به نام او "
ما عادت داشتیم از در خانه ی خاله جان که وارد می شدیم، خودش را ببینیم که روی تختش نشسته باشد،و چادر سورمه ای گل گلی اش را سر کرده باشد و از پشت پنجره برای آدم های توی حیاط دست تکان بدهد...
ما عادت داشتیم از دوهفته قبل از محرّم که می شد، خانه ی خاله جان را مهیای آشپزخانه ی هیئت ببینیم! که سماور و قوری اش را به جای چایی ساز گذاشته باشد گوشه ی اتاق که هی راه به راه چای تازه دم کنیم برای آقایان آشپز...ما عادت داشتیم خانه خاله جان را وقف امام حسین(ع) بدانیم وقتی زیرزمین قدیمی اش پر بود از سیاهپوش های هیئت و گاز و دیگ های گنده ..
ما عادت داشتیم خاله جان را ببینیم که مدام حرص می خورد که حالا که پاهایش قدرت و توان تند راه رفتن را ندارند و مجبور است بنشیند و فقط آدرس وسایل را یادآوری کند ،مبادا چیزی از قلم بیفتد، نکند مثلا جای ظرف نمک را پیدا نکنند و غذا بی نمک بماند.. مبادا خانم های همسایه صبح دیر برسند و سبزی های قرمه سبزی به موقع سرخ نشوند و قرمه سبزی خوب جا نیفتد.... آخ که چقدر خوشحال می شد،روزهایی که مامان را میدید که زودتر آمده.. آخر مامان مثل دست راست و چپش بود..جای دختر نداشته اش بود! مدیریت مامان را قبول داشت.
آخ که چقدر دلم تنگ گیر دادن هایش است، گاهی که ناخود آگاه فراموش می کردیم و بلند بلند می خندیدیم، ابروهای کمانی اش را توی هم می کرد که حواستان باشد حرمت این شب ها حفظ شود.آخ که چقدر دلم برای کمد قهوه ای رنگ گنجه مانندش تنگ شده، همان که ما وقتی بچه بودیم عاشق خوراکی های داخلش بودیم.. همان که همیشه داخلش شکلات و نقل برای بچه ها داشت..
چقدر دلم هوای آن شب هایی را کرده است که کنار خاله جان صبح می کردیم! اصلا انگار همه ی سال منتظر شبهای تاسوعا و عاشورا بودیم که فردایش مدرسه نداشتیم! که من و عاطفه و فاطمه و زهرا ، رختخواب هایمان را می انداختیم کنار تختش و از بس حرف می زدیم نمیگذاشتیم خاله جان خوابش ببرد! که فردا صبحش شکایت ما را به مامانهایمان می کرد و ما انکار می کردیم و می خندیدیم..
آخ که چقدر ذوق می کرد وقتی یک عضو جدید به خانواده مان اضافه می شد، میگفت امسال محرم باید یک پیمانه برنج بیشتر بپزیم..حالا کجاست که حساب کند به مناسبت آمدن امیر علی و محمد مهدی و خانوم نون و آقای میم و ... چند پیمانه باید بیشتر برنج بپزیم.
حالا خودش کجاست که ببیند نه تختش سر جای همیشگیست و نه اثری از کمد گنجه ای اش است.همچنان همه سردرگم اند و جای وسایل را پیدا نمی کنند... اما شب های محرم همچنان هیئت برپاست.. همچنان خانه اش آشپزخانه هیئت است..همچنان صبح ها خانوم های همسایه می آیند و دیگ و ظرف و قاشق های نشسته را میشورند و عدس و لوبیا و برنج ها را پاک می کنند..گوشت ها را تمیز میکنند و سیب زمینی و سبزی ها را سرخ می کنند و میروند..
آخرین محرّم عمرش محرم سال هشتاد و نه بود... محرّم همان سال بود که سخت مریض شد و زود رفت!
آخ که چقدر حسرت داشت این هیئت بعد از مرگش به قوت خود باقی بماند و ماند... !
هرچند جایش خالیست اما خانه اش از بس عطر حسینی در آن پیچیده است..هنوز باصفاست.....
به این فکر می کنم که اگر مثلا من تا سال دیگر زنده نباشم، حتما دلم برای شبهای محرم و هیئت و خانه ی خاله جان تنگ می شود..حتما دلم برای سینی چای و قندانی که تعارف کنم به میهمانان تنگ میشود!
+عنوان از ای آهنگ (+)
+ما ایرانی ها انسان های جو گیری هستیم..قبل از تاسوعا و عاشورا مراسم عزاداریمان را برپا می کنیم! همین که شام شهادت تمام شد ، خیمه های عزاداری را جمع می کنیم میرویم سراغ زندگیمان... شاعر راست می گوید که " هنوزم که هنوز است، حسین ابن علی تشنه ی یار است"..
ذهنم یاری نمی کند اما یک جایی خواندم نوشته بود بیایید یکبار هم "کتاب" نذری پخش کنیم... راست می گوید خوب است کمی هم بخوانیم حسین را..زندگیش را... آزادگیش را... یارانش را...
اصلن اسم 3 تا از هفتاد و دو تن را بلدیم؟