای داری..اگر هنوز کسی هست که نبخشیدیش..اگر دلخوری هایی هست که فراموششون نکردی..اگر..اگر...اگر...اگر خیلی چیزهای دیگر...

ماه ترین ماه بهانه ی خوبی ست.. ببخش و بگذر ..تا بخشیده بشی! هر چند خدا بی بهانه می بخشد...

+مریض ها رو بیشتر دعا کنیم...


+ تو این حس و حال عجیب و غریب..

دو تا بال میخوای که رو شونته..

تو از هر مسیری بری میرسی..

تو از هر دری بگذری خونته..


3 اپیزود

به نام او"

 

اپیزود 1:

من ساعت 4 صبح گرفتم تازه خوابیدم!

مامان دیده ما از سر شب حالمون خوب نیس...ساعت 4:30 اومده منو صدا زده!!!!!

_حانیههههه!!

از خواب پریدم میگمم بله؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

_میگه :پاشو دختره:دی

 برات کمپوت گیلاس آوردم!!!!!!!!!

من با حالتی ملتمسانه با چشمانی خواب آلود: مامان مگه من مریضم که کمپوت گیلاس آوردی!!!!!!!

آخه من هروقت کسی کمپوت میخوره!حس مریض بودن بهم دست میده:دی

یعنی فک میکنم کمپوت با مریضی آدم رابطه مستقیم داره!:دی

_بعد اونوخ تازه میگه:عههه خوابیده بودی؟؟؟؟!!!! من فک کردم باز نشستی پای این سیستمت!

آیکون کسی که ساعت 5 صب کاسه کمپوت گرفته دستش داره آبشو سر میکشه:)))))))))

 

اپیزود 2:

نشستیم سر سفره داریم شام میخوریم!

باز مامان حس پزشکی بازیش گل کرده:| زده شبکه ی سلامت,داره زیرنویس های پزشکی مطالعه میکنه:دی

من: مامااااان بزن بره:((((( اینا چیه نیگاه میکنی:| سر سفره دارم شام میخورم بعد این کانال داره همه ی اعضا و احشام داخلی بدن ِ یارو رو نشون میده!!!!!! چشامو بستم اصن!:دی

مامان میفرمایند:بخون یه ذره این زیرنویساااا رو[آیکون اخم] بخون ببین نوشته چی؟

میگه اینا که صبونه نمیخورن مغزشون معیوب میشه:|

اونوقت تو چشمات باز میکنی میری میشینی پای اون لپ تاپ!! اصن چیزی میره تو مخت؟؟

من:|

 

اپیزود 3:

من در حال ِ ور رفتن به گوشی!!!!

مامان در حال رفتن به رختخواب!!!:حانیهههه

_ بله مامان جان؟

بسه دیگه! از تو اتاق میای بیرون یا لب تاپ بهت چسبیده یا نشستی داری به این گوشی ور میری!!چندبار بهت بگم تی وی میگفت:ایناییکه موقع خواب چشماشونو میندازن به گوشی و کامپیوتر و اینا, شبا با استرس و نگرانی خوابشون می بره:|

_ من:|

 مگه اصن شبا خوابم میبره[دارم با خودم فکر میکنم] میگم باشههه عزیزم.چشم مامان جان:دی

بعد اومدم برم تو سالن میبینم مامان داره با گوشیش بازی میکنه:|

میگم: مامان صدبار گفتم موقه خواب این چیزا رو نباید دست بگیرید..اهممم اهممم:)))))))

رفتم نشستم رو مبل! یهو صدای اس ام اس گوشیم میاد!!!!!!!! این موقه؟؟؟؟

میبینم مامان اس داده:سلام خوبی؟؟؟شب بخیر

بعد از تو اتاق میگه:حواسم نبود! راستی صب بخیر!!! بچه برو بگیر بخواب!

آیکون کسی که کف زمین ولو شده از غش و ریسه!

 

؛؛؛پایان 3 گانه من و مامان؛؛؛

 

+بماند که اگراین چند وقته مامان نبود...من ناک اوت می شدم:دی

دستش رو میبوسم از همین جا و از همون جا::دی

+جنس نگرانی های ماماناااا خااااصه:)


 

پست کله سحری جاست به خاطر والیبالیست های گل گلاب:)

به نام مهربان او"

به نظر بنده, این تی وی ایران رو باید تیر بارون کرد!!!! 

این چه وضشه آخهههه!!! الان ما ست اول والیبال رو از دست دادیم! ست دوم هم در حال از دست رفتن میباشد

این تصاویر کجاست که مخابره نمیشه!!!کله سحر نکنه باز کوسه ها زدن به کابل اینترنت!

مجری برنامه:بچه های پخش در حال تلاشن:|

من در حال خودکشی:

بچه های پخش در حای صید تصاویر


اوووففففف 

سعید معروف ,در حال سرویس زدن

اومد تصاویر:|

.

.

+بردیــــــــــــــــــــــم بازی رو

دنیای من!

به نام اونی که آخرشه"


گاهی هم حس میکنم جزء دسته ی آدمای بیخیال باشی , همچین بدم نیس. بودن و نبودن, رفتن و اومدن,خنده و گریه, هیچ کدومشون برات تفاوتی نکنن!

راحت بگذری از همه چیز بگی بابا بیحیال...

خوب یا بدش نمیدونم!ولی حداقل من هیچوقت نتونستم از کنار آدما ساده بگذرم! از کنار غصه هاشون از کنار غم هاشون, از کنار همین اتفاقای معمولی روز مره حتی!

خواسته های آدما, آمال و آرزوهاشون خیلی متفاوته! دنیای آدما با هم خیلی فرق میکنه!

 اما

تو دنیای من,دل آدما زود واسه هم تنگ میشه!

تو دنیای من ,آدما هرچقدرم که محکم باشن یک جایی  گونه هاشون تر میشه از درد ِ رفیق,دوست,آشنا..غریبه ها حتی!

آدمهای قسی القلب تو چنین دنیایی جایی ندارن!

در عوض دل ِنازک ِ انسانهای رقیق القلب خریدار داره!

این آدما تومن به تومن با همدیگه فرق دارن:)

کسی حق نداره صاحبان دلهای نرم رو ساده و احمق فرض کنه!

در چنین دنیایی..همه میدونن 

که خدا هست...

و

می بیند!


+این دنیا هرچند ضد واقعیت و ساخته ی ذهن منه! ولی آدم با باورهاش زندگی میکنه!با چیزهایی که بهشون ایمان داره!

واقع بینی خوبه!یعنی لازمه ی زندگی تو جامعه است! باور های خوب فقط باعث میشه,ما همرنگ چنین دنیای واقعی نشیم!

+من تشویش و نگرانی های دنیای خودمو, با سردی و بیخیالی دنیای واقعی عوض نمیکنم! من به قوانین دنیای خودم عمل میکنم!دیگران هم به قوانین دنیای خودشان!

این یعنی احترام به قانون ِ طبیعت!


+عطر شعر" ادامه مطلبه. درصد شعر ِ خونم اومده بود پایین! با این شعره 100 شد!

ادامه نوشته

:دی

به نام او"


حرفام همینطور قلمبه شده 3-4 روزه ننوشتم!

چند تا پست با موضوع مختلف بایستی بنویسم! سطح دست به نوشتنو حال میکنی؟

اما

امــــــــــــــا

الان دارم بیهوش میشم از خستگی و بیخوابی! چشمامم داره کور میشه!

سر کلاس مجازی 30 مین پتو کشیدم  رو سرم خوابیدم! تا این حد!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هروقت  چشامون وا شد میایم مینویسیم


چشم تا باز کنم,فرصت ِ دیدار گذشت..../همه ی طولِ سفر,یک چمدان بستن بود

به نام او"


برای عزیزی که امشب از دست ِ ما رفت! دوست داشتین یک سوره ی حمد بخونید!

مادری که حسرت ِ دیدن عروسی ِبچه هاش به دلش موند:((((

+آدم اینجور موقه ها یاد خودش میوفته! ..سخته یهویی ! بی مقدمه! ...

چقدر نا آماده ام برای بستن چمدان سفر آخرتم, 


+هیچوقت خبر بد رو یهویی ندین! آدم قلبش وایمیسته!

خدا بخندد به خاطر ما....

من چه زود میمیرم 

از شنیدن ِ یک لبخند!


آگاه است او

از او , که مثل من است!


از آلودگی به دور,از تاریکی به دور,از توطئه به دور...

چشم ها را یک لحظه ببند!

از کلمات ساده ی عجیب و ارزان ی خودمان بخواه...

آرزو کن!

آرزو کن آن اتفاق قشنگ رخ بدهد!


رویا ببارد...

خدا بخندد به خاطــــــــــر ما!

ما که کاری نکردیم"


*سید علی صالحی

ز گهواره تا گور دانش بجوی....

به نام مهربان او"


سلام

باتوجه به درخواستهای مکرر مردمی از سوی دانشجویانی که دور از قم ساکن هستند و تعطیلی خوابگاه و سختی راه و  گرمی هوا و گرانی بلیط و قس علی هذا...
برای رفاه حال بیشتر دانشجویان اگر این دسته دانشجویان قادر به تحویل حضوری پروژه در هفته آینده نیستند و حضور در دانشگاه برایشان مشکل است، می توانند به جای تحویل حضوری توضیحات پروژه را مکتوب ارسال کنند. بنابراین لطفا همراه با ارسال پروژه موارد ذیل را هم ارسال کنند:
1- فایل اجرایی پروژه
2- سورس کد پروژه
3- فایلی وردی شامل مستندات کامل پروژه و توضیحات لازم. توضیحات باید کامل و همراه با شرح کد باشد.
4- همراه با ارسال پروژه ذکر گردد که اولا قادر به ارائه حضوری نیستید و ثانیا آیا بخشهای اضافی پروژه را نیز انجام داده اید یا خیر.

موفق باشید!

****************
  نکته:متن بالا!ایمیل دریافتی از استاد عزیزم میباشد!
 بعد اونوقت خدا یه همچین استادای باشعوری نصیب همه بکنه!بگین الهی آمـــــــــــــــین

 ماشالا از بانمکی و اینام  کم نداره و...ایضا پروژه ای که ما رو کچل کرد! هیچی واسمون کم نذاشته    اصن!

 *بعد من الان میخوام خوابگاهی باشم:|

 *بعد من الان دوس دارم,شامل این نکات بشم,حضوری پروژه تحویل ندم:|

 *بعد الان من دلم میخواد برم مسافرت و در این تایم نباشم در حضور استاد عزیزم

 *بعد ایضا من همون روز, تست تایپ 10 انگشتی دارم ایضا در یونی ایضا در همون زمان ارائه پروژه!
بدبختی هم اینجاست که باید برم حتما این تست رو بدم:|

 * بعد اونوقت,الان هنگ کردم! هیچ ربطی هم به موارد بالا نداره !به قول استااد محسن چاوشی:

  "هییچکی نمی فهمه چه حالی دارم..../چه دنیای رو به زوالی دارم..../نمونده از جوونیام نشونی.../پیر شدم,پیر ِتو ای جوونی....



؛؛؛؛هوس سفر کردم!؛؛؛؛
  پ.ن1: اینروزا خیلی واسه درس خودکشی نمیکنم!هر چقدر در توانم باشه انجام میدم و بیشتر به هدفهام فکر میکنم!

  پ.ن2:تا آخر تابستون خدا بخواد!بیشتر دوس دارم بپردازم به کارهای جانبی رشته تحصیلیم! یه زبان ِ جدید!یه کلاس خوب! استفاده ی بهینه از زمان فراغت...!!!بعله!
یه همچین انسان کوشایی هستم من:دی


   +عطر شعر" ادامه مطلبه!بزنید تو سر continue

.....


fear

به نام او که مهربان است"


میگم واسه من همیشه واژه ی ترس از خود ِ ترس,نگران کننده تر بوده! واسه همین هیچوقت به روی خودم نمیارم از خیلی چیزا میترسم !

مثلا از گربه که بیاد جلوم میترسم ولی بازم میرم جلو ازش عکس میندازم!

همیشه از شنا تو قسمت عمیق استخر میترسیدم!ولی با تموم وجودم شیرجه زدم تو عمق 4 متری! از روی اون تخته شناهااا حتی!!!!!!!(اونقدر عمیق بود شیرجه هام!که مربی شنا میگفت:دختر, چرا اینقدر فرو میری تو عمق آب؟نفست بند میاد اون زیره هاااا:دی)

ارتفاع حالمو بد میکنه! سرم گیج میره !ولی مگه میشه از چرخ و فلک 85 متری پارک ملت مشهد گذشت؟یا حتی از ترن هوایی؟؟؟مگه میشه رفت بیرون شهر و کوه نرفت؟؟

از فیلمای ژانر وحشت دل خوشی ندارم!یعنی همیشه بعدش خواب بد میبینم!ولی خب میبینم بازم!یه همچین آدم لجبازی هستم .با خودم البته:دی

اینه که  از تاریکی و تنهایی و صدای رعد برق ,هیچوقت نترسیدم!

اما

یه چیزایی  هم هست! دلم میخواد ازشون همیشه بترسم! مث واژه های دروغ!

همونقدر بترسم که تو بچگی اگر کار بدی انجام میدادم از گفتن راست و حقیقت اینقدر نمیترسیدم که از گفتن دروغ به مامان!

میگن چشمای آدما هیچوقت دروغ نمیگن!!!مراقب چشم ها باشید!!!

--------------------

+بعضی دروغ ها اینقد تلخ اند که کام آدم رو تلخ میکنن!اونقدر که تلخیش ,شیرین نمیشه حتی با جعبه شیرینی خامه ای:|

+دروغ ,مصلحتی و غیر مصلحتی نداره!بیخودی داریم سر خودمونو کلاه میزاریم:|

یعنی حداقلش این دروغ های ما از این نوع مصلحتیش نیست:|

+ترس بعضی وقتااا خوبه!آدم گاهی دلش میخواد از ترس,بره بپره بغل یه نفر:

چی بگم والا؟؟!!!!!!!!!!!!!

به نام حضرت دوست"


امروز تا حدودی یکم اعلان حضور کردیم! یکم مثلا تو خونه کارهای مفید انجام دادیم^-^ کمک کردیم:)

یکمی در دنیای مجازی!دست و رویی کشیدیم به درون وبلاگ:دی

دیدم یه عالمه وب در لینک دوستای من هستن که همه رو خاموش میخونم:دی

خب این چه کاریه؟؟؟ اصن این نظراتم تو گلوم مونده بود داشت قلمبه میشد:دی....نطقم باز شد واسشون کامنت گذاشتم:)))))


بعد چه خوبه دوستای قدیمی هم یادِ من کردن امروز!وقتی از یک دوست خیلی قدیمی که اتفاقا خیلی هم عزیزه برام!اونقدر که اسمش با یه عکس خاااص تو گوشیم سیو شده! یک اس ام اس دریافت میشه که نوشته:


دوستی ها معنای زندگی هستند!هرجا هستی , باش:) به یادت حس خوبی دارم.........


حس خوبی داره این یاد کردن های یهویی!!!نه؟

---------------------

+بعد امروز یه بنده خدایی که من نمیشناسمش اس ام اس داده:

خواستم چشمهایت را از پشت بگیرم,...دیدم طاقت شنیدن ِ اسم هایی که میگویی را ندارم....


بعد اونوقت من:اینطوری شده چشمام O.o

دیگه همینمون کم بود!غریبه ها چشمهامونو از پشت بگیرن.......والااااا!!!!!!!!!!!!!!!

از اون بدتر اینکه, من فقط چند نفر تو زندگیم دارم که از این شوخیااا با من میکنن! والا چند تا اسم بیشتر به زبونم نمیاد اگه در چشمامو بگیری^-^ 

1000 تا اسم که بلد نیستم:| طاقت داشته باش خو!!!!!!!!


یه نفسی تازه کردیم:)

به نام او"

هوا یه 10 درجه ای اینجا خنک شده...بارون اومده..بوی بارون! اونم تو این تابستون به این گرمی!حال آدمو جا میاره....

بارون تو تابستون,

مث بستنی تو زمستون,

مث یه لیوان آب خنک بعد مسواک,

می چسبه!!!


پ.ن:فقط نمیدونم این بدن ما,دماسنج داره؟چشه خو!دیشب اینقد لرز کرده بود تا خود ظهر زیر پتو!حتی نای بلند شدن نداشت!


بعدا نوشت:این داستان کوتاه رو توصیه میکنم بخونید.حس و فکر من رو تا حدودی درگیر خودش کرد!

این لوگوی داستان کوتاه رو که قرار دادیم در پایین وبلاگ,هر روز داستانک های قشنگی دارد برای خواندن!


i wish to have

به نام اونی که آخرشه"


+اگر با سهراب سپهری هم دوره و هم نسل بودم!حتما ازش میپرسیدم:دقیقا این چشمها رو چطوری باید شست ؟
که دنیا را باید جور دیگر ببیند؟
 
+اگر هم دوره ی نیما بودم!حتما یک بلیط تهیه میکردم میرفتم ده ِ نیما(یوش)!میپرسیدم دقیقا این قاصدی که ازش پرسیدی!"قاصد روزان ِ ابری,داروگ!کی میرسد باران؟" را کجا پیدا کنم,که ازش بپرسم کی بارون میاد؟

+اگر دستم به اخوان ثالث عزیز میرسید,ژاکت تنم میکردم!چکمه های زیپ دارم هم میپوشیدم!دستکش هایم رو هم دست میکردم,بدو بدو میرفتم دم درخانه شان..میگفتم این "زمستان" که هوایش بس ناجوانمردانه سرد است..کی قرار است تمام شود؟؟

+بد هم نیست برم از همین فاضل نظری خودمان آدرس آن گلفروش رو بگیرم که آقای فاضل گفته بود"من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها/گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت"...شاید گل بودن در کنار غنچه ها حال خوشی داشته باشد که من بی خبرم!!!

+اصلا همه ش تقصیر این محمد علی بهمنی است!که میگوید:"از حال ِ من مپرس, که بسیار خسته ام........"

+من اما بیشتر دلم میخواد گوش بسپارم به  "نادر ابراهیمی "
همین نادر ابراهیمی دوست داشتنی که "یک عاشقانه آرام " خوانده است در گوشمان,..خوانده و ما گوش کرده ایم که:

"احتیاط باید کرد!همه چیز کهنه می شود..و اگر کمی کوتاهی کنیم!عشــــــق نیز....!
بهـــــــــانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند!"

"حوصله داشته باش.قیمت عشق همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده است.باید.اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی آرام تبدیل کنی.باید.اما سخت است."

به بهانه روزهای کنکور خودم!

به نام او که مهربان است"


خدا قوت کنکوری هااا!با آرزوی موفقیت روز افزون!


+ ادامه مطلب طولانیه و حال و روزهای کنکور  خودم ,کمی قبل و بعدشه! حوصله داشتین بخونین! 


ادامه نوشته

دل گرفتگی مزمن

به نام اونی که آخرشه


مثلا یه دخمر کوشولوی اینطوری کنارت باشه..هعییی به موهاش ور بری..ببافی باز کنی..ببافی باز کنی!!!

آخرش یه دونه از این تل رنگیااا  هست ..بزنی روی موهاش..یه دونه از این شکوفه های گل مریم هم بزاری کنار موهاش..

چه حس قشنگِ دوست داشتنیییه..بعدشم محکم بگیریش بغلت و ببوسیش!!!



حانیه نوشت:این پست از اثرات چندین ساعت بازی با یک عدد نی نی میباشد! که نفس ِ منه!  امیر علیه ِ خاله:دی

بچه ها کلن اسم منو زووود یاد میگیرن:دی..هنوز صداش تو سرمه از بس گفت" آنی"


پ.ن1:حال و حوصله دست بردن تو قالب رو ندارم!!عطر شعر رو خواستین بخونیین..یه کلیک کنید, بی زحمت بزنید تو سر continue

پ.ن2:وقتی راننده تاکسی ,کولرشو روشن میکنه!واقعا دمش گرررم!دلم میخواد همون لحظه بگم متشکرررم:دی

پ.ن3:من خدا را در نگاه انهایی دیدم که خودشان نیازمند  محبت بودند اما باز محبت میکردند!


ادامه نوشته