دلواپس ِ گلدان یاس و نیلوفرم..


به نام او"

پریروز صبح که از کنار این درخته رد می شدم، برگهاش روی شاخه هاش بودن...

دیشب که از دانشگاه برمیگشتم دوباره از کنارش رد شدم.دیگه هیچ برگی رو شاخه هاش نبود.باورم نمی شد یدفعه اینقدر این درخت ُ خالی از برگ ببینم.




شاید تا حالا دقت نکرده باشید به آدمای اطرافتون..آدمایی که روزانه؛ کم و بیش از کنارشون رد می شید...
بعضی آدما یک شبه پیر میشن.یک شبه حجم عظیمی از موهاشون سفید میشه..یک شبه اونقدر سخت
 می شکنند که فرداش هیچ نشونی از اون آدم قدیمی ندارند...
دیشب که این درختُ دیدم به تنها چیزی که فکر کردم همین بود...
خیلی سخته آدمای دوست داشتنی زندگیت یکباره اسیر زمستون بشن و خالی از برگ...

سید علی صالحی عزیز  حقیقت را اینطور می گوید:
و زندگی که چيزی نيست /که چيزی نبوده است: /يعنی قشنگ سخت، / سخت و قشنگ و ساده، / خوش و گزنده و بی‌تاب، / پياده‌ی غمگين، تبسم تلخ. /

.
..

+
پیشنهاد
: اگر وقت زیادی رو پشت کامپیوتر و لپتاپ می گذرونید،و در ضمن آدم لجبازی نیستید..این برنامه کمی از چشمهای خسته شما مراقبت می کنه :)
فواید این برنامه و ویژگیاشو میتونید اینجا بخونید.

+عکس:آبان نود و دو / غروب یک روز ابری/ کوچه خودمون/

+ دوست عزیز..ن.ع
آخه من جواب کامنت خصوصی رو کجا بدم..بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل.. یه نشونی از خودتون بزارید,خوشحال میشم:)

بیا قول ِ انگشتی بدهیم :)


به نام او"

اینقدر نرم و لطیف انگشت مرا گرفته ای که دلم نمی آید ، دستت را محکمتر بگیرم و بفشارم که یادت بماند ،سر قول های انگشتی ات بمانی.

اما به خاطرت بسپار به من قول انگشتی داده ای ،وقتی بزرگ شدی،..وقتی وارد دنیای آدم بزرگ ها شدی ، .. "در سخت ترین شرایط زندگی, باز هم نا امید نشوی"

ببین نی نی جان ، آدم گاهی در زندگیش به بن بست می رسد..به هیچ..به یک نمودار با شیب تند شونده به سمت سقوط....اما بگذار این راز را در ِ گوش ـَـت  بگویم...من و هم سن و سال های من در این مواقع خیلی منتظر ماندیم که "یه روزِ خوب" بیاد ولی

یه روز خوب" هیچ وقت نمیاد! ..مگر اینکه دستش را بگیری بکشی وسط زندگیت!

اصلا مگه نه اینکه ، تو خودت "یه اتفاق خوبی" که توی "یه روز خوب" اتفاق افتادی :)




عکس:آبان نود و دو/ قولِ انگشتی من و تو :)

گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست /در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


ما قبله مان مایل به توست حسین جان..من اما شرمنده ام که زیاد قبله ام را گم می کنم!...

بال و پر پروازم شکسته..نای پرواز ندارم، نشسته ام یک گوشه زانوی غم به بغل گرفته ام.

برای شش گوشه ای که آن شب بارانی دلم را کنارش جا گذاشتم دلتنگم...

آن شب بارانی را یادت هست؟..




" چون حسین(ع) کشته شد،فرشتگان به خروش آمدند و گفتند: خدایا! این حسین برگزیده ی تو و پسر پیغمبر توست که این مردم او را کشتند!
خداوند متعال صورتِ حضرت قائم،امام زمان(عج) را به آنها نشان داد و فرمود:به دست این مرد،برای حسین از دشمنانش انتقام می کشم"

*بخشی از کتاب مقتل امام حسین(ع)

+عکس: فروردین هشتادو هشت/کربلا

آبانِ دوست داشتنی...




آبان برایم دوست داشتنی ماه سال است وقتی دوست داشتنی ترین آدم زندگی ام متولد آبان است :)
مامان ِ پاییزی من تولدت مبارک :)

+عکس: آبان92/دانشگاه خودمون

نمی توانم سخن نگويم/  اگر بپرسد، كسی ز حالم


به نام او "

ما عادت داشتیم از در خانه ی خاله جان که وارد می شدیم، خودش را ببینیم که روی تختش نشسته باشد،و چادر سورمه ای گل گلی اش را سر کرده باشد و از پشت پنجره برای آدم های توی حیاط دست تکان بدهد...

ما عادت داشتیم از دوهفته قبل از محرّم که می شد، خانه ی خاله جان را مهیای آشپزخانه ی هیئت ببینیم! که سماور و قوری اش را به جای چایی ساز گذاشته باشد گوشه ی اتاق که هی راه به راه چای تازه دم کنیم برای آقایان آشپز...ما عادت داشتیم  خانه خاله جان را وقف امام حسین(ع) بدانیم وقتی زیرزمین قدیمی اش پر بود از سیاهپوش های هیئت و گاز و دیگ های گنده .. 

ما عادت داشتیم خاله جان را ببینیم که مدام حرص می خورد که حالا که پاهایش قدرت و توان تند راه رفتن را ندارند و مجبور است بنشیند و فقط آدرس وسایل را یادآوری کند ،مبادا چیزی از قلم بیفتد، نکند مثلا جای ظرف نمک را پیدا نکنند و غذا بی نمک بماند.. مبادا خانم های همسایه صبح دیر برسند و سبزی های قرمه سبزی به موقع سرخ نشوند و قرمه سبزی خوب جا نیفتد.... آخ که چقدر خوشحال می شد،روزهایی که مامان را میدید که  زودتر آمده.. آخر مامان مثل دست راست و چپش بود..جای دختر نداشته اش بود! مدیریت مامان را قبول داشت.

آخ که چقدر دلم تنگ گیر دادن هایش است، گاهی که ناخود آگاه فراموش می کردیم و بلند بلند می خندیدیم، ابروهای کمانی اش را توی هم می کرد که حواستان باشد حرمت این شب ها حفظ شود.آخ که چقدر دلم برای کمد قهوه ای رنگ گنجه مانندش تنگ شده، همان که ما وقتی بچه بودیم عاشق خوراکی های داخلش بودیم.. همان که همیشه داخلش شکلات و نقل برای بچه ها داشت..

چقدر دلم هوای آن شب هایی را کرده است که کنار خاله جان صبح می کردیم! اصلا انگار همه ی سال منتظر شبهای تاسوعا و عاشورا بودیم که فردایش مدرسه نداشتیم! که من و عاطفه و فاطمه و زهرا ، رختخواب هایمان را می انداختیم کنار تختش و از بس حرف می زدیم نمیگذاشتیم خاله جان خوابش ببرد! که فردا صبحش شکایت ما را به مامانهایمان می کرد و ما انکار می کردیم و می خندیدیم..

آخ که چقدر ذوق می کرد وقتی یک عضو جدید به خانواده مان اضافه می شد، میگفت امسال محرم باید یک پیمانه برنج بیشتر بپزیم..حالا کجاست که حساب کند به مناسبت آمدن امیر علی و محمد مهدی و خانوم نون و آقای میم و ... چند پیمانه باید بیشتر برنج بپزیم.


حالا خودش کجاست که ببیند نه تختش سر جای همیشگیست و نه اثری از کمد گنجه ای اش است.همچنان همه سردرگم اند و جای وسایل را پیدا نمی کنند... اما شب های محرم همچنان هیئت برپاست.. همچنان خانه اش آشپزخانه هیئت است..همچنان صبح ها خانوم های همسایه می آیند و دیگ و ظرف و قاشق های نشسته را میشورند و عدس و لوبیا و برنج ها را پاک می کنند..گوشت ها را تمیز میکنند و سیب زمینی و سبزی ها را سرخ می کنند و میروند..

آخرین محرّم عمرش محرم سال هشتاد و نه بود... محرّم همان سال بود که سخت مریض شد و زود رفت! 

آخ که چقدر حسرت داشت این هیئت بعد از مرگش به قوت خود باقی بماند و ماند... !

هرچند جایش خالیست اما خانه اش از بس عطر حسینی در آن پیچیده است..هنوز باصفاست..... 

به این فکر می کنم که اگر مثلا من تا سال دیگر زنده نباشم، حتما دلم برای شبهای محرم و هیئت و خانه ی خاله جان تنگ می شود..حتما دلم برای سینی چای و قندانی که تعارف کنم به میهمانان تنگ میشود!


+عنوان از ای آهنگ (+)

+ما ایرانی ها انسان های جو گیری هستیم..قبل از تاسوعا و عاشورا مراسم عزاداریمان را برپا می کنیم! همین که شام شهادت تمام شد ، خیمه های عزاداری را جمع می کنیم میرویم سراغ زندگیمان... شاعر راست می گوید که " هنوزم که هنوز است، حسین ابن علی تشنه ی یار است"..

ذهنم یاری نمی کند اما یک جایی خواندم نوشته بود بیایید یکبار هم "کتاب" نذری پخش کنیم... راست می گوید خوب است کمی هم بخوانیم حسین را..زندگیش را... آزادگیش را... یارانش را...

اصلن اسم 3 تا از هفتاد و دو تن را بلدیم؟


همیشه اینطوریه.مگه اینکه خلافش ثابت بشه!


- استاد حجم امتحان خیلی زیاده... میشه کمترش کنید؟

+نه . اصلن استرس نگیرید. امتحانتون سخت نیست. چنتا تسته ناقابله

- استاد مثلا چه طوریه؟

+ مثلا یه سوالش میگم: انواع نسخه های ویندوز 7 ....

- استاد تو رو خدا حفظیات نه!!!! کتاب 500 صفحه اس:(

+ خب دوس دارید عملی امتحان میگیرم.

- عه چه خوب..خوبه خوبه استاد...همینه :دی

+خیلی خب. فقط حواستون باشه موقع عملی با دو تا فاصله از هم می شینید پای pc...

 5-6 تا پروسه می نویسم پا تخته، مو به مو انجام میدید.میام میبینم.

در ضمن..امتحان تستی هم به قوت خودش باقیه ^-^

- :| :| :|


 نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت سر مبحث امتحان با استاد کل کل نکنید:|


+ یعنی همیشه ی همیشه کُل خانواده سرخوشی شون وقتایی گل میکنه که بنده مثل... گیر کردم تو گِل:|

قرار سینمای یکشنبه رو مثلا کجای دلم بزارم...(دقت کنید که در سال ممکنه فقط یکبار از  این قرارای خانوادگی سینمایی اتفاق بیفته)

+ مهمونی امروز رو پیچوندم.. عصرونه ی فردا رو چه غلطی بکنم:|

+گیریم که رسیدم امتحانمو بخونم.با پروژه ها و تمرینا باید یه قل دو قل بازی کنم :)))


+ میشه پرنده باشی....اما رها نباشی...(+)



روزی که آقای قاف.الف رفت...


شش سال است که هشت آبان یادآور پرکشیدن آقای قاف.الف است....

هشت/آبان/هزار و سیصد و هشتاد و شش

بیمارستان دی

3 نیمه شب

علت مرگ: ایست قلبی



به قلم آقای قاف.الف:

"هر كس مداد داشته باشد مي تواند بنويسد. اما مي ترسم فردا نباشم تا خاطرات خود را بنويسم،
خاطرات فردا حتماً تكراري نيست. اگر باشم كه آنها را خواهم ديد، ديگر لازم نيست بنويسم، اما اگر نباشم و آنها را نبينم، حسرت آور است؛ و يا كسي نباشد كه آنها را بنويسد. خاطرات ناراحت مي شوند از اينكه كسي آنها را به رسميت نمي شناسد و ثبت نمي كند و آنها را جدي نمي گيرد."


+عکس به دست خط قیصر امین پور عزیز :)


you bring spring to my life





انگار دختر بهار را برای این عکس سروده اند(+)

به ساعت ها بگو هیس! تیک تاک نکنید.



به نام او "

اینکه تعداد ساعت هایی که در اتاقم تیک تاک می کنند زیاد است ، چیز چندان تعجب آوری نیست! همین ساعت بندانگشتی نارنجی رنگ  بالای سر تخت ـم که صبح ها کوکش کوک می شود ... همان ساعت دیواری قرمز رنگ که به صدای آزاردهنده ی پاندولش عادت کرده ام.... آن ساعت زنجیری طرح قدیمی ام هم در کشوی کنار تختم روزگار می گذراند...ساعت مچی ام هم که همیشه جلوی چشمم است.. که مچ دستم , روزهای بدون او درد ِ بی درمان می گیرد.........

اما این شب ها غیر از تیک تاک عقربه های ساعت ، صداهای دیگری همدم شب هایم می شوند

  صدای جاروی رفتگر کوچه مان که با آمدن پاییز بیشتر پشت پنجره ی اتاقم را جارو می زند...

صدای پچ پچ کتاب های خوانده نشده ام که چیده ام ــشان بالای سرم و هرزگاهی چند خطی مهمانشان می شوم...

صدای باد که گهگاهی از لابه لای درزهای پنجره خودش را به اتاقم می رساند...

صدای پای عابران پیاده که نمیدانم شب ها این موقع به کدامین مقصد پیاده رو را گز می کنند..گاهی با آوازی زیر لب..گاهی هم با صداهای در ِ گوشی....

چه خوب که سکوت شب هایم با این صداها پر می شود... اگر نبودند .. تیک تاک این ساعت ها جانم را به لبم رسانده بودند... تیک تاک ساعت هایی که بیشتر از اینکه گذر زمان را یادآوری کنند، توقف زمان را روی بعضی از خاطرات یادآوری می کنند.


+اون سه تا قاب عکس بالای سر تخت رو چند سال پیش از مشهد خریدم... اینکه چرا هنوز بی عکس مانده اند خودم هم نمیدانم!
 
+ شعر نوشته از اشعار رضا کاظمی
 
 
 

عیدی بدیم؟!


گناهی که تو را پشیمان کند ، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وا دارد.

کلام امیر(ع) * حکمت 46 نهج البلاغه



از اونجایی که ما یه سی چهل نفری سیّد داریم تو فامیلمون..و مادربزرگم هم سیّد هستند،
 دیدم حیفه عیدی هامو با شما تقسیم نکنم:)

همچنان تولد ِ عید شما مبارک :)

+ سید محسن و سید عماد از دوستان قدیمی این وبلاگ, این روز ویژه مبارکشون باشه.
عیدی ما فراموش نشه:دی

خدا باید هاااا کند روی پنجره ی زندگیم...



به نام او"

لحظات زندگی شبیه دریچه های یک پنجره اند.... 

یک روزهایی حوالی بهار انگار رعد و برق شده و باران زده .. رد قطره های آب روی شیشه جا مانده است..

یک روزهایی تابستان بوده است..اینقدر گرم که حرارتش تن شیشه را ذوب کرده است...آنقدر که از خورشید بیزارش کرده است.

یک روزهایی پاییز بوده..باد می وزیده است..گرد و غبار حک شده روی شیشه، یاد آور درگوشی های باد و برگ خزان است.....گاهی هم وسط پاییز انگار طوفان آمده باشد وسط زندگی..آنقدر شدید بوده است که گوشه های پنجره شکسته....

یک روزهایی هم زمستان بوده است... آن قدر خشک و سرد که شیشه ترک برداشته است...!

البته روزهایی هم هست که به شدت رنگی بوده اند..انگار رنگ آبی و صورتی پررنگ پاشیده اند روی شیشه..اما جای پای ترک ها را که نمی توانند محو کنند...خیلی هنر داشته باشند فقط می توانند کمرنگ ترشان کنند....




خدا باید هاااا کند روی پنجره ی زندگیم... یک شیشه بُر  بفرستد که خانه های شکسته ی این پنجره را تعویض کند..یک نقاش بفرستد که چارچوب زنگ زده ی پنجره را رنگ ِ زندگی بزند...یک قفل ساز بفرستد برای پنجره ام قفل بسازد و کلیدش را هم پیش خودش قائم کند تا هی این پنجره را باز نکنم به روی غریبه هایی که می آیند و دلخوشم میکنند و می روند....

راستی من که نمیدانم اما شاید خدا کسی را سراغ داشته باشد که بیاید این ترک های جامانده روی شیشه را هم ترمیم کند.


+ جایت خالی..
می خواستیم بخندیم
 جای لبخند
        بر لب, خالی بود.

/سینا به منش/



+ عیدتون مبارک :)